ى هم پيمان حمزه بن عبدالمطلب (رضى‏ اللَّه  عنهما) نيز بود و امارت شان را به عهده داشت... و قصه اصحاب رجيع را به اختصار ذكر نموده است.
 
پيامبر ص و فرستادن على و ابوعبيده به سوى يمن 
ابن جرير از على (رض) روايت نموده، كه گفت: مردمانى از يمن نزد پيامبرص آمدند و گفتند: كسى را به سوى ما بفرست كه دين را به ما بياموزد، و سنت‏ها را به ما تعليم بدهد و در  ميان ما به كتاب خدا حكم نما پيامبر گفت اى على بسوى اهل يمن حركت كن دين را به آنان بياموز، سنت‏ها را به آنان تعليم بده و به كنايه در  ميان نشان فيصله و حكم نما». گفتم: اهل يمن قومى جاهل و نادان‏اند، در قضا چيزهايى را برايم مي‏آورند كه من به آن آگاهى نمى‏يابم، آن گاه پيامر ص بر سينه‏ام زد و گفت: «برو خداوند قلبت را هدايت خواهد نمود و زبانت را ثابت خواهد گردانيد»، بعد تا همين  ساعت در قضاوت  ميان دو تن شك ننموده‏ام. اين چنين در منتخب الكنز (37/5) آمده است. و حاكم در المستدرك (267/3) از انس (رض) روايت نموده كه: اهل يمن نزد رسول خدا ص آمدند و گفتند: همراه ما مردى بفرست كه به ما قرآن  مياموزاد، وى دست ابوعبيده (رض) را گرفت و او را با ايشان فرستاد و گفت: «اين ا مين اين امت است». حاكم مي‏گويد: به شرط مسلم صحيح است، ولى بخارى و مسلم آن رابا ذكر قرآن روايت نكرده‏ اند، و ذهبى با او موافقت نموده، و گفته: مسلم آن را بدون ذكر قرآن روايت نموده است. ابن سعد (299/3) اين را از انس به مانند آن روايت نموده، و در روايت وى آمده: اهل يمن از وى خواستند تا با آنان مردى را بفرستد كه به آنان سنت و اسلام را ياد دهد.
 
پيامبر ص و فرستادن عمر و بن حزم، ابو موسى و معاذ به سوى يمن 
ابن ابى حاتم از عبداللَّه بن ابى بكر بن محمدبن عمروبن حزم و او از پدرش روايت نموده، كه گفت: اين نامه رسول خدا ص نزد ماست، كه براى عمروبن حزم (رضى اللَّه عنه) در وقت فرستادنش به سوى يمن نوشته بود، و او اهل يمن را فقه در دين ياد مي‏داد، سنت را به آنان تعليم مي‏داد و صدقات شان را مي‏گرفت، براى اين عمل رسول خدا ص به سوى وى نامه و عهدى نوشت و امرش نموده كتابت فرمود: (بسم‏ اللَّه  الرحمن الرحيم. هذا كتاب من‏ اللَّه  و رسوله، يا ايهاالذين آمنوا اوفوا بالعقود، عهد من محمد رسول‏ اللَّه  لعمروبن حزم حين بعثه الى اليمن، امره بتقوى‏ اللَّه  فى امره كله فان‏ اللَّه  مع الذين اتقوا والذين هم محسنون). ترجمه: «به نام خداوند بخشاينده و مهربان. اين نامه‏اى است از طرف خدا و پيامبرش، اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد به پيمان‏ها وفا نماييد، عهدى است از محمد رسول خدا براى عمروبن حزم، هنگامى كه او را به سوى يمن فرستاد، او را به تقوى و ترس خدا در همه امرش امر نمود، چون خداوند با كسانى است كه تقوى پيشه نموده، و نيكوكاراند». اين چنين در تفسير ابن كثير (3/2) آمده است. و ابونعيم در الحليه  (0256/1) از ابوموسى روايت نموده كه: رسول خدا ص معاذ و ابوموسى (رضى‏ اللَّه  عنهما) را به سوى يمن فرستاد و دستورشان داد، براى مردم قرآن بياموزانند.
 
پيامبر ص و فرستادن عمار به سوى قبيله‏اى از قيس
بزار و طبرانى در الكبير از عماربن ياسر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده ‏اند كه گفت: رسول خدا ص مرا به سوى قبيله‏اى از قيس فرستاد، كه به آنها شرايع اسلام را بياموزيم، ناگهان آنان را قومى يافتم كه چون شتران وحشى، متكبر بودند، كار و مشكلى جز گوسفند يا شتر نداشتند، بعد دوباره به سوى رسول خدا ص برگشتم، گفت: «اى عمار چه كردى؟» آن گاه برايش قصه قوم را بازگو نمودم، و غفلتى را كه در  ميان شان وجود داشت به او خبر دادم، فرمود: «اى عمار، آيا تو را به عجيب‏تر از آنان خبر ندهم، قومى كه آنچه را آنان از آن جاهل اند دانستند، و باز چون غفلت آنان غافل شدند». اين چنين در الترغيب (91/1) آمده است.
 
عمر و فرستادن عمار و ابن مسعود به سوى كوفه و فرستادن عمران به سوى بصره
ابن سعد (7/6) از حارثه بن مضرب روايت نموده، كه گفت: من نامه عمربن خطاب (رض) را براى اهل كوفه خواندم: (اما بعد فانى بعثت اليكم عمارا ا ميرا و عبداللَّه معلما و وزيرا، و هما من النجباء من اصحاب رسول‏ اللَّه  ص، فاسمعوا لهما و اقتدوا بهما، و انى قد آثرتكم بعبداللَّه على نفسى اثرة). ترجمه: «اما بعد: من عمار را به عنوان ا مير و عبداللَّه را به عنوان معلم و وزير به سوى شما فرستادم، و اين دو تن از نجباى اصحاب رسول خدا صاند، از آن دو بشنويد و به ايشان اقتدا كنيد، و من با ترجيح دادن شما بر خودم عبداللَّه را به سوى تان فرستادم، در حالى كه خودم به وى نياز داشتم.»
و ابن سعد (10/7) از ابوالاسود دؤلى روايت نموده، كه گفت: بصره آمدم، و در آنجا عمران بن حصين ابونجيد (رضى‏ اللَّه  عنهما) را يافتم، وى را عمربن خطاب (رضى اللَّه عنه) فرستاده بود، و به اهل بصره فقه ياد مي‏داد.
 
عمر و فرستادن معاذ، عباده و ابو درداء به سوى شام 
ابن سعد (172/4) و حاكم از محمدبن كعب القرظى روايت نموده ‏اند كه گفت: در زمان پيامبر ص پنج تن از انصار قرآن را حفظ نموده بودند: معاذبن جبل، عباده بن صامت، ابى بن كعب، ابوايوب و ابودرداء (رضى‏ اللَّه  عنهم) در زمان عمربن خطاب يزيدبن ابى سفيان (رضى‏ اللَّه  عنهم) به او نوشت، اهل شام زياد شده، خشن گرديده و شهرها را پر نموده ‏اند، به كسى نيازمندند كه به آنان قرآن بياموزد، و دين را به آنان تعليم بدهد، بنابراين اى ا ميرالمؤمنين مرا به مردانى يارى رسان كه ايشان را تعليم دهند، آن گاه عمر همان پنج تن را خواست و به آنان گفت: برادران تان از اهل شام، از من مدد خواسته‏اند، تا كسانى را به سوى شان بفرستم كه قرآن به آنان بياموزند، و دين را به آنان تعليم بدهند، پس مرا - خداوند رحم تان كند - به سه تن از  ميان خود كمك و يارى رسانيد، اگر خواسته باشيد قرعه اندازى كنيد، و اگر سه تن از شما تص ميم بيرون شدن دارند، بايد بيرون شوند، پاسخ دادند: ما قرعه اندازى نمى‏كنيم، اين مرد بزرگ سالى است - براى ابوايوب - و اما اين مريض است - اشاره به ابى بن كعب - ، آن گاه معاذبن جبل، عباده و ابودرداء بيرون شدند، عمر گفت: از حمص شروع كنيد: شما در آنجا مردمان را به انواع مختلف مي‏بينيد، كسى از آن‏ها به سرعت فرا مي‏گيرد، و وقتى آن را ديديد، طائفه‏ى از مردم را به سويش حواله كنيد، و هنگامى كه از آنان راضى گرديديد  بايد يكى از شما در آنجا اقامت گزيند، و يكى ديگرتان به سوى دمشق برود و ديگرى به سوى فلسطين برود. بعد آنان به حمص آمدند، و در آنجا اقامت گزيدند تا اين كه از مردم راضى گرديدند، آن گاه عباده در آنجا اقامت گزيد، ابودرداء به سوى دمشق رفت و معاذ به سوى فلسطين، بعد معاذ در طاعون عمواس درگذشت، و عباده به فلسطين رفت و در آنجا وفات نمود و ابودرداء تا مرگش در دمشق بود. اين چنين در الكنز (281/1) آمده است. و بخارى اين را در التاريخ الصغير (ص22) از محمدبن كعب به سياق مذكور به اختصار روايت كرده است.
 
سفر در طلب علم  
سفر جابر به سوى شام و مصر تا دو حديثى را كه از پيامبر ص