دت نمود، و صبحگاهان قطعات نظامى را به سوى آنها سوق داد، و در همان روز محاصره شان نمود، پس از آن به فردايش به سوى بنى قريظه رفت، و آنها را نيز محاصره نمود، ولى آنان با وى تعهد نمودند، و از نزدشان به سوى بنى نضير برگشت، و با ايشان جنگيد تا اين كه تبعيد و جلاى وطن را پذيرفتند، مشروط بر اين كه به جز سلاح فقط چيزهايى را با خود ميتوانند ببرند كه شتر بتواند ببرد، آنها حتى دروازه‏هاى خانه‏هاى شان را با خود بردند، و خانه‏هاى شان را با دست‏هاى خود تخريب مينمودند، و با منهدم نمودن آن آنچه را از چوبش براى شان مناسب به نظر ميخورد با خود حمل ميكردند، و همان تبعيد ايشان نخستين تبعيد مردم به سوى شام بود. و اين چنين اين را عبد بن حميد در تفسير خود از عبدالرزاق روايت نموده، و در آن بر اين التين اين گمانش را كه در اين قصّه حديثى با اسناد نيست رد نموده  است. اين چنين در فتح البارى )232/7( آمده، و اين را همچنين ابوداود از طريق عبدالرزاق از معمر به طول آن با زيادت روايت كرده، و عبدالرزاق، ابن منذر و بيهقى در الدلائل اين را، چنان كه در بذل المجهود (142/4) به نقل از الدر المنثور آمده، روايت نموده‏اند.
و بيهقى همچنين از ابن عباس(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت، پيامبر خدا ص ايشان را محاصره نموده بود، و آنان را در مضيقه شديد قرار داد. آنان آنچه را پيامبر ص از ايشان خواست به وى عطا نمودند، و پيامبر ص با ايشان چنين صلح نمود كه از ريختن خون ايشان خوددارى نمايد، و آنها را از سر زمين و ديار شان بيرون نمايد و به سوى اذرعات  شام حركت شان بدهد، و براى هر سه نفر آنها يك شتر و يك مشك آب قرار داد. وى همچنين از محمّد بن مسلمه (رض) روايت نموده، كه گفت: رسول خداص وى را به سوى بنى نضير فرستاد، و به او دستور داد، كه در مورد جلاى وطن به آنها سه روز مهلت بدهد. اين چنين در تفسير ابن كثير (333/4) آمده، و نزد ابن سعد آمده كه: رسول خدا ص محمّد بن مسلمه (رض) را نزد ايشان فرستاد كه: «از شهر من خارج شويد، و با من يكجاى، بعد از تصميمى كه براى غدر گرفتيد، ديگر سكونت نكنيد، و من ده روز به شما مهلت داده‏ام». اين چنين در الفتح (233/7) آمده  است.
 داستان بنى قريظه
امام احمد از عائشه(رضي‏ اللَّه ‏عنها) روايت نموده، كه گفت: روز خندق به دنبال مردم بيرون رفتم، و پشت سر خود صداى پايى را بر زمين شنيدم، متوجه شدم كه سعدبن معاذ است و برادر زاده‏اش حارث بن اوس همراه او قرار دارد، كه سپرى را حمل ميكند. عائشه ميگويد: من به زمين نشستم، و سعد گذشت و زره‏اى از آهن بر تن داشت، كه اطراف بدنش از آن بيرون آمده بود، و من بر جاهاى آشكار سعد ميترسيدم. عائشه ميگويد: سعد از بزرگترين و درازترين مردم بود، و در حالى گذشت كه رجز خوانده چنين ميگفت:
البث قليلاً يدرك الهيجا جمل
ما احسن الموت اذا حان الاجل
ترجمه: «اندكى درنگ نما، تا شتر به ميدان جنگ رسد، و مرگ آن گاه كه اجل برسد، چقدر نيكو و پسنديده  است».
ميافزايد: برخاستم، و داخل باغى شدم، متوجه شدم كه تعدادى از مسلمانان در آن جا حضور دارند، و عمربن الخطاب هم در آن باغ بود، و در ميان آنها مردى بود كه حلقه‏هاى آهنى  بر (سر) خود داشت. عمر (خطاب به عائشه) گفت: تو را چه اين جا آورده  است؟ به خدا سوگند، تو با جرأتى! چه چيز تو را در امان ميدارد كه بلايى پيش آيد و يا عقب نشينى رخ بدهد، و مرا آنقدر ملامت نمود كه آرزو نمودم در همان ساعت زمين باز شود و در آن داخل شوم. آن مرد، حلقه‏هاى آهنى را از روى خود برداشت. ديدم طلحه بن عبيداللَّه است، گفت: اى عمر، واى بر تو، امروز زياده روى نمودى، كنار رفتن و فرار جز به سوى خداوند عزوجل ديگر به كدام سو است. عائشه ميگويد: مردى از قريش كه به او ابن عرقه گفته ميشد سعد را با تير ميزند، و ميگويد: اين را بگير، من ابن عرقه هستم، و تير به رگ حيات وى اصابت نمود، و آن را قطع ساخت، و سعد نزد خداوند دعا نموده گفت: بار خدايا، مرا تا آن وقت كه چشمم را از بنى قريظه روشن نساخته‏اى نميران، عائشه(رضي‏ اللَّه ‏عنها) ميگويد: آنها هم پيمانان و دوستان وى در جاهليت بودند. ميافزايد: و جراحتش خشك شد، و خدوند باد را بر مشركين فرستاد، و از جانب مؤمنان در جنگ كار كفار را يكطرفه نمود، و خدا توانا و غالب است.
بعد از آن اَبوسفيان و همراهانش به مكه رفتند، و عيينه بن بدر با همراهانش راهى نجد گرديدند، و بنى قريظه برگشته در قلعه‏ها و پناهگاه‏هاى شان جاى گرفتند، و پيامبر خدا ص به مدينه برگشت، و به برپايى قبه‏اى از پوست دستور داد، كه بر دوش سعد در مسجد برپا گرديد. عائشه(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) ميگويد: جبرئيل عليه السلام در حالى آمد كه بر دندان‏هاى ثنايا اش گرد و غبار بود، گفت: (آيا سلاح را گذاشتى؟، به خدا سوگند، ملائك تا اكنون سلاح خود را نگذاشته‏اند، به سوى بنى قريظه بيرون شو و با آنها بجنگ)، ميافزايد: آن گاه پيامبر خدا ص سلاح خود را پوشيد، و در ميان مردم اعلان كوچ نمود تا خارج شوند، و بر بنى غنم - كه همسايه‏هاى مسجد و در اطراف آن بودند - گذشت و گفت: «كى بر شما عبور نمود؟» گفتند: «دحيه الكلبى كه ازنزد ما عبور نمود - و دحيه  الكلبى در ريش، دندان و روى مشابه جبرائيل عليه السلام بود - ، رسول خدا ص خود را به بنى قريظه رسانيد، و آنها را بيست و پنج شب محاصره نمود. هنگامى كه محاصره شان شديد گرديد، ومصيبت بالا گرفت، به آنها گفته شد: به حكم رسول خدا ص رويد، و آنها از ابولبابه بن عبدالمنذر مشورت خواستند ،وى به طرف ايشان اشاره نمود كه فرجام ذبح كردن است. آنها گفتند: به حكم سعدبن معاذ پايين ميآييم. رسول خدا ص فرمود: «به حكم سعد بن معاذ پايين بياييد»، و سعدبن معاذ بر خرى كه از پوست خرما پالانى داشت آورده شد، و قومش اطراف وى را گرفته بودند و گفتند: اى ابوعمرو، آنان هم پيمانانت، دوستانت و اهل جنگ و طعن و ضرب اند، و كسانى اند كه خودت ميدانى. عائشه(رضي‏ اللَّه ‏عنها) ميگويد: و او به آنها پاسخى نميداد،و نه هم به طرف شان التفاتى مينمود، تا اين كه به منزل‏هاى شان نزديك گرديد، آن وقت به سوى قوم خود متوجّه گرديده گفت: حالا براى من وقتى رسيده كه بايد پرواى ملامت ملامتگر را در راه خدا نكنم. عائشه(رضي‏ اللَّه ‏عنها) ميافزايد: ابوسعيد(رض) گفت: وقتى كه وى نمايان گرديد، رسول خدا ص فرمود: (به سوى سيدتان برخيزيد و پايينش بياوريد»، عمر گفت: سيد ما خداست. پيامبر خدا ص فرمود: «پايينش بياوريد»، و او را پايين آوردند. رسول خدا ص گفت: «درباره ايشان حكم كن». سعد پاسخ داد: من درباره ايشان حكم ميكنم كه: افراد جنگى شان به قتل رسانده شوند، زنان و اولادشان كنيز گرفته شوند، و اموال شان تقسيم گردد. پيامبر ص فرمود: «به درستى كه درباره ايشان به حكم خدا و رسولش حكم نمودى». بعد از آن سعد دعا نموده گفت: بار خدايا، اگر براى نبى خود از جنگ قريش چيزى را باقى گذاشته‏اى، مرا براى آن نگه دار. و اگر جنگ را در ميان وى و ايشان قطع نموده‏اى، مرا به سوى خود قبض كن. عائ