ند؟ پاسخ داد: به خدا سوگند، به سبب قرابتى در  ميان خودم و تو گريه نمى‏كنم، و نه هم به سبب دنيايى كه از تو به دست مي‏آوردم، ولى از تو علم حاصل مي‏نمودم، و مي‏ترسم كه ديگر قطع شده باشد، گفت: گريه مكن، چون كسى كه اراده علم و ايمان را نمايد، خداوند تعالى به او مي‏دهد، چنان كه به ابراهيم عليه السلام داد، و در آن روز نه علمى بود و نه ايمانى. و نزد ابن عساكر و سيف، چنان كه در الكنز (87/7) آمده، از حارث بن ع ميره روايت است كه گفت: هنگامى كه مرگ معاذ فرا رسيد، كسانى كه در اطرافش بودند، گريه نمودند، پرسيد: چه شما را مي‏گرياند؟ پاسخ دادند: بر همان علمى گريه مي‏كنيم، كه از ما در اثناى مرگت قطع مي‏شود، گفت: علم و ايمان تا روز قيامت درجاهاى خويش هستند، و كسى كه آن‏ها را طلب نمايد، آنها را مي‏يابد: قرآن و سنت، همه سخن‏ها را بر قرآن عرضه داريد، ولى آن را بر چيزى از سخن‏ها عرضه نكنيد، و علم را از نزد عمر، عثمان و على جستجو و طلب نماييد، اگر آنان را از دست داديد، آن را نزد چهار تن طلب كنيد: عويمر،  ابن مسعود، سلمان و ابن سلام كه يهودى بود و اسلام آورد (رضى‏ اللَّه  عنهم)، چون من از رسول خدا ص شنيدم كه مي‏گفت: «وى دهمين  تن در جنت است»، و از لغزش و خطاى عالم بترسيد، حق را هركسى كه آورد بگيريد، و باطل را بر هر كسى كه آورد رد نماييد، ولو كه آورنده آن هر كسى باشد.
و حاكم (466/4) از يزيد بن ع ميره روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه معاذبن جبل به همان مريضى اش كه در آن درگذشت مبتلا گرديد، گاهى اوقات بيهوش مي‏شد و احياناً به هوش مي‏آمد، و يكبار چنان بيهوش شد كه گمان نموديم قبض روح گرديد، بعد از آن باز به هوش آمد، و من در مقابلش قرار داشتم و گريه مي‏كردم، پرسيد: چه تو را مي‏گرياند؟ گفتم: به خدا سوگند، بر دنيايى كه از تو به دست مي‏آوردم گريه نمى‏كنم، و نه هم بر نسبى كه در ميان من و تو موجود است، ولى بر علم و حكمى  كه از تو مي‏شنوم و مي‏رود گريهمين مايم، گفت: گريه مكن، چون علم و ايمان در جاهاى خويش هستند، كسى كه آن‏ها را طلب نمايد، مي‏يابد شان، و آن را از جايى بخواه كه ابراهيم عليه الصلاه  والسلام خواست، وى را خداوند تعالى، در حاى كه نمى‏دانست، سئوال نمود، و تلاوت كرد:
[انى ذاهب الى ربى سيهدين].(الصافات:99)
ترجمه: «من به طرف پروردگارم روانه‏ام، و او هدايتم خواهد نمود».
و آن را بعد از من نزد چهار تن طلب نما و اگر آن را نزد يكى شان هم نيافتى، از اعيان مردم بپرس: عبداللَّه بن مسعود، عبداللَّه بن سلام، سلمان و عويمر ابودرداء، و از كجى حكيم و حكم منافق بر حذر باش، مي‏گويد: گفتم: من چگونه مي‏توانم كجى حكيم را بدانم؟ گفت: كلمه گمراهى را شيطان بر زبان مردى مي‏اندازد، كه او خود حامل آن نيست، و نه آن از وى توقع برده مي‏شود، و منافق گاهى حق مي‏گويد، علم را ازهر جايى كه برايت آمد بگير، چون حق از نورى برخوردار است، و از امور مشكل برحذر باش. حاكم مي‏گويد: اين حديث به شرط مسلم صحيح است، ولى بخارى و مسلم آن را روايت نكرده‏ اند.
و نزد ابن عساكر همچنان از عمروبن  ميمون روايت است كه گفت: معاذبن جبل در حالى تشريف آورد، كه ما در يمن حضور داشتيم، و فرمود: اى اهل يمن، اسلام بياوريد در امان مي‏باشيد، من فرستاده رسول خدا ص به سوى شما هستم. عمرو مي‏گويد: از همان جا محبتى نسبت به او در قلبم جاى گرفت، و از او تا اينكه درگذشت جدا نشدم، هنگامى كه مرگش فرارسيد گريستم، معاذ گفت: علم و ايمان تا روز قيامت هر دو ثابت‏اند... و حديث را ذكر نموده، چنان كه در الكنز (87/7) آمده است.
 
آموختن ايمان، علم و عمل با هم   
اقوال ابن عمر، جندب بن عبداللَّه و على(رضى اللَّه عنهم) در اين باره 
طبرانى در الأوسط از ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: برهه‏اى از زندگى خود را چنان سپرى نمودم، كه هر يكى از ما ايمان برايش قبل از قرآن نصيب مي‏شد، و سوره‏اى بر محمد ص نازل مي‏شد، و او حلال و حرام آن را و آنچه را لازم مي‏بود نزد آن توقف كند فرا مي‏گرفت، چنان كه شما قرآن را مي‏آموزيد، بعد از آن مردانى را ديدم، كه براى يكى از آنان قرآن قبل از ايمان نصيب مي‏شد، و از فاتحة الكتاب تا آخر كتاب مي‏خواند و نمى‏دانست كه به چه امرش مي ‏كند و از چه نهيش مي‏نمايد، و چه لازم است كه بايد نزد آن توقف نمايد، و آن را چون خرمايى نامرغوب مي‏پاشد و پراكنده مي ‏كند. هيثمى (165/1) مي‏گويد: رجال آن رجال صحيح اند. وابن ماجه (ص11) از جندب بن عبداللَّه (رض) روايت نموده، كه گفت: ما با پيامبر ص در حالى بوديم كه جوانان نورسى بوديم، و ايمان را قبل از آموختن قرآن فرا گرفتيم، بعد از آن قرآن را آموختيم، و با خواندن آن به ايمان ما افزوديم. عسكرى و ابن مردويه - كه سند آن حسن است - از على (رض) روايت نموده ‏اند كه گفت: وقتى سوره‏اى در زمان رسول خدا ص يا آيه‏اى يا زيادتر از آن نازل مي‏شد، ايمان مؤمنان و خشوع شان افزايش مي‏يافت، و آنان را نهى مي‏نمود و باز مي‏ايستادند. اين چنين در الكنز (232/1) آمده است.
 
چگونه اصحاب آيات را مي‏آموختند و تا آموختن عمل به آن از آن‏ها پيش نمى‏ رفتند
احمد (410/5) از ابوعبدالرحمن سلمى روايت نموده، كه گفت: فردى از اصحاب رسول خدا ص كه به ما قرائت قرآن را يادمى داد براى ما بيان داشت كه: آنان از رسول خدا ص ده آيه مي‏آموختند، و تا اينكه علم و عمل هر دو را آموختيم. هيثمى (165/1) مي‏گويد: در اين عطاء بن سائب آمده، وى در آخر عمرش مختلط شده بود. و ابن ابى شيبه اين را از ابو عبدالرحمن سلمى به مانند آن، چنان كه در الكنز (232/1) آمده، روايت نموده است. و ابن سعد (172/6) از ابوعبدالرحمن مانند آن را روايت نموده، و افزوده است: بنابراين ما قرآن و عمل به آن را مي‏آموختيم، و بعد ازما قرآن را قومى به  ميراث خواهند برد، كه آن را چون آب مي‏نوشند و از گلويشان تجاوز نمى‏كند، بلكه از اينجا تجاوز نمى‏كند - و دستش را بر حلق گذاشت -. و ابن عساكر از ابن مسعود (رض) روايت نموده، كه گفت: ما وقتى كه ده آيه قرآن را از پيامبر ص مي‏آموختيم، ده آيه بعدى آن را نمى‏آموختيم، تا اينكه آن چه را در آن مي‏بود نمى‏دانستيم، براى شريك گفته شد: از عمل؟ گفت: آرى. اين چنين در الكنز (232/1) آمده است.
 
فرا گرفتن علم به اندازه‏اى  كه انسان در امور دين خود به آن محتاج است   
قول سلمان(رض) براى مرد عبسى در اين باره 
ابونعيم در الحليه  (189/1) از حفص بن عمر سعدى از عمويش روايت نموده، كه گفت: سلمان براى حذيفه (رضى‏ اللَّه  عنهما) گفت: اى برادر بنى عبس، علم زياد ست و عمر اندك، بنابراين از علم همان قدر را بگير، كه در امر دينت به آن نيازمند هستى، و ما سواى آن را بگذار و بدان خود را مشغول مساز. و نزد وى همچنان (188/1) از ابوالبخترى روايت است كه گفت: مردى از بنى عبس سلمان را همراهى نمود، مي‏گويد: وى از دجله آبى نوشيد، سلمان به او گفت: برگرد و دوباره بنوش، گفت: سيراب شده‏ام، سلمان گفت: درباره اين نوشيدنت چه فكر مي‏كنى، آيا از دجله