‏هاى انصار باقى نماند، بعد گروهى از مسلمانان در آن وجود داشتند، كه اسلام را ظاهر و آشكار مينمودند، مگر اين كه از آن همه (انصار) مشورت نمودند، و گفتيم: تا چه وقت پيامبر خدا ص را رها كنيم كه در كوه‏هاى مكه بگردد، رانده شود و بترسد؟! آن گاه هفتاد مرد از ما به طرف وى حركت نمودند، تا اين كه در موسم نزدش رسيدند، و ما با وى در گردنه عقبه وعده (ملاقات) گذاشتيم، و يك تن و دو تن گرد آمديم، تا اين كه همه جمع شديم، و گفتيم: اى رسول خدا با تو بر چه بيعت كنيم؟... و حديث را متذكر گرديده. اين را حاكم (625/2) روايت نموده ميگويد: از اسناد صحيح برخوردار است.
 
حديث عروه (رض) در اين باب
طبرانى از عروه (رض) به شكل مرسل روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه موسم فرا رسيد، تعدادى از انصار حج نمودند، كه عبارت بودند از معاذبن عفراء و اسعد بن زراره از بنى مازن بن نجار، و رافع بن مالك و ذكوان بن عبدالقيس از بنى زريق، و ابوالهيثم بن تيّهان از بنى عبدالاشهل، و عويم بن ساعده  از بنى عمرو بن عوف رضوان اللَّه عليهم اجمعين. رسول خدا ص نزد ايشان تشريف آورد،و اين خبر را كه خداوند وى را به نبوت و كرامت خود برگزيده  است، به آنها رسانيد، قرآن را براى شان تلاوت نمود هنگامى كه ايشان قول وى را شنيدند، خاموش شدند، و نفس‏هاى شان به دعوت وى اطمينان حاصل نمود، و آنچه را از اهل كتاب در صفت و درباره دعوت پيامبر ص شنيده بودند، درك نموده و دانستند، بنابراين وى را تصديق نموده به وى ايمان آوردند، و به اين صورت از انگيزه‏ها و اسباب خير بودند. بعد از آن براى رسول خدا ص گفتند: خودت خون هايى را كه در ميان اوس و خزرج است ميدانى، و ما به اين چيزى كه خداوند كار تو را جهت داده و هدايت نموده  است راضى بوده، و آن را دوست داريم، و ما به خاطر خدا و تو، براى سعى و تلاش حاضريم، و آنچه را درست ميبينى به تو مشورت ميگوييم، به نام خدا صبر كن، تا اين كه نزد قوم مان برگرديم  آنها را از كار تو با خبر سازيم، و به سوى خدا و پيامبرش دعوت شان كنيم، شايد خداوند در ميان ما صلح نمايد و كار ما را با هم جمع سازد، چون ما امروز از هم دوريم و در مقابل هم كينه و بغض داريم، اگر تو امروز نزد ما بيايى و ما صلحى ننموده باشيم، گروه و جماعتى از ما در كنار تو نخواهد بود، بر اين اساس، ما موسم سال آينده را به تو وعده ميدهيم. رسول خداص از گفته‏هايشان راضى گرديد بعد آنان به طرف قوم خود برگشتند و آنان را از مخفيانه دعوت نمودند، و از پيامبر خدا ص كه خداوند (جل جلاله) او را به دين حق فرستاده، ايشان را باخبر ساختند، و براى شان قرآن را تلاوت نمودند،  تا جايى كه كمتر خانه‏اى از انصار باقى ماند، كه در آن عده‏اى ايمان نياورده باشند... و حديث را چنان كه در (267/1) در «دعوت مصعب بن عمير (رض)« گذشت متذكر گرديده. هيثمى (42/6) ميگويد: در اين ابن لهيعه آمده و در وى ضعف ميباشد، ولى حسن الحديث است، و بقيه رجال وى ثقه‏اند.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:384.txt">اشعارى از صرمه بن قيس در اين مورد</a><a class="text" href="w:text:385.txt">قصّه عبدالرحمن بن عوف با سعدبن ربيع</a><a class="text" href="w:text:386.txt">ميراث بردن در ميان مهاجرين و انصار</a><a class="text" href="w:text:387.txt">همكارى و كمك مالى انصار به مهاجرين  </a><a class="text" href="w:text:388.txt">كشتن ابى رافع سلام بن ابى الحقيق</a><a class="text" href="w:text:389.txt">كشتن ابن شيبه يهودى</a><a class="text" href="w:text:390.txt">داستان بنى قينقاع</a><a class="text" href="w:text:391.txt">داستان بنى نضير</a><a class="text" href="w:text:392.txt">داستان بنى قريظه</a><a class="text" href="w:text:393.txt">مباهات و افتخار انصار(رض) بر عزّت دينى</a></body></html>اشعارى از صرمه بن قيس در اين مورد
حاكم (626/2) از يحيى بن سعيد روايت نموده، كه گفت: پيره زالى از انصار را شنيدم كه ميگفت: ابن عباس(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) را ديدم كه نزد صرمه بن قيس ميرفت، و اين ابيات را از وى فرا ميگرفت:
ثوى فى قريش بضع عشره  حجه 
يذكّر لو الفى صديقاً مواتياً
و يعرض فى اهل المواسم نفسه
فلم ير من يؤوى و لم ير داعياً
فلما اتا نا و استقرّت به النوى
واصبح مسروراً بطيبه  راضياً
واصبح ما يخشى ظلامه  ظالم
بعيد، و ما يخشى من الناس باغياً
بذلنا له الاموال من جلّ مالنا
وانفسنا عندالوغى والتآسيا
نعادى الذى عادى من الناس كلّهم
بحق و ان كان الحبيب المواتيا
و نعلم ان‏ اللَّه  لا شى ء غيره
و انكتاب‏ اللَّه  اصبح هادياً
مواخات و برادرى در ميان مهاجرين و انصار  (رض)  

قصّه عبدالرحمن بن عوف با سعدبن ربيع
امام احمد از انس روايت نموده كه عبدالرحمن بن عوف به مدينه آمد، و رسول خدا ص در ميان وى و سعد بن ربيع انصارى(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) پيمان برادرى بست، بعد سعد به وى گفت: اى برادرم، من از همه اهل مدينه ثروتمندتر هست، نصف مالم را ببين و آن را بگير، و دو زن دارم، آنها را ببين كه كدام يك را دوست ميدارى، تا طلاقش بدهم. عبدالرحمن گفت: خداوند به اهل و مالت بركت بدهد، مرا به بازار راهنمايى كنيد، وى را راهنمايى نمودند، او رفت و خريد و فروش نمود، و فايده كرد، و چيزى از پنير و روغن را با خود آورد، بعد از مدّتى كه خدا خواست، وى درنگ نمايد، درنگ نمود، و باز چون آمد اثر خوشبويى زعفران از وى محسوس بود. رسول خدا ص فرمود: «كار و حالت چطور است؟» گفت:
اى رسول خدا با زنى ازدواج نمودم. پيامبر ص فرمود: «به او چه مهرى دادى؟» گفت: وزن يك هسته طلا. فرمود: «وليمه بكن ولو به گوسفندى باشد». عبدالرحمن ميگويد: خود را چنان دريافتم، كه اگر سنگى را هم ميبرداشتم، اميدوار ميبودم كه به آن طلا و نقره به دست آورم!! اين چنين در البدايه  (228/3) آمده. و اين را همچنين شيخين از انس (رض) روايت نموده‏اند، و بخارى آن را از عبدالرحمن بن عوف (رض)، چنان كه در الاصابه  (26/2) آمده روايت كرده، و ابن سعد (89/3) آن را از انس(رض) روايت نموده  است.

ميراث بردن در ميان مهاجرين و انصار
بخارى از ابن عباس(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه مهاجرين به مدينه آمدند، مهاجر از انصار به خاطر مؤاخاتى كه رسول خدا ص در ميان شان برقرار نموده بود، بدون ذوى الارحام وى، ميراث ميبرد. هنگامى كه (اين آيه) نازل گرديد:
(ولكلّ جعلنا موالى). (النساء: 33)
ترجمه: «و براى هر كس وارثانى مقرر نموده‏ايم».
اين عمل منسوخ گرديد. اين چنين در اين روايت آمده كه ناسخ ميراث بردن هم پيمان همين آيه ميباشد، ولى از روايت بعدى معلوم ميشود كه ناسخ، نزول اين آيه است:
(واولوا الارحام بعضهم اولى ببعض).الآيه  (الانفال: 75).
ترجمه: «و خويشاوندان به يكديگر سزاوارتر و نزديك ترند».
حافظ ميگويد: قول معتمد همين است. و احتمال دارد نسخ  دو بار واقع شده باشد، بار اول آن وقت كه هم پيمان فقط به تنهاييش ميراث ميبرد و نه عصبه. و چون اين آيه نازل گرديد: (ولكل جعلنا...) الايه . همه آنهادر ميراث بردن داخل گرديدند. و بر همين قول حديث ابن عباس(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) تأويل ميشود، كه بعد اين حكم را آيه احزاب نسخ نمود، وميراث بردن ويژه عصبه گرديد، و براى هم پيمان نصرت