از عزتمندترين و بزرگترين ما در شرف نبود، و از همه ما مال زيادتر نداشت. وى گفت: من رسول خدا هستم، ما را به چيزى امر مى‏ نمود، كه نمى‏شناختيم، و از چيزى نهى مان مى‏كرد كه بر آن قرار داشتيم، و پدران ما نيز بر آن بودند. بنابراين بر وى خشمگين شديم، و تكذيبش نموديم، و گفته‏اش را بر وى رد كرديم، حتى كه قومى غير از ما به سويش بيرون گرديدند، و گفتند: ما تو را تصديق مى‏كنيم، برايت ايمان مى‏آوريم، از تو پيروى مى‏نماييم و با كسى كه با تو بجنگد مى‏جنگيم، وى به سوى ايشان بيرون گرديد، و ما هم به سويش بيرون شديم، و همراهش جنگيديم، ولى ما را كشت و بر ما پيروز گرديد، و غلبه حاصل نمود، و با عرب هايى كه به وى نزديك بودند، پيكار كرد، تا آن  كه بر آنان پيروز گرديد. اگر آنانى كه در عقب من اند، اين زندگى شما را بدانند، بدون اينكه يكى از آنان باقى بماند همه نزد تان مى‏آيند، تا در اين زندگيى كه شما داريد، همراه تان شريك شوند. وى خنديد و بعد از آن گفت: رسول تان راست گفته است. رسول‏هاى ما، براى ما مثل آنچه را آوردند، كه رسول شما براى تان آورده است، و ما بر آن قرار داشتيم، تا اين كه پادشاهانى در ميان ما ظهور كردند، و در ميان ما به خواهشات و هوس‏هاى خود عمل نمودند، و امر انبياء را ترك كردند. اگر شما به امر نبى تان چنگ زنيد، هر كى با شما بجنگد بر وى غلبه مى‏نماييد، و هر كى بر شما حمله كند، بر وى پيروز مى‏گرديد. اگر شما مثل آنچه را انجام دهيد، كه ما انجام داديم، و امر انبياء را ترك كنيد، و مثل آنان، كه به خواهشات خويش عمل كردند، عمل كنيد، خداوند ما و شما را مى‏گذارد، كه در آن صورت عدد و قوت تان از ما بيشتر نيست. عمروبن العاص مى‏گويد: با هيچ انسانى كه مردتر از وى باشد صحبت نكرده‏ام. هيثمى (218/6) مى‏گويد: در اين محمدبن عمرو بن علقمه آمده، و او حسن الحديث مى‏باشد، و بقيه رجال آن ثقه‏اند. و اين را ابويعلى از علقمه بن وقاص روايت نموده، كه گفت: عمروبن العاص گفت:... و مانند آن را متذكر شده است. هيثمى (238/8) مى‏گويد: رجال آن رجال صحيح اند، غير عمروبن علقمه كه ثقه مى‏باشد.
 
قول مردى از بزرگان روم براى هرقل درباره انگيزه‏هاى غلبه اصحاب
احمدبن مروان بن مالكى در المجالسة از ابواسحاق روايت نموده، كه گفت: براى اصحاب رسول خدا ص دشمن در وقت روبرو شدن به اندازه مدت دوشيدن شتر ايستادگى نمى‏توانست. هرقل هنگامى كه در انطاكيه قرار داشت، و پيشقراول شكست خوردگان روم فرا رسيد، گفت: واى بر شما!! برايم، از اين قومى كه با شما مى‏جنگند خبر بدهيد، كه آيا آنان بشر نيستند؟! گفتند: آرى، بشراند، گفت: شما زياد هستيد يا آنان؟ گفتند: بلكه ما چندين برابر آنان در هر نقطه زياد هستيم. گفت: پس شما را چه شده است كه شكست مى‏خوريد؟! شيخى از بزرگان آنان گفت: به خاطرى كه آنان شب را قيام مى‏كنند، روز را روزه مى‏گيرند، به عهد وفا مى‏نمايند، به كارهاى پسنديده امر مى‏كنند، از  كارهاى بد نهى مى‏نمايند و در ميان خود انصاف مى‏كنند. به خاطرى كه ما شراب مى‏نوشيم، زنا مى‏كنيم، مرتكب حرام مى‏شويم، عهد را نقض مى‏نماييم، غصب مى‏كنيم، ظلم مى‏نماييم، به چيزهايى مبغوض و منفور امر مى‏كنيم، از آنچه خدا راضى مى‏شود نهى مى‏نماييم و در زمين فساد مى‏كنيم. گفت: تو برايم راست گفتى. اين چنين در البدایه (15/7) آمده است. و ابن عساكر (1431) اين را از ابن اسحاق به مانند آن روايت كرده است.
 
صبر پيامبر ص در دعوت نمودن حَكَم بن كيسان به اسلام
 ابن سعد (137/4) از مِقداد بن عمرو روايت نموده، كه گفت: من حكم بن كيسان را اسير گرفتم. امير ما خواست تا گردن وى را بزند، من عرض نمودم: وى را بگذار تا با خود نزد پيامبر ص ببريم، (اميرمان اين درخواست مرا پذيرفت، و ما او را با خود نگه داشتيم) تا اين كه نزد پيامبر خدا ص آمديم. پيامبر ص وى را به اسلام دعوت نمود، و اين كار به طول كشيد. عمر (رض) (كه ديگر از طول كشيدن دعوت و ايمان نياوردن وى بى قرار شده بود) گفت: اى پيامبر خدا، با اين مرد چه صحبتى مي‏كنى؟ به خدا سوگند اين مرد تا ابد اسلام نمي‏آورد، بگذار تا گردنش را بزنم و راهى جايگاهش جهنّم گردد. پيامبر ص ديگر تا اين كه حكم اسلام نياورد، به طرف عمر (رض) متوجه نشد. عمر (رض) مي‏گويد: بعد ديدم وى اسلام آورده است، و آن عمل‏هاى گذشته و حال به يادم آمد و (با خود) گفتم: چگونه امرى را بر پيامبر ص رد مي‏كنم كه او از من به آن عالم‏تر است؟! بعد گفتم: من به آن جز نصيحت براى خدا و پيامبرش ص ديگر كدام هدفى نداشتم. عمر (رض) مي‏افزايد: وى به خدا سوگند، اسلام آورد، و اسلامش نيكو و مستحكم گشت و در راه خدا جهاد نمود تا اين كه در بئر معونه  به شهادت رسيد، و پيامبر خدا ص از وى راضى بود، و او به اين صورت وارد بهشت گرديد.(  بئر معونه مكانى است در نجد كه در آنجا هفتاد تن از مسلمانان (چنان كه در بخارى آمده) در ماه صفر سال چهارم هجرت در اثر غدر «قبيله‏هاى رعل و ذكوان و عصيه» به شهادت رسيدند، و آنها را «عامر بن طفيل» به اين غدر و خيانت كشانيده بود، و پيامبر ص بر مرگ اصحاب خود كه در اين جا به شهادت رسيده بودند، خيلى‏ ناراحت گرديد، و يك ماه بر خاينين دعا مي‏نمود.
)
 و نزد وى همچنين (138/4) از زُهرِى روايت است كه گفت: حِكَم پرسيد: اسلام چيست؟ پيامبر ص فرمود: «خداوند (جل جلاله) را به وحدانيتش كه براى خود شريكى ندارد عبادت كن، و گواهى بده كه محمّد بنده و پيامبر اوست». حكم پاسخ داد: اسلام آوردم، پيامبر ص به اصحاب خود ملتفت شده و فرمود: «اگر درباره وى اندكى قبل، از شما اطاعت مي‏نمودم و او را مي‏كشتم در آتش داخل مي‏شد».
    
خباب بن ارت (رض) و تحمل سختي ‏ها   حكايت خباب با عمر(رضي‏ اللَّه ‏عنهما)
ابن سعد (117/3) از شعبى روايت نموده، كه گفت: خباب بن ارت نزد عمربن الخطاب(رضي‏ اللَّه ‏عنهما) وارد گرديد، عمر (رض) وى را بر مسند خود نشانيد و گفت: در روى زمين مستحق‏تر از اين براى اين مجلس جز يك تن، ديگر كسى نيست. خباب به او گفت: اى اميرالمؤمنين او كيست؟ پاسخ داد: بلال. خباب گفت: او از من مستحق‏تر نيست، بلال در مشركين كسى داشت كه خداوند وى را توسط او حمايت ميكرد، ولى من هيچ كسى را نداشتم كه از من حمايت مينمود، خود را چنان دريافتم كه روزى آنها مرا گرفتند، و برايم آتش افروختند، بعد از آن مرا در آن انداختند، و مردى پايش را بر روى سينه‏ام گذاشت، من زمين را - يا اين كه گفت: سردى زمين را - به پشتم احساس كردم، راوى ميگويد: بعد از آن پشت خود را برهنه نمود داغ‏هاى سفيد برداشته بود. اين چنين در كنزالعمال (31/7) آمده.
 
توصيف مردى از نصاراى عرب از اصحاب در پيش روى فرمانده دمشق
وليد بن مسلم مى‏گويد: كسى كه از يحيى بن يحياى غسانى شنيده بود، برايم خبر داد، كه وى از دو مرد از قومش حديث بيان مى‏نمود، كه آن دو گفتند: هنگامى كه مسلمانان در ناحيه اردن پايين شدند، ما در ميان خود گفتيم، دمشق محاصره خواهد شد، بنابراين قبل از آن راهى دمشق شديم و به خريد و فروش 