 و ثواب از طرف خداوند تا آن وقت ايستادگى نمود كه خداوند دين را غالب و شهرها را فتح نمود، و خداوند در اقليم‏ها، جاهاى آب نوشيدن در خلال راه‏ها، پشته‏ها، اطراف و نواحى شهرها، و قطعه‏هاى زمين، ياد شد. ذكر او به جاى آورده شد، وى هنگام قول فحش در برابرش با وقار و باعزت، و در سختى و آرامي شاكر بود، و در هر وقت و لحظه به ياد و ذكر الهى مشغول بود، خداوند بر كسى كه وى را بد مي‏بيند، تا روز حسرت و پشيمانى، لعنت نازل فرمايد).
 معاويه (رض) گفت: درباره عثمان (رض) چه مي‏گويى؟ گفت: (خداوند ابوعمرو را رحمت كند! به خدا سوگند وى، بهترين خدمتگاران بود، و از همه نيكان در صله رحم نيكوتر بود. مجاهد شكيبايى بود و در سحرگاهان تهجّد مي‏خواند. اشك‏هايش وقت ذكر خداوند به كثرت روان مي‏بود. در چيزهايى كه به وى ارتباط داشت در شب و روز فكر مي‏كرد. به طرف هر عزتى حركت نموده، و مي‏جست. به طرف هر عمل نجات دهنده سعى مي‏ورزيد، و از هر فعل هلاك كننده فرار مي‏نمود. وى صاحب ارتش و چاه است،(  اشاره به آماده نمودن لشكر عسره در غزوه تبوك توسط عثمان (رض) با بخش اكثر از مالش است، و همچنان اشاره است، به خريدارى چاه رومه از صاحب يهودى آن توسط عثمان (رض) كه چاه بزرگى بود، و وقف نمودن آن براى مسلمانان.)  و داماد پيامبر ص بر دو دخترش. خداوند بر كسى كه وى را دشنام دهد تا روز قيامت ندامت و پشيمانى نازل فرمايد!)
 معاويه (رض) گفت: درباره على بن ابى طالب چه مي‏گويى؟ گفت: (خداوند ابوالحسن را رحمت كند! به خدا سوگند وى، نشانه هدايت، غار تقوى، محل عقل، كوه حسن و نور متحرك و روان در تاريكى شب بود. وى دعوتگر به راه راست و بزرگ بود، و به آنچه كه در صحيفه‏هاى اوّل آمده بود عالم و دانا بود. هميشه توأم با وعظ و نصيحت بود، به اسباب هدايت متمسّك، و تارك جور و اذيت بود. از راه‏هاى خراب و پست روى گردان، و بهترين آنهايى بود كه ايمان آورده و تقوى پيشه نموده بودند، و سردار آنهايى بود كه لباس بر تن نموده و چادر پوشيده بودند، و بهترين حج كنندگان و سعى كنندگان بود،و از هر عادل و با انصاف نرم‏تر و متسامح‏تر بود. وى به جز از محمّد ص و بقيه انبياء از همه اهل دنيا خطيب‏تر بود. وى در زمره اصحاب قبلتين است. آيا موحدى با وى برابرى مي‏كند؟! وى شوهر بهترين زنان، و پدر دو نواسه پيامبر ص است. چشمم مانند او را نديده است، و تا روز قيامت و لقا نخواهد ديد. كسى كه وى را لعنت كند، خداوند (جل جلاله) و بندگان، او را تا قيامت لعنت نمايند).
 معاويه (رض) گفت: درباره طلحه و زبير چه مي‏گويى؟ گفت: (رحمت خداوند (جل جلاله) بر آنها باشد، آنها به خدا سوگند، عفيف، نيكوكار، مسلمان، پاك، در حصول پاكى مجتهد، شهيد و عالم بودند. هر دو، يك لغزشى نمودند، و خداوند (جل جلاله) اگر بخواهد به خاطر يارى‏هاى قديم، و صحبت قديم و افعال خوب شان با پيامبر  ص ، آنها را مي‏بخشد).
 معاويه (رض) گفت: درباره عبّاس چه مي‏گويى؟ گفت: (خداوند (جل جلاله) ابوالفضل را رحمت كند، به خدا سوگند، وى برادر اصلي پدر پيامبر خدا ص، و روشنى چشم برگزيده خدا، پناه قوم‏ها، و سردار عموها بود. وى از ديد و بصيرت عالى در امور و آينده نگرى برخوردار بود، و علم وى را زينت بخشيده بود. نسب‏ها و ذكر فضيلت‏ها هنگام ذكر فضيلت وى هيچ مي‏شود، و اسباب و انگيزه‏ها وقت ذكر شرافت و فضيلت خانوادگى وى با ديگران از هم فاصله گرفته و دور مي‏شوند.
 چرا چنين نباشد! چون وى از تربيت يافتگان بهترين شخص ميان موجودها و غايب‏ها يعنى عبدالمطّلب بود، و نسبت به هر پياده و سوار قريش معزّزتر و بهتر بود؟!)... و حديث را متذكّر شده است. هيثمي (160/9) مي‏گويد: اين را طبرانى روايت نموده، و در آن كسانى اند كه من آنها را نمي‏شناسم.
دعاى پيامبر خدا صلي‏ الله ‏عليه‏وسلم براى دوس و اسلام آوردن آنها و قدوم شان با طفيل نزد رسول خدا ص
بعد از آن به مكه آمدم، گفتم: اى نبى خدا، دوس بر من غلبه نمودند، بنابراين بر آنان دعاى بد نما، پيامبر ص فرمود: «بار خدايا، دوس را هدايت فرما، به طرف قومت برگرد آنها را دعوت كن، و به آنها شفقت ومهربانى نما». مي‏گويد: برگشتم، و تا آن وقت در سرزمين دوس بودم و آنها را به سوى اسلام دعوت مي‏نمودم، كه پيامبر خدا ص به مدينه هجرت نمود، و معركه‏هاى بدر، احد و خندق را پشت سر گذاشت. بعد از آن با كسانى از قومم كه اسلام آورده بودند نزد پيامبر خدا ص آمدم و جناب‏شان ص در خيبر  تشريف داشتند، تا اين كه با هفتاد و يا هشتاد خانواده از دوس درمدينه ساكن شدم. اين را در البدايه (1003/3) بااندكى بيشتر از ابن اسحاق يادآور شده است.( خيبر نام جايى است بيرون از مدينه كه در آن غزوه مشهور اسلام بر ضد يهود اتفاق افتاده است، و چنان كه از صحبت طفيل (رض)  معلوم مي‏گردد، او در وقتى تشريف آورده كه رسول خدا ص در خيبر ومصروف جهاد بوده. م.)
در الاصابه (225/2) مي‏گويد: اين را ابن اسحاق در ساير نسخه‏ها بدون اسناد ذكر نموده، و در نسخه‏اى از المغازى از طريق صالح بن كيسان از طفيل بن عمرو در داستان اسلام آوردن وى خبر طولانى را متذكر شده است. ابن سعد (237/4) همچنين اين را به شكل طولانى از وجه ديگرى روايت كرده، و همچنان اموى از ابن كلبى به اسناد ديگرى به اختصار روايت نموده است. ابن عبدالبر در الاستيعاب (232/2) از طريق اموى اين را از ابن كلبى از ابوصالح از ابن عبّاس از طفيل بن عمرو روايت نموده، و قصّه اسلام آوردن، دعوت از پدر، همسر وقومش را با قدومش به مكه به معناى آنچه گذشت متذكر شده، و بعد از آن افزوده است  او را براى به آتش كشيدن بت (ذى الكفين) فرستاد، پس از آن بيرون شدن وى را به طرف يمامه و خوابى را كه در آن باره ديد، و شهادتش را در روز يمامه تذكر داده است.
در الاصابه مي‏گويد: ابوالفرج اصبهانى نيز از طريق ابن كلبى متذكر شده: هنگامي كه طفيل به مكه آمد تعدادى از قريش از قضيه پيامبر خدا ص به او اطلاع داده و از وى خواستند تا پيامبر خدا ص را امتحان و آزمايش كند. او به اين صورت نزد پيامبر خدا ص آمد، و بخشى از اشعارش را براى پيامبر ص خواند، پيامبر در مقابل برايش سوره اخلاص و معوذتين را تلاوت نمود، و او در حال اسلام آورده و به طرف قوم خود برگشت، و داستان تازيانه ونور آن را نيز تذكر داده مي‏افزايد: او پدر و مادرش را به اسلام دعوت نمود، پدرش اسلام آورد ولى مادرش اسلام را نپذيرفت، او قومش را دعوت كرد و از ميان آنها فقط ابوهريره دعوتش را پذيرفت. موصوف باز نزد پيامبر خدا ص آمد و عرض كرد: آيا مي‏خواهى تو را به يك جاى محكم و از نقطه نظر دفاعى، استوار دلالت كنم؟ يعنى سرزمين دوس، راوى مي‏گويد: هنگامي كه پيامبر خدا ص براى (هدايت آنها) دعا نمود، طفيل به او گفت: من اين را دوست نداشتم، پيامبر ص فرمود: «در ميان آنها چون خودت زياد اند». راوى مي‏گويد: جندب بن عمرو بن حممه بن عوف دوسى در جاهليت مي‏گفت: خلق براى خود خالقى دارد، ولى نمي‏دانم كه آن كيست؟ هنگامي كه از قضيه بعثت پيامبر ص با خبر شد با هفتاد و