 اين را چرا اينطور نمودى؟ و نه در چيزى كه آن را انجام ندادم: چرا اين را اينطور انجام ندادى؟. و نزد وى همچنان از انس (رض) روايت است، كه گفت: پيامبر خدا ص نيك اخلاق‏ترين مردم بود، مرا روزى دنبال كارى فرستاد، گفتم: به خدا سوگند، نمى‏روم، و در دلم اين بود كه دنبال آنچه پيامبر خدا ص به آن هدايتم داده بروم، آن گاه بيرون شدم و بر اطفالى برخورد كردم كه در بازار بازى  مي ‏نمودند، ناگاه پيامبر خدا ص از پشت سرم عقبم را گرفتم، مي ‏گويد: به طرف وى ديدم كه  مي ‏خنديد، و گفت: «اى انيس به جايى كه امرت نمودم رفتى؟» مي ‏گويد: گفتم: آرى، اى پيامبر خدا مي ‏روم، انس مي ‏گويد: به خدا سوگند، نه سال من خدمت وى را نمودم، و از وى به ياد ندارم چيزى را كه من آن را انجام دادم گفته باشد: چرا اينطور و اينطور نمودى؟ و يا چيزى را كه ترك نمودم: چرا اينطور و اينطور ننمودى؟ و نزد وى همچنان از او روايت است كه گفت: ده سال خدمت رسول خدا ص را نمودم، به خدا سوگند، هرگز به من اف نگفت، و نه هم برايم در چيزى گفت: چرا اينطور نمودى؟ و چرا اينطور ننمودى؟ ابوربيع افزوده است: در ارتباط به كارى كه نبايد خادم آن را انجام دهد، و اين گفته وى را: به خدا سوگند، ذكر ننموده است. و بخارى اين را از انس به مانند آن روايت نموده است. و نزد احمد از انس روايت است، كه گفت: براى پيامبر ص ده سال خدمت نمودم، او مرا به كارى امر ننموده كه در آن سستى نموده باشم يا آن را ضايع كرده باشم، و او مرا ملامت نموده باشد، و اگر كسى از فا ميلش مرا ملامت مي ‏نمود،مى‏گفت: «بگذاريدش، اگر تقدير بر اين رفته بود - يا  مي ‏گفت: فيصله شده بود - كه اينطور باشد مي ‏شد». 
و نزد ابونعيم  از انس (رض) روايت است كه گفت: من سالهايى به پيامبر خدا ص خدمت نمودم، و او هرگز مرا دشنامى نداد، ضربه‏اى نزد، زجر ننمود، در رويم ترش رو نشد و نه مرا به كارى امر نمود كه من در آن سستى نموده باشم و او مرا در آن عتاب فرموده باشد اگر يكى ازاهلش مرا بر آن عتاب مي ‏نمود،  مي ‏گفت: «بگذاريدش، اگر چيزى مقدر شده باشد حتماً مي ‏شود». و نزد ابن عساكر از انس (رض) روايت است كه گفت: پيامبر خدا ص وقتى كه وارد مدينه شد من هشت سال داشتم، مادرم مرا نزد وى برد وگفت: اى پيامبر خدا، به غير من ديگر مردان و زنان انصار برايت تحفه تقديم داشتند، و من تحفه‏اى كه برايت تقديم كنم جز اين فرزندم نيافتم، بنابراين او را از من قبول كن، تا وقتى كه  مي ‏خواهى برايت خدمت نمايد، و من ده سال خدمت پيامبر خدا ص را نمودم، وى هرگز مرا نزد، دشنامم نداد، و در رويم ترش رو نشد. 
اخلاق اصحاب پيامبر ص  
قول ابن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما)  درباره ابوبكر، عثمان و ابوعبيده (رضى‏ اللَّه  عنهم)
ابونعيم  از عبد اللَّه  بن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: سه تن از قريش در  ميان مردم از نيكوترين صورت‏ها، بهترين اخلاق و ثابت‏ترين حيا برخوردارند، اگر برايت سخن بگويند، دروغ نمى‏گويند، و اگر براى شان صحبت كنى، تو راتكذيب نمى‏كنند: ابوبكر صديق، عثمان بن عفان و ابوعبيده بن جراح (رضى‏ اللَّه  عنهم). و نزد طبرانى از عبد اللَّه  بن عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت است كه گفت: سه تن از قريش، از همه مردم صورت‏هاى نيكوتر، اخلاق بهتر و حياى فزونتر دارند: ابوبكر عثمان و ابوعبيده. 
 
شهادت پيامبر ص به نيكويى اخلاق ابوعبيده (رض)
يعقوب بن سفيان از حسن (رض) روايت نموده، كه پيامبر ص فرمود: «در اخلاق هر يك از اصحابم اگر خواسته باشم ايرادى مي ‏توانم بگيريم، به جز ابوعبيده بن جراح». 
 
قول پيامبر صلى‏ اللَّه  عليه و سلم درباره عثمان: وى شبيه‏ترى اصحابم در اخلاق به من است
طبرانى از عبدالرحمن بن عثمان قريشى (رض) روايت نموده كه: پيامبر خدا  ص در حالى نزد دخترش وارد شد، كه وى سر عثمان (رض) را مي ‏شست، گفت: «اى دختركم، به ابوعبد اللَّه  نيكى كن، چون وى شبيه‏ترين اصحابم در اخلاق به من است». هيثمى  مي ‏گويد: رجال وى ثقه‏اند. و نزد وى همچنان از ابوهريره (رض) روايت است، كه گفت: نزد رقيه دختر پيامبر خدا ص همسر عثمان (رضى‏ اللَّه  عنهما) وارد شدم، كه شانه‏اى در دست داشت، و گفت: ه مي ن اكنون پيامبر خدا ص از نزدم بيرون رفت، كه سرش را شانه نمودم، و گفت: «ابوعبد اللَّه  را چطور مي ‏يابى؟» گفتم: به خير، گفت: «وى را عزت و احترام كن، چون وى شبيه‏ترين اصحابم در اخلاق به من است». 
 
قول پيامبر ص درباره اخلاق جعفر، زيد، على و پسر جعفر (رضى‏ اللَّه  عنهم)
 احمد از عبد اللَّه  بن اسلم مولاى پيامبر خدا ص روايت نموده كه: پيامبر خدا ص به جعفر (رض) گفت: «تو در خلقت و اخلاق مشابه من هستى».  و نزد ابن ابى شيبه و ابويعلى و بيهقى از على (رض) روايت است كه گفت: من، جعفر و زيد نزد پيامبر ص آمديم، وى به زيد گفت: «تو برادر و آزاد كرده ما هستى»، زيد برجست،  بعد از آن به جعفر گفت: «تو در خلقت واخلاق مشابه من هستى»، و اودر پى بر جستن زيد برجست، بعد از آن به من گفت: «تو از من هستى، و من از تو هستم»، ومن در پى برجستن جعفر برجستم.  و نزد طبرانى از اسامه بن زيد (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت است كه: پيامبر ص به جعفر گفت: «اخلاق تو چون اخلاق من است، و پيدايش خلفت تو مشابه خلقت من است، بنابراين تو از من هستى، و تو هم اى على از من هستى و پدر فرزندم هستى». 
 
حسن اخلاق عمر (رض)
ابن سعد  از بحريه روايت نموده، كه گفت: عمويم خداش (رض) كاسه‏اى را، كه پيامبر ص را ديده بود در آن كاسه [طعام] مي ‏خورد، از پيامبر خدا ص بخشش خواست، و آن كاسه نزد ما بود، عمر (رض)  مي ‏گفت: آن را براى من بيرون آوريد، و ما آن را پر از آب زمزم نموده برايش مي ‏آورديم، و او از آن مي ‏نوشيد، و بر سر و روى خود مي ‏ريخت، بعد از آن دزدى بر ما تجاوز نمود و آن را با متاع ديگرى از ما به سرقت برد، عمر (رض) بعد از اينكه آن به سرقت برده شد، نزد ما آمد و از ما خواست تا آن را برايش بيرون آوريم، گفتيم: اى ا ميرالمؤمنين، همراه با متاعى از ما به سرقت برده شد، گفت : خدا پدرش را رحمت كند، كاسه پيامبر خدا ص را دزديد؟! مي ‏گويد: به خدا سوگند، نه وى را دشنام داد و نه لعنتش نمود. 
بخارى، ابن منذر، ابن ابى حاتم، ابن مردويه و بيهقى از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده‏اند كه گفت: عيينه بن حصن (بن حذيفه) بن بدر (رض) نزد برادرزاده‏اش حربن قيس (رض) آمد. - وى از جمله كسانى بود، كه عمر (رض) آن‏ها را به خود نزديك مي ‏گردانيد، و قاريان چه پير چه جوان اهل مجلس و مشورت وى بودند - عيينه به برادرزاده‏اش گفت : اى برادرزاده‏ام، تو نزد اين ا مير روى دارى، بنابراين برايم اجازه ورود نزدش بگير، و او برايش اجازه خواست، (عمر) به او اجازه داد، هنگامى كه داخل گرديد گفت: هى،  اى ابن خطاب، به خدا سوگند، نه به ما زياد مي ‏دهى، و نه در  ميان ما به عدل حكم مي ‏كنى! عمر (رض) خشمگين شد، حتى خواست به او چيزى زشتى بگويد، آن گاه حر گفت، اى ا ميرالمومنين، خداوند متعال به پيامبر خود ص گفته است: 
[خُذِ اْل