يت نموده، كه گفت: مردى به پيامبر ص گفت: پدرم در كجاست؟ گفت: «در آتش»، هنگامى كه در روى وى حالت او را مشاهده نمود، گفت: «پدر من و پدر تو در آتش اند». 
 
قصه پيامبر ص با اعرابيى كه به او سخن سخت و درشت گفت
بزار از ابوهريره (رض) روايت نموده كه: اعرابيى به خاطر استعانت در چيزى - عكرمه مي ‏گويد: او را مي ‏پندارم  كه گفت در خونى  - نزد پيامبر خدا ص آمد، و رسول خدا ص چيزى به او داد و گفت: «بر تو خوبى نمودم؟» اعرابى گفت: نه، نيكويى هم ننمودى، آن گاه بعضى از مسلمانان خشمگين شدند، و خواستند به طرف وى بر خيزند، ولى پيامبر خدا ص به طرف ايشان اشاره نمود كه دست بازداريد، و هنگامى كه پيامبر خدا ص برخاست و به منزل خود رسيد آن اعرابى را به خانه خواست و گفت: «تو نزد ما آمدى و چيزى خواستى، بعد ما به تو داديم، و تو آن حرف هايت را گفتى»، پيامبر خدا ص برايش چيزى اضافه نمود و گفت: «به تو نيكى نمودم؟»، اعرابى گفت: بلى، خداوند از طرف اهل و خويشاوندان به تو پاداش خير بدهد. پيامبر ص فرمود: «تو نزد ما آمدى، و از ما خواستى، و برايت داديم، بعد آن حرف هايت را گفتى، و در درون اصحابم از آن بر تو چيزى هست، وقتى كه آمدى آنچه را پيش روى من گفتى پيش روى آن‏ها نيز بگو، تا آن از سينه‏هاى شان برود»، گفت: بلى، هنگامى كه آن اعرابى آمد، پيامبر خدا ص گفت: «رفيق تان نزد ما آمده بود، و از ما خواست و ما به او داديم، و او آن حرف هايش را پس گرفت، و ما او را [دوباره] طلب نموده به او داديم، حالا گمان مي ‏كند كه راضى شده است، اى اعرابى آيا همين طور است؟» اعرابى  گفت: بلى، خداوند از اهل و خويشاوندان به تو پاداش خير بدهد، پيامبر ص فرمود : «مثال من و مثال اين اعرابى مثل مردى است، كه شترى داشت، و از نزدش گريخت، مردم آن را دنبال نمودند، ولى جز به گريز و فرار وى نيفزودند، صاحب شتر به آنان گفت: مرا با شترم بگذاريد چون من به وى مهربان‏تر هستم و بكارش داناترم، آن گاه به طرف آن شتر رفت و از  ميوه خرماى افتاده در ز مين چيزى را برداشت و آن را فراخواند، و آن شتر آمد، و درخواست او را پذيرفت، و او پالانش را بر آن بست و بر آن سوار شد  و اگر وقتى كه او آنچه را گفت من از شما اطاعت مي ‏نمودم، وى داخل آتش مي ‏شد». 
 
شفقت اصحاب پيامبر ص
دينورى از اصمعى روايت نموده، كه گفت: مردم به عبدالرحمن بن عوف (رض) پيشنهاد نمودند، تا با عمربن خطاب (رض) صحبت نمايد، كه با ايشان نرمى نمايد، چون حتى دخترهاى باكره در پشت پرده‏هاى  خود ترسيده‏اند، عبدالرحمن با وى صحبت نمود، عمر (رض) گفت: من جز مهربانى را براى شان نمى‏يابم: به خدا سوگند، اگر آن‏ها مهربانى، رحمت و شفقتى را كه براى‏شان نزد من است بدانند، گريبان لباسم را چنگ مي ‏زنند!! 
 
حياى پيامبر ص  
قول ابوسعيد خدرى درباره حياى پيامبر ص
بخارى از ابوسعيد خدرى (رض) روايت نموده، كه گفت : پيامبر ص با حياتر از دختر باكره پرده نشين بود، و در روايتى افزوده است: وقتى كه چيزى را بد مي ‏ديد، آن از چهره‏ايش دانسته مي ‏شد. 
 
حياى پيامبر ص از برخورد نمودن با اصحابش به طورى كه براى شان ناخوشايند باشد
احمد از انس بن مالك (رض) روايت نموده كه: پيامبر ص زرديى را بر مردى ديد و بدش آمد، [راوى] مي ‏گويد: وقتى برخاست، پيامبر ص گفت: «اگر وى را راهنمايى كنيد تا اين زردى را از خود بشويد بهتر مي ‏شود»، مي ‏گويد: و خيلى بعيد بود كه در روى كسى آنچه را برايش ناخوشايند تمام مي ‏شد بكشد. اين را ابوداود، ترمذى در الشمائل و نسائى در اليوم والليلة نيز روايت نموده‏اند.
و نزد ابوداود از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت است كه گفت: وقتى كه براى پيامبر ص از مردى چيزى مي ‏رسيد، نمى‏گفت: چرا فلان اينطور مي ‏گويد؟ بلكه  مي ‏گفت: «چرا اقوامى اينطور، و اينطور مي ‏گويند؟» 

قول عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) در ستر بودن پيامبر ص از اهلش
ترمذى  از موسى بن عبد اللَّه  بن يزيد خطمى و او از مولاى عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده، كه گفت: عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) گفت: من هرگز به فرج پيامبر خدا ص نگاه ننمودم، يا اينكه گفت: فرج پيامبر ص را هرگز نديدم.
 
حياى اصحاب پيامبر ص  
قول پيامبر ص درباره حياى عثمان (رض)
احمد و سعيدبن عاص (رض) روايت نموده كه: عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) همسر پيامبر ص و عثمان (رض) براى وى حديث بيان نمودند كه: ابوبكر (رض) براى ورود نزد پيامبر ص اجازه خواست، و اين در حالى بود كه پيامبر ص چادر  عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) را پوشيده، و بر بستر خود بر پهلو خوابيده بود، وى به ابوبكر در همان حالتى كه قرار داشت اجازه داد، و او مشكل خود را به پيامبر ص عرضه كرد، و بعد از آن برگشت، آن گاه عمر (رض) اجازه خواست، براى او نيز در همان حالى كه قرار داشت اجازه داد، و او با اجراى كارش از نزد پيامبر ص برگشت، عثمان (رض) مي ‏گويد: بعد از آن من از وى اجازه ورود خواستم، آن گاه نشست [و به عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها)] گفت: «لباس هايت را بر خود جمع كن»، بعد من از كار خود نزد وى فارغ شدم و برگشتم، عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) گفت: اى پيامبر خدا چرا چنان كه براى عثمان مضطرب شدى براى ابوبكر و عمر مضطرب نشدى؟ پيامبر خدا ص گفت: «عثمان مرد با حيا و محجوبى است، و من ترسيدم كه اگر براى وى به همان حالت اجازه بدهم به كار خود نمى‏تواند برسد». ليث مي ‏گويد: و گروهى از مردم گفته‏اند: پيامبر خدا ص به عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) گفت: «آيا از كسى كه ملائك از وى حيا مي ‏كنند حيا نكنم»، اين را مسلم و ابويعلى هم از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت نموده‏اند، و احمد اين را از طريق ديگرى از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) مانند آن روايت نموده است، و احمد و حسن بن عرفه از حفصه (رضى‏ اللَّه  عنها) مثل حديث عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) را روايت كرده‏اند.
 و نزد طبرانى از ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت است كه گفت: در حالى كه رسول خدا ص نشسته بود، و عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) در پشت سرش قرار داشت، ناگهان ابوبكر (رض) اجازه خواست و داخل شد، بعد از آن عمر (رض) اجازه خواست و داخل شد، و بعد از آن سعدبن مالك (رض) اجازه خواست و داخل گرديد، بعد از آن، در حالى كه پيامبر خدا ص زانوهايش برهنه بود و صحبت مي ‏كرد، عثمان بن عفان (رض) اجازه خواست و داخل شد، هنگامى كه عثمان اجازه خواست پيامبر ص لباسش را بر زانوى خود انداخت و به همسرش گفت: «دور شو». بعد از آن ساعتى صحبت نمودند و بيرون آمدند، عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) گفت: اى نبى خدا، پدرم و رفقايش وارد شدند و تو نه لباست را بر زانويت درست نمودى و نه هم مرا از خود دور ساختى! پيامبر ص فرمود: «آيا از مردى كه ملائك از وى حيا مي ‏كنند، حيا نكنم، سوگند به ذاتى كه جانم در دست اوست، ملائك از عثمان حيا مي ‏نمايند، چنان كه از خدا و رسول وى حيا مي ‏كنند، و اگر او داخل مي ‏شد و تو به من نزديك مي ‏بودى، نه صحبت مي ‏نمود، و نه هم تا بيرون شدن سر خود را بلند مي ‏كرد». 
 
داستان اسلام آوردن حُوَيطِب بن عبدالع