ن داده شده است - يا [گفت:]  كليدهاى زمين - و من به خدا سوگند، بر شما از اين كه بعد از من شرك بياوريد نمي ‏ترسم، وليكن بر شما از دنيا مي ‏ترسم كه در آن رقابت كنيد».
 
گفتار پيامبر ص هنگامي  كه ابوعبيده با مالى از بحرين آمد
شيخين - [بخارى و مسلم]  - از عمروبن عوف انصارى (رض) روايت نموده‏ اند كه: پيامبر خدا ص ابوعبيده بن جراح (رض) را به بحرين فرستاد، تا جزيه آنجا را بياورد، او با مالى از بحرين آمد، و انصار از آمدن ابوعبيده باخبر شدند، و همه در نماز فجر نزد پيامبر خدا ص آمدند. هنگامي  كه پيامبر خدا ص نماز را به جاى آورد، برگشت، و آنان خود را به وى رساندند، پيامبر خدا ص وقتى كه آنان را ديد تبسّم نمود، و بعد از آن گفت: «گمان مي ‏كنم شنيديد كه ابوعبيده با چيزى از بحرين آمده است؟» گفتند: آرى، اى رسول خدا، گفت: «خوش باشيد، و اميدوار آنچه باشيد كه خوشحالتان مي ‏سازد، به خدا سوگند، من از فقر بر شما نمي ‏ترسم، ولى مي ‏ترسم كه دنيا براى شما بسط و گسترش يابد، چنان كه بر آنانى كه قبل از شما بودند، بسط و گسترش يافته بود، و به آن رغبت و رقابت نماييد، چنان كه آنان رغبت و رقابت نمودند، و شما را هلاك سازد، چنان كه آن‏ها را هلاك ساخت». اين چنين در الترغيب (141/5) آمده است.
 
حديث ابوذر در اين باره
احمد و بزار از ابوذر (رض) روايت نموده‏ اند، كه گفت: در حالى كه پيامبر ص (نشسته) بود، اعرابيى كه خشكى و درشتى در وجودش هويدا بود برخاست و گفت: اى رسول خدا، قحط سالى ما را بلعيده است، پيامبر ص فرمود: «غير آن بر شما خوفناك‏تر است، آن وقت كه دنيا براى تان به كثرت داده شود، اى كاش كه آن وقت امّت من طلا نپوشند»، و راويان احمد، راويان صحيح‏اند. اين چنين در الترغيب (144/5) آمده است.
 
حديث ابوسعيد در اين باره
شيخين - [بخارى و مسلم]  - از ابوسعيد خدرى (رض) در حديثى روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص بر منبر نشست، و ما در اطرافش نشستيم، گفت: «از آنچه من بر شما مي ‏ترسم اين است كه خداوند از تازگى دنيا و زينت آن براى تان باز مي ‏كند». اين چنين در الترغيب (144/5) آمده است.
 
حديث سعدبن ابى وقاص در اين باره
ابويعلى و بزار از سعد بن ابى وقاص (رض) روايت نموده‏ اند، كه گفت: پيامبر خدا ص فرمود: «من فتنه آسايش و دارندگى را براى تان از فتنه سختى و فقر خوفناك‏تر مي ‏بينم، شما به فتنه سختى آزمايش شديد و صبر نموديد، ولى دنيا شيرين و سبز است». در اين راويى آمده كه از وى نام برده نشده است، اما بقيه راويان آن را راويان صحيح‏اند. اين چنين در الترغيب (145/5) آمده است.
 
حديث عوف بن مالك (رض) در اين باره
طبرانى از عوف بن مالك (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص در ميان اصحاب خود برخاست و گفت: «آيا از فقر - يا تنگدستى - مي ‏ترسيد، آيا در غم دنيا هستيد؟! [در غم آن نباشيد] زيرا خداوند فارس و روم را برايتان فتح مي ‏كند، و دنيا به كثرت براى تان داده مي ‏شود حتى شما را، وقتى كه به بيراهه كشيده مي ‏شويد، همان كثرت دنيا به بيراهه مي ‏كشد». در اسناد آن بقيه آمده است . اين چنين در الترغيب (142/5) آمده است.
 
خوف عمربن الخطاب (رض) و گريه‏اش بر گسترش و فراخى دنيا  
روايت مسوربن مخرمه در قصه غنيمت‏هاى قادسيه
بيهقى (358/6) از مسوربن مخرمه (رض) روايت نموده، كه گفت: غنايمي  از غنيمت‏هاى قادسيه براى عمر بن الخطاب (رض) آورده شد، وى آن را پشت و رو مي ‏نمود، و بدان مي ‏نگريست و گريه مي ‏نمود، و عبدالرحمن بن عوف (رض) با او بود، عبدالرحمن به وى گفت: اى اميرالمؤمنين، اين روز شادى و خوشى است، مي ‏گويد: وى گفت: آرى، وليكن اين هرگز براى هيچ قومي  داده نشده، مگر اين كه بغض و عداوت را براى شان به ارث گذاشته است.
و اين را خرائطى همچنين از مسور به مانند آن، چنان كه در الكنز (321/2) آمده، روايت نموده است.
 
روايت ابراهيم بن عبدالرحمن بن عوف در اين باره
همچنين نزد بيهقى (358/6) از ابراهيم بن عبدالرحمن بن عوف روايت است كه گفت: هنگامي  كه گنج‏هاى كسرى براى عمر (رض) آورده شد، عبد اللَّه  بن ارقم زهرى (رض) به او گفت: آيا اين را در بيت المال نمي ‏گذارى؟ عمر (رض) گفت: اين را تا تقسيم نكنيم، در بيت المال نمي ‏گذاريم، و عمر (رض) گريست، عبدالرحمن بن عوف (رض) به او گفت: اى اميرالمؤمنين چه تو را مي ‏گرياند؟ به خدا سوگند، امروز روز شكر، روز سرور و روز شادى است، عمر (رض) گفت: اين را هر گاهى كه خداوند براى قومي  داده، بغض و عداوت را در ميان شان انداخته است. اين را ابن المبارك و عبدالرزاق و ابن ابى شيبه از ابراهيم به مانند آن، چنان كه در الكنز (321/2) آمده، روايت نموده‏ اند. و احمد آن را الزهد و ابن عساكر از ابراهيم به مانند آن به اختصار، چنان كه در الكنز (146/2) آمده، روايت نموده‏ اند.
 
روايت حسن بصرى در قصه پوستين  و دستبندهاى كسرى
نزد بيهقى همچنين (358/6) از حسن روايت است كه: پوستين كسرى براى عمربن الخطاب (رض) آورده شد، و در پيش رويش گذاشته شد، و در ميان قوم سراقه بن مالك بن جعشم (رض) حضور داشت، [راوى]  مي ‏گويد: وى دستبندهاى كسرى بن هرمز را به طرف وى انداخت، و او هر دوى آن را در دست خود نمود، و به شانه هايش رسيد، هنگامي  كه [عمر (رض)] آن‏ها را در دست‏هاى سراقه ديد، گفت: الحمدللَّه! دستبندهاى كسرى بن هرمز در دست سراقه بن مالك بن جعشم، اعرابيى از بنى مدلج!! بعد گفت: بار خدايا، به درستى من دانستم كه پيامبرت ص دوست داشت تا مالى به دست بياورد، و آن را در راه تو، و بر بندگان تو انفاق كند، و تو آن را از وى با توجّه ات به او و گزينشت براى وى  دور داشتى، و باز گفت: بار خدايا، به درستى من دانستم كه ابوبكر (رض) دوست داشت، تا مالى به دست بياورد، و آن را در راه تو، و بر بندگان تو انفاق كند، ولى آن را از وى با توجّه توبه او، و گزينشت دور داشتى، بار خدايا، من به تو پناه مي ‏برم كه اين مكر و آزمايش از طرف تو براى عمر باشد، بعد از آن تلاوت نمود:
[ايحسبون انما نمدهم به من مال و بنين، نسارع لهم فى الخيرات  بل لا يشعرون] .(المؤمنون:56 55)
ترجمه: «آيا مي ‏پنداريد كه به آنچه از مال و پسران آنان را مدد مي ‏كنيم، به اين عمل براى شان در خوبى‏ها شتاب مي ‏كنيم، نه چنين نيست بلكه آنان نمي ‏دانند.»
اين را عبدبن حميد و ابن المنذر و ابن عساكر از حسن به مانند آن، چنان كه در منتخب الكنز (412/4) آمده، روايت نموده‏ اند.
 
روايت ابوسنان الدؤلى درباره گريستن بر بسط و گسترش دنيا
احمد به اسناد حسن و بزار و ابويعلى از ابوسنان الدؤلى روايت نموده‏ اند كه: وى نزد عمربن الخطاب (رض) داخل شد، و نزد وى عدّه‏اى از مهاجرين اوايل نشسته بودند، عمر (رض) به دنبال سبدى  - چيزى است مانند زنبيل يا جوال - كه از ناحيه عراق برايش آورده شده بود، فرستاد، و در آن انگشترى بود، آن گاه يكى از پسرانش آن را گرفت و در دهنش كرد، عمر (رض) آن را از دهن وى بيرون كشيد، و بعد از آن گريست، كسى كه نزد وى بود، به او گفت: چرا گريه مي ‏كنى، در حالى كه خداوند فتح را نصيبت نموده، و تو را بر دشمنت پيروز گردانيده، 