ده‏اند كه گفت: حارث بن صمه (رض) گفت: رسول خدا ص كه در دره قرار داشت از من پرسيد: «آيا عبدالرحمن بن عوف را ديدى؟» گفتم: آرى، اى رسول خدا، او را در پايين كوه ديدم، و با وى گروهى از مشركين را درگير ديدم، به طرف وى قصد كردم ولى تو را ديدم، بنابراين به سوى تو آمدم، پيامبر ص فرمود: «ملائك در دفاع از وى مى‏جنگند»، حارث مى‏گويد: آن گاه من به سوى عبدالرحمن برگشتم، و او را در ميان هفت كشته يافتم،  برايش گفتم: دست راستت كامياب گرديد!! آيا همه اينان را به قتل رسانيده‏اى؟ گفت: اين را - اشاره به سوى ارطاة بن (عبد) شرحبيل - و اين را من كشتم، و اما اينان را كسى به قتل رسانيد كه من نديدمش، گفتم: خدا و پيامبرش راست گفتند. هيثمى (114/6) مى‏گويد: در اين عبدالعزيز بن عمران آمده، و او ضعيف مى‏باشد. و اين را هم چنان ابن منده و ابونعيم از حارث بن صمه، به مانند آن، چنانكه در المنتخب (76/5) آمده، روايت نموده‏اند، و ابونعيم افزوده است: آن گاه به سوى وى آمدم تا از وى پشتيبانى نمايم. و در روايت وى آمده: و او را در ميان هفت كشته يافتم. و در روايتش آمده: و اين دو را.
 
اذيت رسانيدن جبريل براى تمسخر كنندگان در مكه
طبرانى از ابن عباس (رضى‏اللَّه عنهما) روايت نموده، كه گفت: رسول خدا ص از پهلوى مردمانى در مكه عبور نمود، و آنان از دنبال وى به اشاره نمودن  پرداختند و گفتند: اين همان كسى است كه ادعا مى‏كند، وى نبى است و جبريل همراهش هست، آن گاه جبريل با انگشتش اشاره نمود، و مثل ناخن بر جسدهاى شان اصابت نمود، و به زخم‏ها مبدل گرديد، و بدبوى گرديدند، و هيچ كسى نمى‏توانست به آنان نزديك گردد، همين بود  كه خداوند عزوجل نازل فرمود:
[ إنا كفيناك المستهزئين] (الحجر:95)
ترجمه: «ما شر تمسخركنندگان را ازتو دفع خواهيم كرد».
هيثمى (46/7) مى‏گويد: اين را طبرانى در الأوسط و بزار به مثل آن روايت كرده‏اند، و در آن يزيدبن درهم آمده، وى را ابن معين ضعيف دانسته، و فلاس ثقه تلقى نموده است.
و نزد طبرانى در الأوسط از ابن عباس (رضى‏اللَّه عنهما) روايت است كه گفت: [ إنا كفيناك المستهزئين]، افزود: تمسخركنندگان اينان بودند: وليدبن مغيره، اسودبن عبديغوث، اسودبن مطلب، ابوزمعه از بنى اسدبن عبدالعزى، حارث بن عيطل سهمى و عاصى بن وائل سهمى. در اين هنگام جبريل عليه السلام نزد پيامبر ص آمد، و رسول خدا ص از آنان برايش شكايت نمود، و وليدبن مغيره را برايش نشان داد، و جبريل به طرف رگ بزرگ دستش اشاره نمود، پيامبر ص گفت: «چيزى انجام ندادى؟» گفت: كارش را از جانب تو انجام دادم. بعد از آن حارث بن عيطل سهمى را برايش نشان داد، و جبريل به سوى شكمش اشاره نمود، پيامبر ص گفت: «چيزى انجام ندادى؟» گفت: كارش را از جانب تو انجام دادم. بعد از آن عاصى بن وائل را برايش نشان داد، و جبريل به سوى كف پايش اشاره نمود، پيامبر ص گفت: «چيزى انجام ندادى؟» گفت: كارش را از جانب تو انجام دادم، در اين راستا وليدبن مغيره، از نزد مردى از خزاعه عبور نمود، و او براى تيرش پر مى‏ساخت، آن تير به رگ بزرگ دستش اصابت نمود و قطعش گردانيد، و اسود بن مطلب كور گرديد. بعضى از آنان مى‏گويند: وى همينطور كور شد، و برخى از ايشان مى‏گويند: وى زير درختى پايين گرديد، و مى‏گفت: اى پسرانم، آيا از من دفع نمى‏نماييد، هلاك گرديدم، با خار در چشم هايم زده شد. آنان مى‏گفتند: ما چيزى را نمى‏بينيم. وى همينطور بود تا اين كه چشم هايش كور گرديد، و اسود بن عبديغوث، بر سرش زخم‏هايى برآمد، و بر اثر آن مرد، و حارث بن عيطل دچار مرض «ماء الاصفر» در شكمش گرديد، حتى كه مواد غائطش از دهانش بيرون گرديد، و درگذشت، و اما عاصى بن وائل، در حالى  كه در همان حالت قرار داشت، در پايش - شبرقه  داخل گرديد، و پايش از آن ورم نمود، و بر اثر آن مرد. هيثمى (47/7) مى‏گويد: در اين محمدبن عبدالحكيم نيشابورى آمده، و او را نشناختم، ولى بقيه رجال آن ثقه‏اند.
 
ملك و فريادرسى ابومعلق يكى از اصحاب
ابن ابى الدنيا در كتاب مجابى الدعوة از انس بن مالك (رض) روايت نموده، كه گفت: مردى از اصحاب رسول خدا ص، كه برايش ابومعلق كنيه داده مى‏ شد، تاجر بود، و به مال خودش و غير خودش تجارت مى‏نمود، در عين حال وى مرد عابد و پرهيزگار بود. او بارى [براى تجارت] بيرون گرديد، و دزدى كه غرق در سلاح بود همراهش روبرو گرديد و گفت: مالت را بگذار كه من مى‏كشمت، گفت: تو مى‏دانى و مال، گفت: فقط خونت را مى‏خواهم، گفت: پس بگذار نماز بخوانم. گفت: هر قدر كه مى‏خواهى بخوان، آن گاه وى وضو نمود و نماز گزارد، و از دعايش اين بود:
(يا ودود، يا ذالعرش المجيد، يا فعالاً لما يريد، أسألك بعزتك التى لا ترام، و ملكك الذى لا يضام، و بنورك الذى ملأ أركان عرشك، أن تكفيني شر هذا اللص، يا مغيث اغثني).
ترجمه: «اى دوستدار، اى صاحب عرش بزرگ، اى انجام دهنده آنچه مى‏خواهى، از تو به عزتت كه كسى ياراى رسيدن را به آن ندارد، و به پادشاهيت كه مغلوب نمى‏گردد، و به نورت كه اركان عرشت را پر نموده است سئوال مى‏كنم، كه از شر اين دزد محفوظ دارى، اى فريادرس، به فريادم رس».
اين را سه بار گرفت، و ناگهان سواركارى را ديد، كه در دستش حربه‏اى دارد، و آن را در ميان هر دو گوش اسبش بلند كرده است، وى دزد را زد و به قتلش رسانيد، بعد از آن به سوى تاجر روى آورد، تاجر پرسيد: تو كيستى كه خداوند توسط تو به فريادم رسيد، گفت: من ملكى هستم از اهل آسمان چهارم، وقتى دعا نمودى، دروازه‏هاى آسمان به صدا در آمدند و من آن را شنيدم، باز براى بار دوم وقتى دعا كردى، از اهل آسمان ضجه‏اى را شنيدم، باز وقتى براى بار سوم دعا نمودى، گفته شد: دعاى ستمديده و دچار مشكلات است، آن گاه من از خداوند سئوال نمودم، كه كشتن وى را به دوش من بسپارد، بعد از آن گفت: مژده بادا برايت، بدان: كسى كه وضو كند، و چهار ركعت نماز بگزارد، و اين دعا را بر زبان آرد، دعايش قبول مى‏گردد، خواه در مشكل باشد يا در مشكل نباشد. او ابوموسى همه اين را در كتاب الوظائف روايت نموده است. اين چنين در الإصابه (182/4) آمده است.
 
ملك و فريادرسى زيدبن حارثه
ابن عبدالبر در الاستيعاب (548/1) از ليث بن سعد روايت نموده، كه گفت: برايم خبر رسيده، كه زيدبن حارثه (رض) قاطرى را از مردى از طائف كرا نمود، و كراكش بالايش شرط گذاشت، كه هر جايى خودش خواست وى را پايين كرده مى‏تواند. مى‏گويد: آن گاه وى را به سوى ويرانه‏اى برد، و برايش گفت: پايين شو، او پايين گرديد، و متوجه شد كه در ويرانه مردگان زيادى اند، مى‏افزايد: وقتى خواست او را به قتل برساند، برايش گفت: بگذار، دو ركعت نماز بخوانم، گفت: بگزار، اينان هم قبل از تو نماز گزاردند، ولى نمازشان براى شان چيزى نفع نرسانيد، مى‏گويد:هنگامى نماز خواندم، آمد تا به قتلم رساند، مى‏گويد: گفتم: (يا أرحم الراحمين)، مى‏افزايد: وى صدايى را شنيد: وى را مكش، و از آن ترسيد، و در جستجوى آن بيرون گرديد ولى چيزى نيافت، باز به سويم برگشت، من صدا كردم: (يا أرحم الراحمي