ت: اگر مهر مايه بلندى و رفعت در آخرت مي ‏بود، دختران و زنان پيامبر ص به آن مستحق‏تر مي ‏بودند. 
 
دعوت نمودن امّ سليم (رضي‏ الله  عنها)    

امّ سليم و دعوت نمودن ابو طلحه به اسلام هنگامي كه خواستگارى وى را نمود، و اسلام آوردن ابوطلحه
 احمد از انس (رض) روايت نموده كه: ابوطلحه امّ سليم را خواستگارى نمود - وى اين خواستگارى را قبل از اين كه اسلام بياورد، نموده بود - امّ سليم در پاسخ به او گفت: اى ابوطلحه، آيا نمي‏دانى، خدايى را كه تو عبادت مي‏كنى گياهى از زمين است. گفت: بلى، ام سليم ادامه داد: آيا از عبادت درخت شرمت  نمي‏آيد؟ اگر اسلام بياورى در آن صورت من از تو مهرى غير از آن نمي‏خواهم. ابوطلحه گفت. باشد تا در اين كارم فكر نمايم. رفت و دوباره آمده گفت: شهادت مي‏دهم كه معبودى جز يك خدا نيست، و محمّد رسول خداست. آن گاه امّ سليم به انس دستور داد: كارهاى عروسى ابوطلحه را تمام كن، و به اين صورت انس (مادرش) را به عقد نكاح او درآورد. ابن سعد نيز به معناى اين را روايت نموده. اين چنين در الاصابه (461/4) آمده است.
    
عملكرد عمر، عثمان، ابن عمر و حسن بن على درمورد مهر
ابن ابى شيبه از ابن سيرين روايت نموده كه: عمر (رض)  اجازه داد كه براى زن دو هزار مهر داده شود، و عثمان به چهارهزار اجازه داد.  و ابن ابى شيبه از نافع روايت نموده، كه گفت: ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) با صفيه (رضى‏ اللَّه  عنها) به چهارصد در هم ازدواج نمود، صفيه كسى را نزد وى فرستاد كه اين براى ما كفايت نمى‏كند، آن گاه او دويست برايش پوشيده از عمر افزود. 
 
معاشرت زنان و مردان و اطفال  
معاشرت عايشه و سوده (رضى‏ اللَّه  عنهما) با يكديگر
ابويعلى از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده، كه گفت: حلوايى  را كه براى پيامبر ص پخته بودم نزدش آوردم، و به سوده - كه پيامبر ص در  ميان من و او قرار داشت - گفتم: بخور، ولى ابا ورزيد، گفتم: يا مي ‏خورى يا اينكه رويت را آلوده مي ‏سازم، باز هم ابا ورزيد، آنگاه دستم را در حلوا گذاشتم، و (به آن)  رويش را ماليدم، و پيامبر ص خنديد، و با دست خود [حلوا را] براى سوده گذاشت، و به او گفت: «رويش را آلوده ساز»، (پس او رويم را آلوده ساخت)، و پيامبر ص برايش خنديد، آن گاه عمر (رض) عبور نمود، و گفت: اى عبد اللَّه ، اى عبد اللَّه ،  و (پيامبر ص) گمان نمود كه وى داخل خواهد شد، لذا گفت: برخيزيد، و روهاى تان را بشوييد». عايشه مي ‏گويد: من به خاطر رعب و بيم رسول خدا ص از عمر ه مي شه از وى مرعوب بوده‏ام. 
 
معاشرت عايشه و حفصه با سوده يمانيه
ابويعلى از رزينه (رضى‏ اللَّه  عنها) - كنيز رسول خدا ص - روايت نموده كه: سوده يمانى براى زيارت عايشه در حالى آمد كه حفصه دختر عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) نزد وى بود، و سوده در شكل و حالت نيكويى آمد، لباس يمنى بر تن داشت، و همانطور چادرى بر سر داشت، و دو نقطه از زعفران و صبر مانند دو فرسه  در گوشه چشمش وجود داشت - عليله  مي ‏گويد: من زنان را دريافتم كه به آن زينت  مي ‏نمودند - ، آن گاه حفصه به عايشه گفت: اى ام المؤمنين رسول خدا ص مي ‏آيد، و اين در  ميان ما مي ‏درخشد، ام المؤمنين گفت: اى حفصه از خدا بترس، گفت: زينت وى را برسرش خراب خواهم نمود، سوده گفت: چه مي ‏گوييد؟ - گوش وى در شنوايى ضعيف بود - حفصه به او گفت: اى سوده اعور  بيرون شده است، گفت: آرى، و به شدت ترسيد و به جنبيدن و اضطراب پرداخت، و گفت: كجا پنهان شوم؟ حفصه گفت: خود را به خيمه برسان - خيمه‏اى كه مربوط آن‏ها بود و از شاخه‏هاى درخت خرما درست شده بود و در آن پنهان مي ‏شدند - ، آن گاه وى رفت و در آن مخفى گرديد، و در آن خيمه آلودگى و بافته‏هاى عنكبوت وجود داشت، بعد رسول خدا ص آمد و آنان مي ‏خنديدند و از خنده نمى‏توانستند حرف بزنند، پرسيد: «خنده از چيست؟» سه بار، و آن دو با دست‏هاى خويش به سوى خيمه اشاره نمودند، پيامبر ص رفت و متوجه شد كه سوده مي ‏لرزد، به او گفت: «اى سوده، تو را چه شده است؟»، پاسخ داد: اى رسول خدا اعور بيرون شده است! فرمود: «بيرون نشده است و بيرون خواهد شد، بيرون نشده است و بيرون خواهد شد» و وى را بيرون نمود، و غبار و بافته‏هاى عنكبوت را از وى مي ‏تكانيد. 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:1744.xml">بخشهاي 551 تا 560</a><a class="folder" href="w:html:1755.xml">بخشهاي 561 تا 570</a><a class="folder" href="w:html:1766.xml">بخشهاي 571 تا 580</a><a class="folder" href="w:html:1777.xml">بخشهاي 581 تا 592</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1745.txt">معاشرت پيامبر ص با عايشه</a><a class="text" href="w:text:1746.txt">معاشرت زنان پيامبر ص با پيامبر ص و در  ميان خودشان</a><a class="text" href="w:text:1747.txt">قصه پيامبر ص با همسرانش هنگامى كه اراده طلاق آن‏ها را نمود</a><a class="text" href="w:text:1748.txt">معاشرت پيامبر ص با عايشه و  ميمونه</a><a class="text" href="w:text:1749.txt">حسن معاشرت پيامبر ص با يك پيرزن</a><a class="text" href="w:text:1750.txt">معاشرت پيامبر ص با يك غلام حبشى و ابن مسعود</a><a class="text" href="w:text:1751.txt">معاشرت پيامبر ص با انس</a><a class="text" href="w:text:1752.txt">خدمت جوانان انصار و بعض اصحاب پيامبر ص</a><a class="text" href="w:text:1753.txt">معاشرت پيامبر ص با پسرش ابراهيم و با اطفال اهل بيتش</a><a class="text" href="w:text:1754.txt">قصه وى با حسن و حسين هنگامى كه گم شدند</a></body></html>معاشرت پيامبر ص با عايشه
ابن عدى و ابن عساكر از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده‏اند كه: پيامبر ص نشسته بود و صدا و غوغاى مردم و اطفال را شنيد، ناگهان متوجه شد كه زن حبشيى رقص مي ‏كند، و مردم در اطرافش قرار دارند، گفت: «اى عايشه بيا و ببين»، آن گاه گونه‏ام را بر شانه‏هاى وى گذاشتم، و از  ميان شانه و سرش نگاه مي ‏نمودم، وى ص  مي ‏گفت: «اى عايشه سير نشدى؟»  مي ‏گفتم: نخير، تا منزلتم را نزدش ببينم، و او را ديدم كه در  ميان قدم‏هايش دم راستى مي ‏نمود، آن گاه عمر ظاهر شد، و مردم و اطفال پراكنده و متفرق شدند، رسول خدا ص فرمود: «شيطان‏هاى انس و جن را ديدم كه از عمر فرار نمودند»... و حديث را متذكر شده.  و نزد بخارى و مسلم،  روايت است كه عايشه گفت: سوگند به خدا، پيامبر ص را ديدم كه بر دروازه حجره‏ام مي ‏ايستاد و حبشى‏ها با حربه‏ها در مسجد بازى  مي ‏نمودند، و رسول خدا ص مرا با چادر خود مي ‏پوشانيد تا از  ميان گوش و گردن وى به بازى آن‏ها نگاه كنم، بعد از آن به خاطر من مي ‏ايستاد، به حدى كه اين من مي ‏بودم كه منصرف مي ‏شدم، حالا شما خودتان اندازه و مقدار [ايستادن] يك دختر نوسن و حريص به بازى را اندازه‏گيرى كنيد.
 
معاشرت زنان پيامبر ص با پيامبر ص و در  ميان خودشان
بخارى از عايشه روايت نموده كه: رسول خدا ص نزد زينب دختر جحش (رضى‏ اللَّه  عنها) توقف و درنگ مي ‏نمود، و نزد وى عسل مي ‏نوشيد، آن گاه من و حفصه توافق نموديم كه پيامبر ص نزد هر كدام مان داخل شد، بايد به او بگويد: من ازتو بوى مغافير  را استشمام مي ‏كنم، مغافير خورده‏اى، بعد پيامبر ص نزديكى آن دو آمد، و او برايش همان سخن را گفت، پيامبر ص فرمود: «نخير، بلكه نزد زينب