ى كه ابوطلحه برگشت، پرسيد: پسرم چه شد؟ ام سليم گفت: وى در بهترين حالت قرار دارد، آن گاه غذاى شب را براى وى تقديم نمود، و او غذاى شب را صرف نمود، و بعد از آن با وى همبستر شد، هنگامى كه فارغ گرديد، ام سليم گفت: طفل را دفن نموده‏اند، وقتى كه صبح شد ابوطلحه نزد پيامبر خدا ص آمد، و او را خبر داد، پيامبر ص فرمود: «ديشب با هم همبستر شديد؟»  گفت: آرى، فرمود: «بار خدايا، براى شان بركت بده»، و او بچه‏اى به دنيا آورد، ابوطلحه به من گفت: وى را نگاه كن تا نزد پيامبر ص بياورى، بنابراين او را نزد پيامبر ص آورد، و [مادرش] خرماهايى با وى فرستاد، و پيامبر ص طفل را گرفت و گفت: «آيا چيزى با وى هست؟» گفتند: آرى، خرماهايى هست، بعد پيامبر ص آن خرماها را گرفت و جويد، و سپس از دهن خود گرفت و در دهن طفل گذاشت، و با آن كامش را ماليد و نامش را عبد اللَّه  گذاشت. و در روايت ديگرى  آمده: پيامبر خدا ص گفت : «ممكن است خداوند براى آن دو در شب شان بركت بدهد»، سفيان مي ‏گويد: مردى از انصار گفت: من براى (آن دو) نه اولاد ديدم كه همه قارى قرآن بودند. 
 
صبر ابوبكر صديق (رض) بر مرگ فرزندش عبد اللَّه 
حاكم  از قاسم بن محمد روايت نموده، كه گفت: عبد اللَّه  بن ابى بكر (رضى‏ اللَّه  عنهما) در روز طائف هدف تيرى قرار گرفت، و چهل شب پس از درگذشت پيامبر خدا ص زخمش تازه گرديد و درگذشت، بعد ابوبكر نزد عايشه (رضى‏ اللَّه  عنهما) رفت و گفت: اى دخترم، به خدا سوگند، گويى از گوش گوسفندى گرفته شده، و از منزل ما بيرون كرده شد. عايشه گفت: ستايش خدايى را است كه كه دل تو را نيرومند، و تص مي م و اراده‏ات را به سوى رشد استوار گردانيده است، بعد ابوبكر (رض) بيرون آمد، و باز دوباره داخل گرديد و گفت: اى دخترم: آيا از اين مي ‏ترسيد، كه عبد اللَّه  را زنده دفن نموده باشيد؟ پاسخ داد: (إنالله و إنااليه راجعون)، اى پدرم، ابوبكر گفت: من نيز به خداى شنوا و دانا از شيطان رانده شده پناه مي ‏برم، اى دخترم براى هر كسى الهام و وسوسه‏اى مي ‏باشد: الهامى از ملك، وسوسه‏اى از شيطان، [راوى] مي ‏گويد: بعد وفد ثقيف نزد وى آمد، و آن تير تا آن وقت نزدش بود، و آن را براى شان بيرون آورد و گفت آيا هيچ يكى از شما اين تير را مي ‏شناسد؟ سعد بن عبيد برادر بنى عجلان گفت: اين تيرى است كه من آن را تراشيده بودم، نخ داده بودم، بر آن زه پيچيده بودم و خودم آن را پرتاب نموده بودم، ابوبكر (رض) گفت: اين همان تيرى است كه عبد اللَّه  بن ابى بكر را به قتل رسانيده است، ستايش خدايى راست كه او را به دست تو عزت بخشيد، و تو را به دست وى ذليل نگردانيد، و دايره حفاظت او وسيع است. 
 
صبر عثمان و ابوذر (رضى‏ اللَّه  عنهما) در اين باره
ابن سعد از عمروبن سعيد (رض) روايت نموده، كه گفت: وقتى كه براى عثمان (رض) فرزندى تولد مي ‏شد، آن را در حالى كه در تكه‏اى مي ‏بود مي ‏خواست، و بويش مي ‏نمود، به او گفته شد: اين كار را چرا مي ‏كنى؟ گفت: دوست دارم، كه اگر وى را چيزى برسد، از وى در قلبم چيزى واقع شده باشد، - يعنى محبت و دوستى. 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1610.txt">صبر عمر (رض) بر مرگ برادرش زيد</a><a class="text" href="w:text:1611.txt">صبر صفيه (رض) بر مرگ برادرش حمزه</a><a class="text" href="w:text:1612.txt">صبر ام سلمه بر مرگ شوهرش</a><a class="text" href="w:text:1613.txt">صبر اسيد بن حضير بر مرگ همسرش</a><a class="text" href="w:text:1614.txt">صبر ابن مسعود بر مرگ برادرش عتبه</a><a class="text" href="w:text:1615.txt">صبر ابواحمد بن جحش بر وفات خواهرش زينب</a><a class="text" href="w:text:1616.txt">صبر مسلمانان بر مرگ عمربن الخطاب</a><a class="text" href="w:text:1617.txt">امر ابوبكر و على به مردم به صبر بر موت اقارب</a><a class="text" href="w:text:1618.txt">صبر يك زن انصارى بر مرض صرع </a><a class="text" href="w:text:1619.txt">حكايت مردى با زنى كه در جاهليت زناكار بود</a></body></html>اصحاب (رض) و دعوت نمودن افراد و اشخاص      

دعوت ابوبكر صدّيق (رض)
ابن اسحاق مي‏گويد: هنگامي كه ابوبكر صدّيق (رض) اسلام آورد، و اسلام خود را آشكار گردانيد، دعوت به طرف خداوند (جل جلاله) را آغاز نمود. ابوبكر (رض) در ميان قوم خود مردى محبوب، شناخته شده و نرم خو بود و در ميان قريش از همه بيشتر به نسب قريش آگاهى داشت، و به خير و شر آنها آگاه بود. وى مرد تاجر و داراى اخلاق نيكويى بود، كه مردان قومش نزد او مي‏آمدند و به خاطر ويژگى‏هاى زيادش چون علم، تجارت، نيكى و خوبى مجلسش با ديگران با وى صحبت و همنشينى مي‏نمودند. وى دعوت به سوى خدا و اسلام را از كسانى كه در ميان قومش بر آنان اعتماد داشت، و نزدش رفت و آمد و نشست هايى مي‏نمودند شروع كرد. طبق آنچه به من رسيده به دست وى اينها اسلام آوردند: زبير بن عوام، عثمان بن عفان، طلحه بن عبيداللَّه، سعد بن ابى وقاص و عبدالرحمن بن عوف (رضي‏ الله  عنهم اجمعين)، اينها در حالى كه ابوبكر (رض) همراه شان بود نزد پيامبر خدا رفتند، پيامبرص اسلام را به آنان عرضه نمود، و قرآن را بر آنها تلاوت كرد، و آنها را از حق اسلام باخبر ساخت، و همه ايمان آوردند. ايشان همان هشت تن  بودند كه قبل از همه اسلام آوردند،و پيامبر خدا ص را تصديق كردند، و به آنچه از نزد خداوند (جل جلاله) آمده بود ايمان آوردند.( اين هشت تن عبارت اند از همين پنج نفر كه ذكر شد و سه تن ديگر كه قبلاً ايمان آورده بودند يعنى: على، زيد بن حارثه و ابوبكر (رض).) اين چنين در البدايه (29/3) آمده.
صبر عمر (رض) بر مرگ برادرش زيد
حاكم  از عمربن عبدالرحمن بن زيد بن خطاب (رض) روايت نموده، كه گفت: وقتى كه براى عمر (رض) مصيبتى مي ‏رسيد،  مي ‏گفت: مصيبت زيدبن خطاب به من رسيد و صبر نمودم، عمر (رض) قاتل برادرش زيد را ديد، و به او گفت: واى بر تو، آن چنان برادرم را كشته‏ اى، كه هرگاه باد شرق مي ‏وزد من وى را ياد مي ‏كنم. 
 
صبر صفيه (رض) بر مرگ برادرش حمزه
حاكم  از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: هنگامى كه حمزه (رض) به قتل رسيد، صفيه (رضى‏ اللَّه  عنها) در طلب وى بيرون رفت، و نمى‏ دانست كه وى چه كارى كرده است، در اين راستا با على و زبير (رضى‏ اللَّه  عنهما) برخورد نمود، على به زبير گفت: براى مادرت بگو، و زبير به على گفت: نه، تو به عمه‏ات بگو. پرسيد: حمزه چه شد؟ آن‏ها برايش چنان وانمود ساختند كه نمى‏دانند، سپس نزد پيامبر ص آمد، و او فرمود: «من بر عقل وى مي ‏ترسم»، و دست خود را بر سينه وى گذاشت و دعا نمود، آن گاه صفيه استرجاع خواند  و گريه نمود، بعد از آن پيامبر ص آمد و بالاى سر وى ايستاد و ديد كه مثله شده است، و گفت: «اگر ناشكيبايى زنان نمى‏بود، او را مي ‏گذاشتم، تا از چينه دان پرندگان و شكم درندگان جمع‏آورى مي ‏شد»،  بعد از آن درباره مقتولين دستور داد، و بر آن‏ها نماز خواندن را شروع نمود، و نه تن و حمزه (رضى‏ اللَّه  عنهم) را مي ‏گذاشت و بر آن‏ها هفت تكبير  مي ‏گفت، بعد آنها برداشته مي ‏شدند، و حمزه باقى مي ‏ماند، و باز نه تن را مي ‏آوردند و بر آن‏ها هفت تكبير  مي ‏گفت، و برداشته مي ‏شدند، و حمزه باقى ماند، و باز 