كه ابوبكر (رض) بيرون آمد، پيامبر خدا ص گفت: «ديدى كه چگونه از دست اين مرد نجاتت دادم»، بعد ابوبكر (رض) روزهايى درنگ نمود، وباز براى ورود نزد پيامبر خدا ص اجازه خواست، و آن دو را دريافت كه صلح نموده‏اند، به آنان گفت: مرا چنانكه در جنگ تان داخل نموديد، در صلح تان نيز داخل كنيد، پيامبر خدا ص فرمود: «نموديم، نموديم». 
و احمد از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده، كه گفت: در يكى از سفرهاى پيامبر ص همراهش بيرون رفتم، آن وقت دخترى بودم كه زياد چاق نبودم، وى به مردم گفت: «جلو برويد»، و آن‏ها جلو رفتند، بعد به من گفت: «بيا كه با هم مسابقه بدهيم»، و من با او مسابقه دادم، و از وى پيشى گرفتم، وى در مقابلم خاموشى اختيار نمود، تا اينكه چاق شدم، و آن را فراموش نمودم، و باز با وى در يكى از سفرهايش بيرون رفتم، وى به مردم گفت: «جلو برويد»، و آن‏ها پيش رفتند، بعد به من گفت: «بيا كه با هم مسابقه بدهيم»، با وى مسابقه دادم، و از من سبقت جست، و به خنديدن شروع نمود و گفت: «اين به آن». 
و احمد از انس بن مالك (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده كه: پيامبر ص در مسيرى قرار داشت، و حدى - يا ساربانى - براى سريع ساختن شترهاى زنانش رجز و شعر مي ‏خواند، مي ‏گويد: و زنان پيامبر ص در جلوى روى وى مي ‏رفتند، آن گاه رسول خدا ص فرمود: «اى انجشه واى بر تو، بر شيشه‏ها رحم كن».  و نزد بخارى  از انس روايت است كه گفت: پيامبر ص نزد بعضى از زنان خود در حالى آمد كه  ام سليم (رضى‏ اللَّه  عنها) نيز همراه شان بود، و گفت: «اى انجشه آهسته، كاروانت شيشه هااند»، ابوقلابه مي ‏گويد: پيامبر ص كلمه‏اى را فرمود، كه اگر يكى از شما آن را  مي ‏گفت، حتماً آن را بر وى عيب مي ‏گرفتيد: «كاروانت شيشه هااند».
 
مزاح پيامبر ص با پيرزنى
تزمذى  از حسن (رض) روايت نموده، كه گفت: پيرزنى نزد پيامبر ص آمد و گفت: اى رسول خدا از خداوند بخواه تا مرا داخل جنت بگرداند، فرمود: «اى  ام فلان، پيرزن داخل جنت نمى‏شود»، [راوى] مي ‏گويد: سپس او گريه كنان برگشت، پيامبر ص فرمود: «به او خبر دهيد، كه وى با پيرى خود داخل جنت نمى‏ شود، خداوند متعالى مي ‏گيد:
[إِنَّا أنْشَأنَاهُنَّ إِنْشَاءً. فَجَعَلْنَاهُنَّ أبْكْاراً]. 
ترجمه: «ما آنها را آفرينش نوينى بخشيديم. و همه را بكر قرار داده‏ايم».

مزاح اصحاب پيامبر ص  
مزاح عوف بن مالك اشجعى با پيامبر ص
ابوداود از عوف بن مالك اشجعى (رض) روايت نموده، كه گفت: در غزوه تبوك در حالى نزد رسول خدا ص آمدم، كه در قبه‏ اى از پوست تشريف داشت، به او سلام كردم، سلامم را پاسخ داده گفت: «داخل شو». گفتم: همه‏ ام اى رسول خدا؟ گفت: «همه ات»، داخل شدم. وليدبن عثمان بن ابى العاليه مي ‏گويد: اين به خاطر خردى قبه بود و گفت: همه‏ ام داخل شوم؟ 
 
داستان اسلام آوردن ثقيف اهل طائف     

برگشتن پيغمبر خدا ص از ثقيف و اسلام آوردن عُروه بن مسعود
ابن اسحاق يادآور شده است، كه چون رسول خدا ص از ثقيف برگشت، عروه بن مسعود به قصد ايمان آوردن به دنبال پيامبر ص خارج شد، وخود را قبل از اين كه پيامبر ص به مدينه برسد، به او رسانيد. خودش مسلمان شد و از پيامبر ص اجازه بازگشت به سوى قومش را خواست، تا آنها را به اسلام دعوت نمايد. پيامبر ص به او فرمود: «آنها تو را به قتل مي‏رسانند.» - چون پيامبر خدا ص نخوت وتكبرى را كه در آنها به عنوان قوّه بازدارنده وجود داشت، به علت آنچه از ايشان (در غزوه حنين) ديده بود مي‏دانست - عروه پاسخ داد: اى رسول خدا، آنها مرا از دوشيزگان خود محبوب‏تر مي‏دانند، و او از چنان حيثيت ومقامي در ميان آنها برخوردار بود، كه همه دوستش داشتند، و از وى اطاعت مي‏كردند.
مزاح عايشه و ابوسفيان با پيامبر ص
بخارى  از ابن ابى مليكه (رض) روايت نموده، كه گفت: عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) نزد رسول خدا ص مزاح نمود، مادرش گفت: اى رسول خدا ص بعضى از شوخى‏هاى اين قبيله از كنانه است، پيامبر ص فرمود: «بلكه اين مزاح بعضى مزاح‏هاى همين قبيله ماست». زبيربن بكار و ابن عساكر از ابوالهيثم از كسى كه به وى خبر داده، روايت نموده‏اند كه وى از ابوسفيان بن حرب (رض) شنيد كه: با پيامبر ص در خانه دخترش ام‏حبيبه (رضى‏ اللَّه  عنها) مزاح نمود و گفت: به خدا سوگند، هنگامى كه من تركت نمودم:  عرب هم تركت نمودند و [ديگر] درباره‏ ات شاخ جنگى صورت نگرفت، و گفتند:  بى شاخ است نه شاخ دار، و رسول خدا ص مي ‏خنديد و  مي ‏گفت: «و تو اين را مي ‏گويى، اى ابوحنظله». 
 
اصحاب و زدن  تربوز به يكديگر و قول ابن سيرين درباره مزاح آنان
بخارى  از بكربن عبد اللَّه  روايت نموده، كه گفت: اصحاب پيامبر ص يكديگر را به تربوز مي ‏زدند، ولى وقتى كه حقايق مي ‏آمد مرد مي ‏بودند، هيثمى  از قره متذكر شده، كه گفت: براى ابن سيرين گفتم: آيا آن‏ها با هم مزاج  مي ‏نمودند؟ گفت: آنان هم مثل مردم بودند، و چيز ديگرى نبودند، ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) مزاح مي ‏نمود و مي ‏سرود: 
يحب الخمر من مالِ النَّدامى
ويكره أن تفارقه الفلوس
ترجمه: «شراب را از مال شراب نوشان دوست مي ‏دارد، و دوست ندارد پول از او جدا گردد».( هدف ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) اين است كه: بخيل دوست مى‏ دارد از مال غير خودمصرف كند و نه از مال خودش.) 
به اين صورت اين را هيثمى بدون اسناد، ذكر نموده، و ذكر مخرجش نيز افتاده است.
 
مزاح نعيمان با سويبط (رضى‏ اللَّه  عنهما)
احمد از ام سلمه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده كه: ابوبكر (رض) براى تجارت به سوى بصره بيرون رفت، و نعيمان و سويبط بن حرمله (رضى‏ اللَّه  عنهما) هم با او بودند - اينان هر دو بدرى اند - ، و توشه راه همراه سويبط بود، نعيمان به او گفت: به من طعام بده، گفت: تا اينكه ابوبكر بيايد، نعيمان كه پرخنده و مزاح كننده بود، نزد مردمانى كه حيواناتى را براى فروش آورده بودند، رفت و گفت: يك غلام عربى قوى را از من بخريد، گفتند: بلى، [مى خريم]، گفت: او [آدم] زبان دارى است، شايد بگويى من آزاد هستم، اگر او را به اين سبب رها  مي ‏كنيد، مرا بگذاريد و او را بر من خراب نكنيد، گفتند: بلكه وى را مي ‏خوريم، آن گاه او را به ده شتر ماده جوان از وى خريدند، و او آنها را حركت داد و گفت: او اين است، بگيريدش، سويبط گفت: دروغ مي ‏گويد، من مرد آزاد هستم! گفتند: از قضيه تو ما را با خبر نموده است، و ريسمان را بر گردن وى انداختند و او را با خود بردند، بعد ابوبكر (رض) آمد و به او خبر داده شد، آن گاه او اصحابش نزد آن‏ها رفتند و شترها را بازگرداندند و او راگرفتند، و آن را به پيامبر ص خبر دادند، و او و اصحابش از اين قضيه يك سال مي ‏خنديدند. 
 
مزاح نعيمان با يك اعرابى
ابن عبدالبر  از ربيعه بن عثمان (رض) روايت نموده، كه گفت: اعرابيى نزد پيامبر ص آمد و داخل مسجد گرديد، و شتر خود را در صحن آن خواباند، بعضى اصحاب پيامبر ص براى نعيمان بن عمرو انصارى (رض) - كه به او النعيمان گفته مي ‏شد - گفتند: اگر اين را ذبح كنى و بخوريم خوب مي ‏شود، چون به گوشت خيلى زياد اشته