اى هر يك از فرماندهانش هديه‏اش را تقديم نمودند، و همراهش صحبت نموده به وى گفتند: ما نزد اين پادشاه فقط به خاطر بى عقلان خود آمده‏ايم، آنانى كه دين اقوام خود را رها نموده و در دين شما هم وارد نشده‏اند. قوم ايشان، ما را فرستاده‏اند، تا پادشاه آنان را مسترد نمايد، هنگامى كه ما همراهش صحبت نموديم، شما به وى مشورت بدهيد كه اين كار را بكند، آنها گفتند: اين كار را ميكنيم. پس از آن هداياى نجاشى را به او تقديم كردند، و از محبوب‏ترين چيزهايى كه از مكه به وى هديه ميكردند، پوست (دباغى شده) بود. هنگامى كه هداياى موصوف را به او دادند، به اوگفتند: اى پادشاه، جوانانى از ما كه بى عقل اند، و دين قوم خود را رها نموده‏اند، و در دين تو هم وارد نشده‏اند، و دين جديدى را آورده‏اند كه ما آن را نميشناسيم، به سرزمين تو پناه آورده‏اند، بنابراين  عشاير آنها ما را، پدرانشان، عموها و قوم شان نزد تو فرستاده‏اند تا آنها را مسترد كنى، چون آنها به ايشان بيناتراند، و اين‏ها هرگز در دين تو داخل نميشوند تا به اين سبب از ايشان حمايت كنى - (نجاشى) خشمگين شد، و بعد از آن گفت: خير، به خدا سوگند، تا اين كه ايشان را فرا نخوانم و با آنان صحبت نكنم و نبينم كه كارشان چيست، به آنها مستردشان نميكنم، چون آنها قومياند كه به سرزمين من پناه آورده‏اند، و پناه مرا بر پناه غيرم گزيده‏اند، آرى، اگر چنان باشند كه آنها - (اهل مكه) - ميگويند، ايشان را براى آنها مسترد ميكنم، و اگر بر غير آن باشند، حمايت‏شان ميكنم، و در ميان اين‏ها و آنها مداخله ننموده، چشمى را روشن نميسازم.

گفتگوى صحابه با نجاشى و قول وى درباره پيامبر اسلام و عيسى بن مريم عليهماالسلام
هنگامى كه (اصحاب) نزد وى آمدند، سلام كردند، و برايش سجده نكردند. نجاشى گفت: اى گروه، آيا به من خبر نميدهيد كه چرا مثل تحيه كسانى كه از قوم تان نزد ما آمده‏اند به من سلام نميكنيد؟! و به من خبر بدهيد كه درباره عيسى چه ميگوييد؟ و دين تان چيست؟ آيا شما نصارا هستيد؟ گفتند: خير. گفت: آيا شما يهود هستيد؟ گفتند: خير. گفت: بر دين قومتان هستيد؟ گفتند: خير. گفت: پس دين تان چيست؟ پاسخ دادند: اسلام. گفت: اسلام چيست؟ گفتند: خداوند را عبادت ميكنيم، چيزى را به وى شريك نميآوريم. گفت: كى اين را براى تان آورده  است؟ گفتند: اين را مردى از ميان خود ما برايمان آورده  است، كه حسب و نسبش را شناخته‏ايم، خداوند او را براى ما مبعوث نموده  است، چنان كه ديگر پيامبران را براى آنانى كه قبل از ما بودند فرستاده بود، و او ما را به نيكى، صدقه، وفا و اداى امانت امر نمود، و از عبادت بت‏ها بازداشت، و به عبادت خداوند واحد و لا شريك امر نمود، و ما او را تصديق نموديم، و كلام خداوند را شناختيم، و دانستيم آنچه را او آورده  است از نزد خداوند است. هنگامى كه اين كار را نموديم، قوم ما با ما دشمنى نمودند، و با نبى صادق نيز دشمنى كردند، و وى را تكذيب نموده قصد كشتن او را نمودند، و از ما خواستند تا بت‏ها را عبادت كنيم، بنابراين ما به دين و خون‏هاى مان از قوم خود به سوى تو فرار نموديم.نجاشى گفت: به خدا سوگند اين از همه طاقچه‏ايى است كه امر موسى از آن صادر شده بود. جعفر (رض) گفت: اما درباره تحيه، رسول خدا ص به ما خبر داده كه تحيه اهل جنت: سلام است، و ما را بدان مأمور گردانيده  است، و ما تو را به همان چيزى سلام داديم كه بعضى ما برخى ديگرمان را به آن سلام ميدهد. و اما درباره عيسى بن مريم عليهماالسلام: وى بنده خداوند و رسول اوست، و كلمه وى است كه بر مريم انداخته بود، و روحى است از جانب خدا و پسر دوشيزه بتول (پارسا) است. آن گاه (نجاشى) عودى را برداشته گفت: به خدا سوگند اگر حبشه بشنود تو را حتماً از پادشاهى برطرف خواهند نمود. در پاسخ گفت: به خدا سوگند، ابن مريم بر اين به اندازه وزن اين عود هم زياد نكرده  است. و بزرگان حبشه گفتند: به خدا سوگند، درباره عيسى عليه السلام ابداً غير اين را نميگويم، چون خداوند هنگامى كه پادشاهى‏ام را به من مسترد نمود از مردم درباره من اطاعت ننموده بود، تا من اكنون از مردم در دين خداوند اطاعت كنم!! از اين عمل به خدا پناه ميبرم. اين چنين در البدايه  (72/3) آمده  است.
اين را همچنين احمد از امّ سلمه - همسر پيامبر ص - به طول آن روايت نموده، و در حديث وى آمده: امّ سلمه گفت: بعد از آن دنبال اصحاب رسول خدا ص فرستاد و آنها را فراخواند. هنگامى كه فرستاده وى نزد اصحاب آمد، جمع شدند، و به يكديگر گفتند: براى اين مرد وقتى كه نزدش آمديد چه ميگوييد؟ گفتند: به خدا سوگند، آنچه را ميگوييم كه نبى مان به ما تعليم داده و به آن دستورمان داده  است هر چه گه در آن پيش آيد، پيش آيد. هنگامى كه نزدش آمدند - البته اين در حالى بودكه نجاشى اسقف  هاى خود را خواسته بود، و بر آنها كتابهاى خود را در اطراف وى پهن نموده بودند - ، نجاشى از ايشان پرسيده گفت: اين دين كه در آن از قومتان جدا شده‏ايد، و به دين من هم داخل نشده‏ايد، و نه هم در دين يكى از اين امت‏ها چيست؟ امّ سلمه ميگويد: كسى كه با وى صحبت نمود، جعفربن ابى طالب بود، گفت: اى پادشاه، ما قومى بوديم اهل جاهليت، بت‏ها را عبادت مينموديم، خود مرده را ميخورديم، فواحش را انجام ميداديم، رحم‏ها را قطع ميكردم، با همسايه بدرفتارى مينموديم و قوى ما ضعيف را ميخورد، ما بر اين حالت بوديم كه خداوند به سوى ما رسولى را از ما فرستاد، كه نسب، صدق، امانت و عفافش را ميدانيم. او مارا به سوى خداوند عزوجل دعوت نمود، تا وى را واحد بدانيم، عبادتش نماييم و آنچه را ما و پدران مان به جز از خداوند، از سنگ وبت‏ها عبادت مينموديم، كنار بگذاريم. و ما را به راستگويى در سخن، اداى امانت، صله رحم، حسن همسايگى و دست داشتن از محارم و خون‏ها دستور داد. و ما را از فواحش، شهادت به دروغ، خوردن مال يتيم و بهتان بستن بر زن پاكدامن منع نمود. وبه ما امر نمود تا خداوند را عبادت كنيم، به وى چيزى را شريك نياوريم، نماز را بر پا داريم و زكات را بپردازم. - امّ سلمه ميگويد: و امور اسلام را براى وى برشمرد - وما او را تصديق نموديم، و به وى ايمان آورديم، و او را در آنچه با خود آورده بود پيروى كرديم، وخداوند را به وحدانيتش بدون اين كه چيزى را به وى شريك بياوريم، عبادت نموديم، و آن چه را خداوند بر ما حرام گردانيده بود حرام گردانيديم، و آنچه را براى ما حلال گردانيده بود حلال نموديم، بنابراين قوم ما بر ما تجاوز نمودند، شكنجه و آزار مان دادند و ما را در دين مان در فتنه انداختند، تا ما را به عبادت بت‏ها از عبادت خداوند عزوجل برگردانند، و اين كه ما آنچه را از خبائث حلال ميشمرديم دوباره حلال بشمريم. هنگامى كه بر ما غلبه نمودند و ظلم روا داشتند، و تنگى و مشقّت آوردند، و در ميان ما و دين مان حايل واقع گرديدند، به سوى مملكت تو خارج شديم، و تو را بر غيرت برگزيديم، و در پناه تو رغبت نموديم، و اميد نموديم، اى پادشاه، كه نزد تو مورد ظلم قرار نگيريم. 