نزد على بن ابى طالب (رض) داخل شدم، وى براى مان گوشت  پخته شده تقديم نمود، گفتيم: خداوند صالحت بگرداند! اگراين غاز  را به ما مي ‏دادى بهتر مي ‏شد، چون خداوند خير را زياد نموده است، گفت: اى رزين، من از پيامبر خدا ص شنيدم كه مي ‏گفت: «براى خليفه از مال خدا فقط دو كاسه جواز دارد كاسه‏اى كه او و فاميلش مي ‏خورند، و كاسه‏اى كه آن را پيش روى مردم مي ‏گذارد». اين چنين در البدايه (3/8) آمده است.
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1086.txt">زهد ابوعبيده بن جراح (رض)  </a><a class="text" href="w:text:1087.txt">زهد و پارسايى مصعب بن عمير (رض)  </a><a class="text" href="w:text:1088.txt">مشكلاتى كه بعد از اسلام به مصعب رسيد</a><a class="text" href="w:text:1089.txt">زهد عثمان بن مظعون (رض)  لباس وى (رض)</a><a class="text" href="w:text:1090.txt">زهد سلمان فارسى (رض)  </a><a class="text" href="w:text:1091.txt">زهد سلمان هنگامي  كه امير بود</a><a class="text" href="w:text:1092.txt">آنچه ميان او حذيفه در بناى خانه واقع شد</a><a class="text" href="w:text:1093.txt">زهد ابوذر غفارى (رض)  </a><a class="text" href="w:text:1094.txt">زهد ابودرداء (رض)  </a><a class="text" href="w:text:1095.txt">آنچه ميان او و عمر رضى‏ اللَّه  عنهما واقع شد</a></body></html>زهد ابوعبيده بن جراح (رض)  
حديث عروه درباره زندگى وى
ابونعيم در الحليه (101/1) از عروه روايت نموده، كه گفت: عمربن الخطاب نزد ابوعبيده بن جراح (رضي الله عنهما) داخل شد، و او را در حالى يافت كه بالاى سرپالانى خود پهلو زده بود، و خرجين را بالش خود گردانيده بود، عمر (رض) به او گفت: چرا آنچه يارانت گرفتند تو نگرفتى؟ گفت: اى اميرالمؤمنين، اين مرا تا آرامگاه مي ‏رساند . و معمر در حديث خود گفته است: هنگامي  كه عمر (رض) به شام آمد، مردم و بزرگان آن سرزمين از وى استقبال نمودند، عمر گفت: برادرم كجاست؟ گفتند: كى؟ گفت: ابوعبيده، گفتند: اكنون نزدت مي ‏آيد، هنگامي  كه نزدش آمد، پايين آمد و با وى معانقه نمود، بعد از آن با وى داخل منزلش گرديد، و در خانه او جز شمشيرش، سپرش و پالان شترش ديگر چيزى را نديد... و بعد مانند آن را متذكر شده است. و اين را امام احمد همچنين مانند حديث معمر، چنان كه در صفه الصفوه (143/1) آمده، روايت نموده است، و ابن المبارك آن را در الزهد از طريق معمر به مانند آن، چنان كه در الاصابه (253/2) آمده، روايت كرده است.
 
زهد و پارسايى مصعب بن عمير (رض)  
حديث على در زهد مصعب رضى‏ اللَّه  عنهما و قول پيامبر ص درباره او
ترمذى - كه آن را حسن دانسته - و ابويعلى و ابن راهويه از على (رض) روايت نموده‏ اند كه گفت: در يك صبحگاه سرد از خانه خود گرسنه و با حرص  بيرون رفتم، و به شدت سرما خورده بودم، آن گاه يك پوست دبّاغى نشده‏اى بوى ناك را كه نزدمان بود گرفتم، و سوراخش نمودم در گردنم انداختم، و باز آن را در سينه‏ام سخت بستم و مي ‏خواستم كه توسط آن خود را گرم نمايم، به خدا سوگند، در خانه‏ام چيزى نبود كه از آن بخورم، و اگر در خانه پيامبر ص هم مي ‏بود برايم مي ‏رسيد. آن گاه به بعضى ناحيه‏هاى مدينه بيرون رفتم، و به يهوديى در بستانى از شكستگى ديوارش نگاه نمودم، گفت: اى اعرابى چه مي ‏خواهى، آيا هر سطلى را به يك خرما بيرونى مي ‏كنى؟ گفتم: آرى، [دروازه]  بستان راباز كن، وى [دروازه را]  برايم باز نمود و داخل شدم، بعد شروع نمودم و هر سطلى كه مي ‏كشيدم، او يك خرما به من مي ‏داد، تا اين كه كف دستم پر شد، گفتم: اين برايم كفايت مي ‏كند و ديگر نمي ‏كشم، بعد همه آن‏ها را خوردم، و بالايش آب نوشيدم، آن گاه نزد پيامبر ص آمدم، و در مسجد نزد وى در حالى كه با جمعى از ياران خود نشسته بود، نشستم، در اين وقت مصعب بن عمير (رض) در يك لباس وصله دارى كه بر تن داشت ظاهر شد، هنگامي  كه پيامبر خدا ص وى را ديد، نعمتى را كه وى در آن قرار داشت به ياد آورد، و حالتى را كه فعلاً در آن به سر مي ‏برد ديد، چشم هايش اشك ريخت و گريه نمود، و بعد از آن گفت: «وقتى كه يكى از شما صبحگاهان در يك لباس برآيد، و از طرف شب در لباس ديگر، و خانه‏هاى‏تان چنان كه كعبه پوشانيده مي ‏شود پوشانيده شود، چه حال خواهيد داشت؟» گفتيم: ما در آن روز در حال بهترى خواهيم بود، از كار و زحمت راحت مي ‏باشيم، و براى عبادت فارغ مي ‏شويم، گفت: «بلكه شما امروز نظر به آن روز بهتر هستيد». اين چنين در الكنز (321/3) آمده است. و هيثمي  (314/10) مي ‏گويد: اين را ابويعلى روايت نموده، و در آن راويى است كه از آن نام برده نشده است. و بقيه رجال آن ثقه‏ اند..
 
مشكلاتى كه بعد از اسلام به مصعب رسيد
نزد طبرانى و بيهقى از عمر (رض) روايت است، كه گفت: پيامبر خدا ص به طرف مصعب بن عمير (رض) در حالى كه از پيش روى مي ‏آمد، متوجّه شد، [و ديد] كه بر وى پوست دبّاغى نشده قوچى قرار دارد، و آن را در كمر خود بسته است، پيامبر ص گفت: «به اين شخص كه خداوند قلبش را منوّر ساخته است، نگاه كنيد! من او را در ميان پدر و مادرى ديدم، كه بهترين طعام و نوشيدنى را به او مي ‏دادند، و بر تن وى جامه‏اى را ديدم كه آن را دويست درهم خريده بود - يا خريده شده بود - ولى دوستى خدا و رسولش او را به حالتى كه مي ‏بينيد كشانيده است». اين چنين در الترغيب (395/3) آمده. و همچنين اين را حسن بن سفيان و ابوعبدالرحمن سلمي  و حاكم، چنان كه در الكنز (86/7) آمده، روايت كرده‏ اند، و ابونعيم در الحليه (108/1) ازعمر مانند آن را، روايت نموده است.
و نزد حاكم (628/3) از زبير (رض) روايت است كه گفت: پيامبر خدا ص در قباء نشسته بود و چندتن همراهش بودند، مصعب بن عمير (رض)، كه بر تنش عبايى بود و نزديك بود او را نپوشاند برخاست و قوم سرهاى خود را پايين افكندند، بعد او آمد و سلام داد، آنان جواب سلامش را دادند، پيامبر ص درباره او سخن نيكو گفت، و او را ستود، و بعد از آن فرمود: «من اين را نزد پدر و مادرش در مكه ديدم، كه او را اكرام مي ‏نمودند و در نعمت نگه مي ‏داشتند، و هيچ جوان از جوانان قريش مانند او نبود، بعد به خاطر كسب رضاى خدا، و يارى رسول او بيرون شد، اما بر شما اين‏قدر و آن‏قدر وقت نمي ‏گذرد، مگر اين كه (خداوند ) فارس و روم را براى تان فتح مي ‏كند، و يكى از شما صبحگاهان در يك لباس بر مي ‏آيد، و بيگاه در لباس ديگرى، و صبح براى تان يك كاسه آورده مي ‏شود و شام براى تان كاسه ديگر». گفتند: اى پيامبر خدا ص، ما امروز بهتر هستيم، يا آن روز؟ گفت: «بلكه شما امروز نسبت به آن روز بهتر هستيد، امّا اگر شما از دنيا آنچه را مي ‏مي  دانم، بدانيد نفس‏هاى تان از آن خاطر جمع مي ‏گردد». در الاصابه (421/3) مي ‏گويد: در صحيح  از خباب روايت است كه: مصعب از خود فقط يك لباس به جاى گذاشت، كه وقتى به آن سرش را مي ‏پوشانيدند پاهايش بيرون مي ‏شد، و وقتى كه پاهايش را مي ‏پوشانيدند سرش بيرون و برهنه مي ‏گرديد، آن گاه پيامبر خدا ص گفت: «بر پاهايش چيزى از اذخر بگذاريد».
 
زهد عثمان بن مظعون (رض)  لباس وى (رض)
ابونعيم در الحليه (105/1) از ابن شهاب روايت نموده كه: عثمان بن مظعون (رض) روزى داخل مسجد شد و لباسى پلنگى بر تن داشت، كه از هم پاشيده بود، و او آن را با پ