ى خشك نمودن خرما صحبت كرد، تا آن را مسجد بسازد. آن دو گفتند: اى رسول خدا، آن را به تو ميبخشيم، رسول خدا ص از اين كه آن را از آن دو به عنوان بخشش قبول كند ابا ورزيد: و زمين را از آنها خريدارى كرد در آن مسجد ساخت. و رسول خدا ص در انتقال دادن خشت با آنها در نبيان نمودن آن كمك ميكرد، - در حالى كه خشت را انتقال ميداد - ميگفت: 
هذالحمال لا حمال خيبر
هذا ابرّ ربنا و أطهر
ترجمه: «اين باركشى نه باركشى خيبر است، اين به پروردگار مان سوگند، نيكوتر و پاك‏تر است».
و ميگفت: 
لا همّ ان الاجر اجر الاخره 
فارحم الانصار و المهاجره
ترجمه: «بار خدايا، پاداش، پاداش آخرت است، پس به انصار و مهاجرين رحم فرما».
و رسول خدا ص شعر مردى از مسلمانان را خواند كه برايم نام برده نشده  است. ابن شهاب ميگويد: در احاديث براى ما نرسيده كه رسول خدا به بيت شعر تامى غير از اين ابيات تمثيل نموده باشد، اين لفظ بخاريست. و بخارى آن را به تنهايى، بدون مسلم روايت نموده  است، براى آن شواهدى از طرق ديگرى نيز هست. اين چنين در البدايه  (186/3) آمده.
و اين را احمد از انس بن مالك (رض) روايت نموده، كه گفت: من در ميان بچه‏ها ميدويدم، ميگفتند: محمّد آمد، تلاش مينمودم ولى چيزى را نميديدم. باز ميگفتند: محمّد آمد، و تلاش مينمودم و چيزى را نميديدم، ميگويد: تا اين كه رسول خدا ص و همراهش  ابوبكر (رض) آمدند، و ما در بعضى خرابه‏هاى مدينه پنهان شديم. بعد از آن، آنها مردى از اهل باديه را براى خبر دادن انصار از قدوم خود فرستادند، و آنها را تقريباً در حدود پنج صد تن از انصار استقبال كردند، و نزد آن دو رسيدند،انصار گفتند: در امن و امان، در حالى كه از شما فرمانبردارى ميشود، حركت كنيد، و رسول خداص با همراهش به ميان آنها آمد. و اهل مدينه بيرون آمدند، حتى دختران جوان در بالاى خانه‏ها او را ميديدند و ميگفتند: كدام شان پيامبر است؟ كدام‏شان او است؟ ما صحنه‏اى شبيه به آن را ديگر نديديم. انس ميگويد: من وى را روزى كه نزد ما داخل گرديد، و روزى كه وفات نمود ديدم، و هيچ دو روز ديگر را شبيه به آن روز نديدم. و اين را بيهقى به مانند آن روايت نموده  است. اين چنين در البدايه  (197/3) آمده.
و بيهقى از عائشه (رضي‏ اللَّه  عنها) روايت نموده كه ميگفت: هنگامى كه رسول خدا ص به مدينه تشريف آورد، زنان و اطفال چنين ميگفت‏ند: 
طلع‏البدر علينا
من ثنيّات الوداع
وجب الشكر علينا
مادعااللَّه داع
ترجمه: «ماه شب چهاردهم از ثنيات وداع بر ما طلوع نمود، و تا وقتى كه دعا كننده‏اى به خدا دعا نمايد، شكر بر ما واجب گرديده  است».
اين چنين در البدايه  (197/3) آمده.
 
هجرت عمربن الخطاب و صحابه  
نخستين كسى كه از مكّه به مدينه هجرت نموده  است
ابن شيبه از براء بن عازب(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: نخستين كسى كه از اصحاب رسول خدا ص نزد ما تشريف آورد، مصعب بن عمير و ابن امّ مكتوم(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) بودند، و آنان آموزش قرآن را براى ما شروع كردند. سپس عمار، بلال و سعد ن آمدند. بعد عمربن الخطاب ن با بيست تن تشريف آورد. بعد از آن رسول خدا ص آمد، و من ديگر اهل مدينه را نديدم كه به چيزى چون خوشى شان به وى مسرور شده باشند، وى هنوز نرسيده بود كه (سبح اسم ربك الاعلى» را با سوره هايى از سور مفصّل خوانده بودم. اين چنين در كنزالعمال (331/8) آمده  است. و نزد احمد به نقل از براء ازابوبكر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) در هجرت آمده، كه براء گفت: نخستين كسى كه از مهاجرين نزد ما تشريف آورد، مصعب بن عمير بنى عبدالدارى بود. بعد آن ابن امّ مكتوم نابينا (رض) كه يكى از بنى فهر بود، آمد. آن گاه عمربن الخطاب (رض) با بيست سوار نزد ما تشريف آورد. ما گفتيم: رسول خدا چه كرد؟ فرمود: او به دنبال من است، سپس رسول خدا ص در حالى كه ابوبكر (رض) همراهش بود تشريف آورد. براء ميگويد: رسول خدا ص هنوز نيامده بود كه من سوره هايى را از سور مفصّل خوانده بودم. اين را بخارى و مسلم نيز روايت كرده‏اند. اين چنين در البدايه  (188/3) آمده  است.
 
هجرت عمربن الخطاب (رض) و دو تن از همراهانش
ابن اسحاق از نافع از ابن عمر و او از عمر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه خواستم به مدينه هجرت كنم، من و عياش بن ابى ربيعه و هشام بن العاص با هم در تناضب  در آبگير بنى غفار در بالاى سرف وعده گذاشته، گفتيم: هر يكى از ما اگر صبح را نزد آن نكند (معلوم ميشود كه) وى بازداشته شده  است، و بايد دو همراهش بروند. ميگويد: من و عياش در تناضب صبح نموديم، و هشام از ما بازداشته شد و در فتنه انداخته شد و آن را قبول نمود.( يعنى به ترك اسلام مجبور كرده شد،  او آن را پذيرفت. م.)  هنگامى كه به مدينه رسيديم، در بنى عمروبن عوف در قبا وارد شديم. ابوجهل بن هشام و حارث بن هشام به دنبال عياش - كه پسر عمو و برادر مادرى ايشان بود - بيرون آمدند، تا اين كه هر دو به مدينه آمدند، و رسول خدا ص در مكه تشريف داشت، آن دو با وى صحبت نموده به او گفتند: مادرت نذر نموده  است، كه تا تو را نبيند سرش را شانه نكند، و تا تو را نبيند از آفتاب به سايه پناه نبرد، عياش بر مادرش دل سوخت، من به او گفتم: - به خدا سوگند - هدف قومت فقط اين است كه تو را از دينت برگردانند، از آنها بر حذر باش، به خدا قسم، اگر مادرت را شپش آزار و اذيت نمايد، حتماً شانه ميكند، و اگر گرماى مكه بر وى شديد گردد، حتماً به سايه پناه ميبرد. ميگويد: عياش گفت: سوگند مادرم را وفا ميكنم، و آنجا مال هم دارم آن را ميگيرم. ميگويد: گفتم: به خدا سوگند، تو ميدانى كه من از همه قريش زيادتر مال دارم، نصف مالم براى تو، ولى با آنها نرو. عمر ميافزايد: او حرف مرا نپذيرفت و بر بيرون رفتن با آنها اصرار نمود. هنگامى كه جز اين را قبول ننمود، گفتم: حال كه اين تصميم را گرفته‏اى، و از آن باز نميگردى، اين شترم را بگير، چون اين شتر نجيب و تحت فرمان است، و بر پشتش سوار باش، اگر عملى از قوم تو را در شك و ترديد انداخت (سوار) بر آن خود را نجات ده.
آن گاه او سوار بر همان شتر با آن دو بيرون رفت، وقتى كه بخشى از راه را سپرى كردند ابوجهل به او گفت: اى برادرم - به خدا سوگند - از اين شترم به تنگ آمده‏ام، آيا مرا در پشت سرت بر اين شترت سوار نميكنى؟ گفت: بلى. او شترش را خوابانيد، و آن دو نيز شتران خود را خوابانيدند، تا ابوجهل بر شتر عياش سوار گردد، هنگامى كه پياده شدند، آن دو بر وى حمله برده  او را در ريسمانى بستند، و وى را داخل مكه كردند، و او را در فتنه انداختند، و دچار فتنه گرديد.  عمر (رض) ميگويد: ما ميگفتند: كسى كه در فتنه بيفتد، خداوند توبه او را قبول نميكند، و آنها(كسانى كه در فتنه افتاده بودند. م.)  نيز اين را به خود ميگفت‏ند، تا اين كه رسول خدا ص به مدينه آمد، و خداوند (جل جلاله) اين را نازل فرمود: 
 (قل يا عبادى الذين اسرفوا على انفسهم لا تقنطوا من رحمه اللَّه ، ان‏ اللَّه  يغفر الذنوب جميعاً، انه هوالغفور الرحيم. و انيبوا الى ربكم و اسلموا له من قبل ان ياتيكم العذاب ثم لا تنصرون. واتّ