ده نزد ما افطار مى‏كنى. بعد از آن قرآنى را طلب نمود، و در پيش رويش باز كرد، و در حالى به قتل رسيد كه قرآن در پيش رويش بود. هيثمى (232/7) مى‏گويد: رجال آن‏ها ثقه‏اند. و حديث طرق ديگرى هم دارد، كه در المجمع و البدايه و غير آن‏ها ذكر شده‏اند.
 
على و ديدن پيامبر ص در خواب
عدنى از حسن يا حسين روايت نموده، كه على (رضی الله عنهم) گفت: دوستم در خواب همراهم روبرو گرديد - يعنى پيامبر خدا ص - برايش از آنچه از اهل عراق بعد از وى ديدم، شكايت نمودم. آن گاه وى برايم راحت شدن از آنان را در وقت نزديك وعده سپرد. على (رض) بعد از آن جز سه روز درنگ ننمود.
و نزد ابويعلى از ابوصالح از على (رض) روايت است كه گفت: پيامبر ص را در خواب ديدم، و برايش از تكذيب و اذيت هايى كه از امتش ديدم شكايت نمودم و گريستم، برايم گفت: «اى على گريه مكن و متوجه شو»، ناگهان ديدم كه دو مرد، در زنجير كشيده مى‏شوند، و با سنگ‏هاى بزرگى سرهاى شان زده مى‏شود، تا اين كه از هم مى‏پاشد، وباز به همان حالت اصلى اش بر مى‏گردد، مى‏گويد:  باز بامداد، طورى كه هر روز نزدش مى‏رفتم، به زيارتش شتافتم، و وقتى به جزارين رسيدم، با مردم روبرو گرديدم، آنان گفتند: اميرالمؤمنين به قتل رسيد. اين چنين در المنتخب (61/5) آمده است.
 
حسن بن على و ديدن پيامبر ص در خواب
طبرانى از فلفله جعفى روايت نموده، كه گفت: از حسن بن على (رضى‏اللَّه عنهما) شنيدم كه مى‏گويد: پيامبر ص را در خواب ديدم، كه به عرش چنگ زده است، و ابوبكر (رض) را ديدم كه از ازار پيامبر ص گرفته است، و عمر (رض) را ديدم كه از ازار ابوبكر (رض) گرفته، و عثمان (رض) را ديدم كه از ازار عمر (رض) گرفته است، و خون را ديدم كه از آسمان به زمين فرو مى‏ريزد. حسن اين را در حالى بيان داشت، كه قومى از شيعه‏ها نزدش حاضر بودند، آنان گفتند: و على را نديدى؟ حسن گفت: از على هيچ كس ديگرى برايم محبوب‏تر نبود، كه مى‏ديدمش ازار پيامبر ص گرفته است، ولى آن خوابى بود كه ديدمش... و حديث را متذكر شده. هيثمى (96/9) مى‏گويد: اين را طبرانى در الأوسط والكبير روايت نموده، و اسناد آن حسن است.
و نزد ابويعلى همچنان از حسن (رض) روايت است كه گفت: اى مردم، ديشب چيز شگفت انگيزى را در خواب ديدم، پروردگار تعالى را بالاى عرشش ديدم. رسول خدا ص آمد و نزد پايه‏اى از پايه‏هاى عرش ايستاد. آن گاه ابوبكر (رض) آمد، و دستش را بر شانه رسول خدا ص گذاشت. بعد از آن عمر (رض) آمد، و دستش را بر شانه ابوبكر  گذاشت، بعد از آن عثمان (رض) آمد، و با دستش اشاره نمود و گفت: پروردگارا، بندگانت را بپرس كه مرا براى چه به قتل رسانيدند؟ مى‏گويد: آن گاه دوناوه خون از آسمان به سوى زمين جارى گرديد. مى‏گويد: براى على (رض) گفته شد: آيا آنچه را حسن بيان مى‏كند نمى‏بينى؟ گفت: چيزى را بيان مى‏نمايد كه ديده است. و در روايتى آمده: حسن گفت: بعد از اين خوابى كه ديدم ديگر نمى‏جنگم... و مانند آن را متذكر شده، مگر اينكه گفته است: و عثمان (رض) را ديدم، كه دستش را بر عمر (رض)گذاشته بود، و خونى را نزد آنان ديدم، گفتم: اين چيست؟ گفته شد: خون‏هاى عثمان است، كه از خداوند خون بهاى آن را مى‏خواهد. هيثمى (96/9) مى‏گويد: همه اين را ابويعلى به دو اسناد روايت نموده و در يكى از آنان كسى است كه وى را نمى‏شناسم، و در دومى: سفيان بن وكيع آمده، و ضعيف مى‏باشد.
 
ابن عباس و ديدن پيامبر ص در خواب
خطيب در تاريخش (142/1) از ابن عباس (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده، كه گفت: در نصف روز رسول خدا ص را طورى كه انسان در خواب مى‏بيند، در خواب ديدم كه موهاى پراكنده و غبار آلود داشت، و در دستش بوتلى )بُطرى( از شيشه بود. گفتم: اين بوتل چيست؟ گفت: خون حسين و يارانش، من آن را از ابتداى روز تا حال جمع مى‏كنم، آن گاه ديديم كه وى در همان روز به قتل رسيده بود. اين را ابن عبدالبر در الاستيعاب (381/1) از ابن عباس به مانند آن روايت نموده، و افزوده است: در دستش بوتلى بود، كه در آن خون بود.
 
اصحاب و ديدن يك ديگرشان در خواب  
عباس و فرزندش عبداللَّه و در خواب ديدن عمر (رض)
ابونعيم در الحليه (54/1) از عباس بن عبدالمطلب (رض) روايت نموده، كه گفت: من همسايه عمربن الخطاب (رض) بودم، و هيچ كسى از مردم را نديدم كه بهتر از عمر باشد، شبش نماز بود و روزش روزه و كارهاى مردم. هنگامى كه عمر درگذشت، از خداوند عزوجل خواستم، كه وى را در خوابم نشان بدهد. بنابراين وى را در حالى ديدم كه جامه‏اش را بر دوش انداخته و از طرف بازار مدينه مى‏آيد، برايش سلام دادم، و برايم سلام داد، بعد از آن گفتم: چه حالى دارى؟ گفت: خوب هستم. برايش گفتم: چه دريافتى؟ گفت: همين اكنون از حساب فارغ شدم، و اگر مهربانى پروردگارم نمى‏بود، نزديك بود چوكى  ام رسوايم بسازد.
و ابن سعد (375/3) از عباس (رض) روايت نموده، كه گفت: عمر (رض) دوستم بود، او وقتى درگذشت، يك سال درنگ نمودم، و به خداوند دعا مى‏كردم كه وى را در خوابم به من نشان بدهد، مى‏گويد: او را بعد از گذشت يك سال ديدم كه عرق را از پيشانى اش پاك مى‏كند. مى‏گويد: گفتم: اى اميرالمؤمنين، پروردگارت با تو چه كرد؟ گفت: اين ابتداى فراغتم است، و نزديك بود چوكى ام مرا به پايين افكند، اگر با پروردگار مهربان و با رحمم روبرو نمى‏ گرديدم.
و ابن سعد (375/3) از ابن عباس (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده، كه گفت: يك سال به خداوند دعا نمودم، كه عمربن الخطاب (رض) را برايم نشان بدهد. مى‏گويد: بنابراين وى را در خواب ديدم، و گفتم: چه ديدى؟ گفت: با ذات مهربان و با رحم روبرو شدم، و اگر رحمتش نمى‏بود، چوكى ام به پايين مى‏افتاد.
 
ابن عمر و انصاريى و در خواب ديدن عمر (رضى‏ اللَّه عنهم)
ابونعيم در الحليه (54/1) از ابن عمر (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده، كه وى گفت: هيچ چيزى نزدم محبوب‏تر از دانستن حالت عمر نبود. در خواب قصرى را ديدم، گفتم: اين از كيست؟ گفتند: از عمربن الخطاب، آن گاه وى از قصر بيرون شد، و چادرى بر تن داشت، انگار كه غسل نموده باشد. گفتم: چه كردى؟ گفت: به خير گذشت، اگر من با پروردگار بخشاينده روبرو نمى‏شدم، نزديك بود كه چوكى ام مرا سرنگون سازد، گفت: چه وقت از شما جدا شده‏ام؟ گفتم: قبل از دوازده سال، گفت: همين اكنون از حساب خلاص شدم.
و ابن سعد (376/3) از سالم بن عبداللَّه روايت نموده، كه گفت: از مردى از انصار شنيدم كه مى‏گويد: به خداوند دعا نمودم، كه عمر را برايم در خواب نشان بدهد، بنابراين وى را بعد از ده سال ديدم، كه عرق را از پيشانى اش پاك مى‏نمود. گفتم: اى اميرالمؤمنين، چه كردى؟ گفت: همين اكنون فارغ شدم، و اگر رحمت پروردگارم نمى‏بود، هلاك مى‏شدم.
 
اذيت هايى كه بلال (رض) در راه خدا ديد
اين را ابونعيم همچنين در الحليه (140/1) از مجاهد روايت نموده، و در حديث وى آمده: اما ديگران را زره هايى از آهن پوشانيدند و سپس در آفتاب سوزاندند، و مشقّت و رنج آنها از حرارت آهن و آفتاب به حدى رسيد كه خواست خدا بود. هنگامى كه بيگاه شد، ابوجهل، در حالى كه نيزه‏اش را با خود داشت، نزد آنه