 پيدا كرده‏ايم، و پيامبر ص قيمت آن را مي ‏پردازد، مي ‏گويد: آن گاه نعيمان آن را ذبح نمود، بعد آن اعرابى بيرون آمد و شتر خود را ديد و فرياد كشيد: اى محمد، ذبحش نموده‏اند! آن گاه پيامبر ص بيرون آمد و گفت: «كى اين كار را نموده است؟» گفتند: نعيمان، و پيامبر ص به دنبال وى بيرون رفت، و از او مي ‏پرسيد، تا اينكه او را در خانه ضباعه بنت زبير بن عبدالمطلب (رض) يافت، كه در حفره‏اى مخفى شده است، و برگها و شاخه‏هاى خرما را بر سر خود انداخته است، آن گاه مردى به طرف وى اشاره نمود و صداى خود را بلند نموده گفت: اى رسول خدا، من وى را نديدم، و به انگشت خود به همان جايى اشاره نمود كه او در آن بود، آن گاه پيامبر خدا ص وى را بيرون كشيد، و رويش با شاخه‏هاى خرمايى كه بالايش افتاده بود تغيير كرده بود، و به او گفت: «چه تو را به آنچه انجام دادى واداشت؟» گفت: اى پيامبر خدا، آنانى كه مرا به تو نشان دادند، همان‏ها امرم نمودند، مي ‏گويد: و رسول خدا ص روى وى را پاك مي ‏نمود و مي ‏خنديد، مي ‏افزايد: بعد از آن پيامبر خدا ص تاوان آن را پرداخت. 
 
مزاح نعيمان با مخرمه بن نوفل
زبير از عمويش مصعب بن عبد اللَّه  و او از جدش عبد اللَّه  بن مصعب روايت نموده، كه گفت: مخرمه بن نوفل بن اهيب زهرى پيرمرد بزرگ‏سال و كورى در مدينه بود، و عمرش به يكصدوپانزده سال رسيده بود، وى روزى در مسجد برخاست و مي ‏خواست ادرار نمايد مردم بر سر او فرياد كشيدند، آن گاه نعيمان بن عمرو بن رفاعه بن حارث بن سواد نجارى (رض) نزدش آمد، و او را به گوشه‏اى از مسجد برد و گفت: اينجا بنشين، و او را نشاند تا ادرار كند و در همانجا رهايش نمود، وى پيشاب نمود، و مردم بر سر او داد كشيدند، هنگامى كه فارغ شد گفت: واى بر شما، كى مرا به اينجا آورد؟ به او گفتند: نعيمان بن عمرو، گفت: خداوند در حق وى اين طور و آن طور كند، بر من براى خدا نذر باشد كه اگر بر وى دست يافتم با اين عصايم او را آن چنان ضربه‏اى بزنم، كه خوب دردش بيايد! بعد او تا مدتى كه خدا خواست درنگ نمود، به حدى كه مخرمه آن را فراموش نمود، روزى در حالى نزدش آمد، كه عثمان (رض) در گوشه‏اى از مسجد ايستاده بود و نماز مي ‏خواند - عثمان وقتى نماز مي ‏خواند، ملتفت نمى‏شد - ، نعيمان براى مخرمه گفت: آيا نعيمان را مي ‏خواهى؟ گفت: بلى، وى كجاست، مرا نزدش برسان، بعد او را آورد تا اينكه نزد عثمان (رض) قرار داد و گفت: بگير اين نعيمان است، آن گاه مخرمه با هر دو دست خود عصايش را بلند نمود و عثمان (رض) را مورد ضرب قرار داد، و سرش را شكاند، به او گفته شد: تو ا ميرالمؤمنين عثمان (رض) را زدى، اين را بنى زهره شنيدند و به سبب آن جمع شدند، و عثمان (رض) گفت: نعيمان را بگذاريد، خدا نعيمان را لعنت كند، در بدر هم حاضر بوده است. 
 
سخاوت و كرم سخاوت سيدنا محمد رسول خدا ص  
اقوال بعضى صحابه در سخات وى ص
شيخين - [بخارى و مسلم] - از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده‏اند كه گفت: پيامبر خدا ص سخاوتمندترين مردم )به خير( بود، و در ماه رمضان وقتى كه با جبرئيل عليه السلام ملاقات مي ‏نمود از همه وقت‏ها سخاوتمندتر مي ‏بود، جبريل در هر شب رمضان با وى ملاقات مي ‏نمود و قرآن را برايش تكرار مي ‏كرد، مي ‏گويد: رسول خدا ص در خير از باد روان هم سخاوتمندتربود. 
شيخين - [بخارى و مسلم]- از جابربن عبد اللَّه  (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده‏اند كه گفت: از پيامبر خدا ص هيچ چيزى هرگز سؤال نشده است، كه وى گفته باشد: نه. 
و نزد احمد در حديثى طويل از عبد اللَّه  بن ابى بكر روايت است كه: ابواسيد (رض)  مي ‏گفت: از پيامبر خدا ص هر چيزى كه سوال مي ‏شد منعش نمى‏نمود. هيثمى  مي ‏گويد: رجال وى ثقه‏ اند؛ مگر اينكه عبد اللَّه  بن ابى‏بكر از ابواسيد نشنيده است. و نزد طبرانى در الأوسط در حديثى طويل از على (رض) روايت است كه گفت: از پيامبرص وقتى كه چيزى خواسته مي ‏شد، و او مي ‏خواست آن را انجام بدهد،  مي ‏گفت: بلى، و وقتى كه  مي ‏خواست آن را انجام ندهد، خاموش مي ‏گرديد، و براى هيچ چيز نخير نمى‏گفت. 
 
پيامبر ص و عزت نمودن ربيّع بنت معوّذ و ام سنبله
طبرانى از ربيع بنت معوذ بن عفراء (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: معوذبن عفراء مرا با يك پيمانه خرماى تازه و نورس كه بر آن با درنگ‏هاى خرد، و كوچك قرار داشت نزد رسول خدا ص فرستاد، و پيامبر صبا درنگ را دوست مي ‏داشت، و زيوراتى هم از بحرين آمده بود، و او ص دست خود را از آن پر نمود و به من داد، و در روايتى آمده: به پرى كف دستم به من زيورات يا طلا داد. و احمد مانند آن را روايت نموده، و افزوده است: گفت: «خود را به اين بياراى».  و طبرانى در الأوسط از ام سنبله (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده كه: وى هديه‏اى را براى پيامبر ص آورد، ولى همسرانش از قبول آن خودداريى ورزيدند و گفتند: ما نمى‏گيريم، بعد پيامبر ص آن‏ها را امر نمود و آن را گرفتند، و پيامبر ص و اديى را برايش به صورت قطعى داد، و آن را عبد اللَّه  بن جحش از حسن بن على (رضى‏ اللَّه  عنهم) خريد. 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1588.txt">سخاوت اصحاب پيامبر ص </a><a class="text" href="w:text:1589.txt">ايثار</a><a class="text" href="w:text:1590.txt"> صبر سيدنا محمد رسول خدا ص بر شدت تب</a><a class="text" href="w:text:1591.txt">صبر اهل قبا و انصار بر تب</a><a class="text" href="w:text:1592.txt">صبر ابوبكر و ابودرداء (رضى‏ اللَّه  عنهما)</a><a class="text" href="w:text:1593.txt">صبر معاذ و خانواده‏ اش بر طاعون</a><a class="text" href="w:text:1594.txt">صبر ابوعبيده و ديگر مسلمانان بر طاعون</a><a class="text" href="w:text:1595.txt">قول معاذ درباره طاعون عمواس</a><a class="text" href="w:text:1596.txt">خوشحالى ابوعبيده به طاعون</a><a class="text" href="w:text:1597.txt">صبر بر نابينا شدن </a></body></html>سخاوت اصحاب پيامبر ص 
زبير بن بكار و ابن عساكر از ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده‏اند كه گفت: زنى نزد پيامبر خدا ص آمد و گفت: من نيت نموده‏ام كه اين لباس را به سخى‏ترين عرب بدهم. پيامبر ص فرمود: «به اين پسر بده» - يعنى سعيدبن عاص (رض) - و او ايستاده بود، و به همين سبب به آن لباس‏ها سعيديه نام گذاشته شد. 
 
ايثار
طبرانى از ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: بر ما زمانى آمده بود، كه هيچ يك از ما خود را از برادر مسلمان خود به دينار و درهم مستحق‏تر نمى‏ديد، و حالا ما در زمانى هستيم، كه دينار و درهم از برادر مسلمان مان براى ما محبوب‏تر است... و حديث را ذكر نموده. 
 
عُروه و دعوت نمودن قومش به سوى اسلام و شهادتش در راه خدا
به اين ترتيب وى به سوى قوم خود خارج شد تا آنها را به سوى اسلام دعوت نمايد، البته به اين اميد، كه با وى به خاطر منزلتى كه در ميان آنها دارد مخالفتى صورت نخواهد گرفت، ولى هنگامي كه به بالا خانه‏اى كه داشت وارد شد - قبل از آن ،آنها را به طرف اسلام دعوت نموده، و اسلام خودش را نيز براى شان اعلان نموده بود - (وى را موقع نداده) از هر طرف تير بارانش نمودند، و به او تيرى اصابت كرد و جان داد. به عروه گفته شد: دربا