و بعد از آن به طرف منزل خود بر مي ‏خاست و همراهش چيزى نبود.
و از مغيث بن سمي  روايت است كه گفت: زبيربن عوام هزار غلام داشت كه برايش خراج مي ‏پرداختند، و او از خرج آن‏ها درهمي  را هم داخل خانه خود نمي ‏نمود. و اين را بيهقى (9/8) از مغيث به مانند اين روايت نموده، و يعقوب بن سفيان هم آن را به مثل اين، چنان كه در الاصابه (546/1) آمده، روايت كرده است.
 
قصه آنچه ميان او  و پسرش عبد اللَّه  در قرضدارى اش پيش آمد
بخارى از عبد اللَّه  بن زبير (رضي الله عنهما) روايت نموده، كه گفت: هنگامي  كه زبير در روز جمل ايستاد، مرا فراخواند و در پهلويش ايستادم، وى گفت: اى پسرم، در اين روز جز ظالم يا مظلوم [ديگر كسى]  كشته نمي ‏شود، و من درباره خود فكر مي ‏كنم، مگر اين كه امروز مظلومانه به قتل خواهم رسيد، و از بزرگترين تشويشم، قرضداريم است، آيا احساس مي ‏كنى، كه ديندارى ما چيزى از مال ما را باقى گذارد؟ و گفت: اى پسرم مال ما را بفروش و دين مرا بپردازد، و به ثلث وصيت نمود، و ثلث آن را(يعنى ثلث ثلث را.)  براى پسرانش - يعنى (پسران) عبد اللَّه  بن زبير - [وصيت نمود] ، يعنى: ثلث [وصيت شده]  را سه سهم كن [تا يك سهم آن را به پسرانت بدهى]  و اگر چيزى از مال ما پس از قضاى دين باقى ماند، ثلث آن  براى پسران تو باشد، ابن هشام مي ‏گويد: و بعضى فرزندان عبد اللَّه : خبيب و عباد همسن بعضى از پسران زبير بودند، و او در آن روز نه پسر، و نه دختر داشت. عبد اللَّه  مي ‏گويد: او مرا درباره دين خود توصيه نموده مي ‏گفت: اى پسرم، اگر از چيزى از آن عاجز آمدى از مولايم بر آن استعانت جوى. مي ‏گويى: به خدا سوگند، من هدف وى را ندانستم، تا اين كه گفتم: اى پدر، مولايت كيست؟ گفت: اللَّه ، مي ‏افزايد: به خدا سوگند، در هر مشكلى كه از دين وى واقع شدم گفت: اى مولاى زبير قرض او را از وى ادا كن، و خداوند آن را ادا نمود.
زبير كشته شد، و دينار و درهمي  از خود به جاى نگذاشت، مگر زمين هايى كه از جمله آنها غابه  بود(غابه نام جايى است نزديك مدينه به طرف شام.)، يازده منزل در مدينه، دو منزل در بصره، منزلى در كوفه و منزلى در مصر. مي ‏گويد: و قرضى كه بر وى بود، به خاطر اين بود كه چون مردى مال را برايش مي ‏آورد، و آن را نزدش امانت مي ‏گذارد، زبير مي ‏گفت: نه بلكه آن قرض باشد، چون من از ضياع آن مي ‏ترسم، و او هرگز متولّى امارت نشده بود، و نه هم جمع آورى خراج را به دوش گرفته بود، و نه چيز ديگرى را، مگر اين كه در غزا با پيامبر ص و با ابوبكر و عمر و عثمان ن مي ‏بود، عبد اللَّه  بن زبير مي ‏گويد: من قرض هايى را كه بر وى بود حساب نمودم، و آن را دو ميليون و دويست هزار يافتم. مي ‏گويد: حكيم بن حزام با عبد اللَّه  بن زبير ن برخورد و گفت: اى برادر زاده، بر برادرم چقدر دين است؟ او آن را پنهان داشت و گفت: صدهزار. حكيم گفت: به خدا سوگند، من فكر نمي ‏كنم اموالتان گنجايش اين را داشته باشد! عبد اللَّه  به او گفت: اگر دو ميليون و دويست هزار باشد چه فكر مي ‏كنى؟ گفت: فكر نمي ‏كنم شما توانايى اين را داشته باشيد! اگر از چيزى از آن عاجز آمديد، از من استعانت جوييد.
مي ‏گويد: زبير غابه را مبلغ يك صد و هفتاد هزار خريده بود، و عبد اللَّه  آن را به يك ميليون و شش صدهزار فروخت، بعد برخاست و گفت: هر كسى كه بر زبير حقى داشته باشد لطفاً در غابه نزد ما بيايد، عبد اللَّه  بن جعفر (رضي الله عنهما) نزدش آمد - و او بر زبير چهارصدهزار داشت - و به عبد اللَّه  گفت: اگر خواسته باشيد، آن را براى شما مي ‏گذارم، عبد اللَّه  [در پاسخ]  گفت: نه، [عبد اللَّه  بن جعفر (رضي الله عنهما)] افزود: اگر خواسته باشيد آن را در آنچه به تاخير مي ‏اندازيد قرار دهيد، اگر به تاخير انداختيد، عبد اللَّه  گفت: نه، [ابن جعفر]  گفت: برايم يك قطعه زمين را مشخّص سازيد، آن گاه عبد اللَّه  گفت: از اينجا تا آنجا براى تو باشد. مي ‏گويد: آن گاه قسمتى از آن را  فروخت و قرض پدرش را ادا نمود(يعنى از غابه را البته با بعضى اشياى ديگر نه صرف غابه زيرا تمام غابه طورى كه گذشت شانزده لك (هر لك معادل صدهزار) فروخته شد و رقم دين از اين خيلى بالا است، بنابراين امكان ندارد كه تنها به فروش غابه دين ادا شده باشد. م.)، و برايش برطرف ساخت، و چهارونيم سهم از آن باقى ماند، آن گاه نزد معاويه آمد و عمروبن عثمان و منذربن زبير و ابن زمعه (رض) نزد وى حضورداشتند، معاويه به او گفت: غابه را چقدر قيمت گذارى نمودى؟ گفت: هر سهم را صدهزار، پرسيد: چقدر باقى مانده است؟ پاسخ داد: چهارونيم سهم، منذربن زبير گفت: يك سهم آن را من به صدهزار گرفتم، و عمروبن عثمان گفت: يك سهم آن را من به صدهزار گرفتم، و ابن زمعه گفت: سهم ديگر را من به صدهزار گرفتم، معاويه گفت: چقدر باقى ماند؟ پاسخ داد: يك و نيم سهم. معاويه (رض) گفت: من آن را به يك صدوپنجاه هزار گرفتم. مي ‏گويد: و عبد اللَّه  بن جعفر سهم خود را به ششصد هزار به معاويه (رض) فروخت.
مي ‏افزايد: هنگامي  كه ابن زبير از پرداخت دين وى فارغ شد، پسران زبير گفتند: ميراث ما را در ميان مان تقسيم كن، گفت: نه، به خدا سوگند تا اين كه چهار سال در موسم اعلان نكنم: آگاه باشيد هر كس بر زبير قرض داشته باشد، بايد نزد ما بيايد تا قرضش را ادا كنيم، در ميان تان تقسيم نمي ‏كنم. مي ‏گويد: بنابراين او در هر سال در موسم صدا مي ‏نمود، و هنگامي  كه چهار سال گذشت در ميان‏شان تقسيم نمود. مي ‏گويد: زبير چهار زن داشت و ثلث برداشته شد، براى هر زن يك ميليون و دويست هزار رسيد، و همه مال وى پنجاه ميليون و دويست هزار بود. ابن كثير در البدايه (349/7) مي ‏گويد: مجموع مالى كه در ميان ورثه تقسيم گرديد، سى و هشت ميليون و چهارصد هزار بود و ثلث كه وى وصيت نموده بود نوزده ميليون و دويست هزار بود، به اين صورت جمله آنها پنجاه و هفت ميليون و شش صدهزار مي ‏شود، و دينى كه قبلاً از آن بيرون كرده شده بود، دو ميليون و دويست هزار بود، به اين صورت مجموع متروكه وى از دين، وصيت و ميراث پنجاه و نه ميليون و هشت صدهزار بوده است، اين را ما در اين جا به خاطر اين متذكر شديم كه در صحيح بخارى چيزى واقع شده است كه در آن نظرى وجود دارد و توجّه بر آن لازم است. 
عبدالرّحمن بن عوف (رض) و تقسيم مال
قصه وى با بنى زهره و فقراى مسلمين و امّهات المؤمنين
حاكم (310/3) از ام بكر بنت مسور روايت نموده، كه عبدالرحمن بن عوف (رض) زمينى را كه مربوط به وى بود به مبلغ چهل هزار دينار به فروش رسانيد، و آن را در ميان بنى زهره و فقراى مسلين و مهاجرين و ازواج پيامبر ص تقسيم نمود، و براى عائشه (رضي الله عنها) مالى از آن فرستاد، عائشه (رضي الله عنها) گفت: اين مال را كى فرستاده است؟ گفتم: عبدالرحمن بن عوف، مي ‏گويد: و قصه را بيان داشت. آن گاه عائشه (رضي الله عنها) گفت: پيامبر خدا ص فرموده است: «بعد از من جز صابران بر شما شفقت نمي ‏كنند» خداوند ابن‏عوف را از سلسبيل ( چشمه‏اى است در جنت، داراى آب گوارا و نرم و روان در گلو. م.) جنت بنوشاند حاكم مي ‏گويد: اين 