ان بودند، و هيچكس از آنان چشم خود را به طرف وى بلند نمى‏كرد، جز ابوبكر و عمر، كه هر دو به وى نگاه مي ‏نمودند، و پيامبر ص نيز به ايشان نگاه مي ‏كرد، و به طرف وى تبسم مي ‏نمودند و او نيز به طرف ايشان تبسم مي ‏كرد. 
 
چگونگى نشستن ياران پيامبر ص در اطراف وى
طبرانى و ابن حبان در صحيح خود از اسامه بن شريك (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: ما نزد پيامبر ص آن چنان نشسته بوديم، كه گويى بر سرهاى مان پرنده باشد، و هيچ كسى از ما حرف نمى‏زد، كه ناگهان مردمى نزدش آمدند و گفتند: محبوب‏ترين بندگان خداوند نزد خداوند تعالى كيست؟ گفت: «صاحب بهترين اخلاق آنان». 
 
هيبت پيامبر ص بر براء بن عازب
ابويعلى - كه آن را صحيح دانسته - از براء بن عازب (رض) روايت نموده، كه گفت: من مي ‏خواستم سؤالى را از پيامبر خدا ص بپرسم ولى از هيبت وى دو سال به تأخير افتاد. 

اصحاب و طلب بركت به آب وضو و آب بينى پيامبر ص
و بيهقى از زهرى روايت نموده، كه گفت: از انصار كسى را كه مورد اعتماد من است، برايم حديث بيان داشت كه: پيامبر خدا ص چون وضو مي ‏نمود يا آب بينى خود را مي ‏انداخت، آب بينى وى را به شتاب بر مي ‏داشتند، و آن را به صورتها و پوست‏هاى خود را مي ‏ماليدند، پيامبر خدا ص گفت: «چرا اين كار را مي ‏كنيد؟» گفتند: با اين التماس بركت مي ‏نماييم. پيامبر خدا ص فرمود: «كسى كه مي ‏خواهد او را، خدا و رسول او دوست داشته باشند، بايد سخن راست بگويد، امانت را ادا نمايد و به همسايه‏اش آزار نرساند». 

قول عروه بن مسعود درباره تعظيم پيامبر ص از طرف اصحاب (رضى‏ اللَّه  عنهم)
در حديث صلح حديبيه  نزد بخارى و غير وى از مِسْوَربن مَخرمه و مروان گذشت كه: بعد از آن عروه به دقت متوجه اصحاب پيامبر ص شد، و آن‏ها را با چشمانش نظاره مي ‏كرد. 
عروه مي ‏گويد: به خدا سوگند، پيامبر ص آب بينى را نمى‏انداخت، مگر اينكه به دست مردى از آن‏ها مي ‏افتاد، و او آن را به صورت و پوستش مي ‏ماليد، و اگر ايشان را امر مي ‏نمود، بر آن مبادرت مي ‏ورزيدند، و چون وضو مي ‏كرد، نزديك مي ‏بود بر آب وضوى وى با هم بجنگند، و چون صحبت مي ‏نمود، صداهاى خود را نزد وى پائين مي ‏آوردند به خاطر تعظيم و احترامش به نظر تند به وى نگاه نمى‏نمودند. عروه به طرف ياران خود برگشت و گفت: اى قوم، به خدا سوگند، من در وفدهايى نزد پادشاهان رفته‏ام، و نزد قيصر و كسرى و نجاشى [در كشورهاى شان] رفته‏ام، به خدا سوگند هيچ پادشاهى را هرگز نديدم، كه اصحابش او را چنان احترام و تعظيم نمايند، كه اصحاب محمد، محمد را تعظيم و احترام مي ‏كنند.

نامه پيامبر خدا ص به اهل نجران
بيهقى از يونس بن بُكَيْر از سلمه بن عَبد يَسُوع از پدرش از جدش روايت نموده - يونس مي‏گويد: وى نصرانى بود و اسلام آورد - كه: پيامبر خدا ص قبل از اين كه (سوره نمل) طس سليمان طس سليمان (سوره نمل) نازل شود براى اهل نجران چنين نوشت:
(بِاِسْمِ اِله اِبْراهِيْمَ وَ اِسْحَاقَ وَ يَعْقُوْبَ. مِنْ مُحَمَّدِ النَّبِىّ رَسُوْلِ‏ الله  اِلى اُسْقُفِ نَجْران وَ اَهْل نَجْران: سَلِّم اَنْتُمْ، فَاِنِّى اَحْمَدُ اِلَيْكُمْ اِله اِبْراهِيْمَ وَاِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ. اَمَّا بَعْدُ: فَاِنِّىْ اَدْعُوْكُمْ اِلى عِبَادَهاللَّهِ مِنْ عِبَادَهالْعِبَادِ، وَاَدْعُوْكُمْ اِلى وَلَاَيهاللَّهِ مِنْ وَلَاَيه الْعِبَاد، فَاِنْ اَبِيْتُمْ فَالْجَزِيَه، فَاِنْ اَبِيْتُمْ فَقَدْ آذَنْتُكُمْ بِحَرْبِ. وَالسَّلام)
«به نام خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب. از محمّد نبى و رسول خدا به اسقف نجران و اهل نجران: براى شما سلامتى و امان باد، من براى شما خداى ابراهيم، اسحاق و يعقوب را حمد و ستايش مي‏كنم، امّا بعد: من شما را از عبادت بندگان به عبادت آللَّه دعوت مي‏نمايم، و شما را از قيموميت بندگان به قيموميت خداوند فرا مي‏خوانم، اگر ابا ورزيديد، جزيه بپردازيد و اگر از آن هم ابا ورزيديد، با شما اعلام جنگ است. والسلام».
چون نامه به اسقف رسيد و آن را مطالعه نمود، از آن به وحشت افتاد و بسيار ترسيد، و دنبال مردى از نجران كه به او شُرَحْبِيل بن وداعه گفته ميشد فرستاد، و او را خواست - شرحبيل ازاهل همدان بود، و چون معضله‏اى پيش مي‏آمد قبل از وى هيچ كسى، نه «أَيْهَم»، نه «سيد» و نه هم «عاقِب»  طلب نمي‏شد،( در نزد مسيحيان نجران در آن زمان «عاقب» به معناى امير و صاحب رأى بود و مقامش چنان بود كه بدون مشورت و رأى او كارى انجام نمي‏دادند. «سيد» به معناى كشيش و بزرگ مجالس ايشان بود، كه اسمش «ايهم» بود «اسقف» نيز سمت پيشواى روحانى جامعه آنها را به عهده داشت. براى تفصيل بيشتر به سيرت ابن هشام، جلد اوّل (ص380) ترجمه سيدهاشم رسولى مراجعه شود. م.) بلكه جهت مشورت قبل از همه او خواسته مي‏شد - اسقف نامه فرستاده خدا ص را به شُرَحْبِيل داد و وى آن را خواند. اسقف سپس پرسيد: اى ابومريم نظرت درين باره چيست؟ شُرَحْبِيل در پاسخ گفت: خودت مي‏دانى كه خداوند براى ابراهيم در ذريه اسماعيل وعده نبوّت داده است، پس چه مانعى وجود دارد كه اين مرد همان نبى موعود باشد، و در امر نبوت، من راى و نظرى ندارم، و اگر كارى از كارهاى دنيا مي‏بود، حتماً به تو مشورت مي‏دادم، و نظرم را در ضمن تلاش و كوششم ابراز مي‏داشتم. آن گاه اسقف گفت: كنار برو و بنشين، شُرَحْبِيل كنار رفت و در گوشه‏اى نشست. اسقف دنبال مرد ديگرى از نجران كه به او عبداللَّه بن شُرَحْبِيل گفته مي‏شد فرستاد، وى از جمله ذى اصبح از قبيله حِمْيَر بود، نامه را برايش خواند، ونظرش را درين باره جويا شد او نيز چون شُرَحْبِيل پاسخ داد. اسقف گفت: كنار برو بنشين. عبداللَّه كنار رفته و در كنجى نشست. اسقف دنبال مردى از نجران كه به وى جبار بن فيض گفته مي‏شد، و از بنى حارث بن كعب و يكى از بنى الحِمَاس بود فرستاد، نامه را برايش خواند و نظرش را درين مورد جويا شد، وى نيز همان گفته‏هاى شرحبيل و عبداللَّه را تكرار نمود، اسقف به وى دستور داد، وى نيز كنار رفت و در گوشه نشست.
چون همه آنها يك نظر را ابراز داشتند، اسقف امر نمود و ناقوس‏ها به صدا درآمد، آتش‏ها روشن و جامه‏هاى مويى در صومعه‏ها بلند كرده شد، چون رعب و هراسى در روز براى شان مي‏رسيد همين عمل را انجام مي‏دادند، و اگر ترس شان در شب مي‏بود ناقوس‏ها را به صدا در آورده، و آتش‏ها را در صوامع برافروخته و شعله ور مي‏كردند.
چون ناقوس‏ها به صدا درآمد و جامه‏هاى مويى بلند گرديد، همه اهل دره از بالا تا پايين آن، كه طول آن به مقدار يك روز حركت يك سوار كار سريع بود، و هفتاد و سه قريه در آن وجودداشت، و يك صدو بيست هزار جنگجوى آماده به پيكار را در خود جاى داده بود، جمع شدند. اسقف نامه پيامبر خدا ص را براى آنها قرائت كرد، و نظرشان را درباره آن جويا شد. اهل رأى آنها نظر دادند كه بايد شُرَحْبِيل بن وَدَاعه همدانى، عبداللَّه بن شُرَحْبِيل اَصْبَحِى و جبار بن فيض حارثى را بفرستند و آنها خب