او را از آنچه به او گفته با خبر كن، آن گاه آن مرد نزد پيامبر ص رفت، و او را از واقعه و گفته آن مرد آگاه كرد، آن مرد گفت: اى رسول خدا وى را طلب كن، و بپرسش كه چرا مرا بد مي ‏بيند؟ پيامبر خدا ص به او گفت: «چرا وى را بد مي ‏بينى؟» گفت: اى پيامبر خدا من همسايه وى هستم، و من از او باخبرم، او را نديدم كه جز ه مي ن [پنج وقت] نمازى كه آن را هر نيكوكار و فاجر مي ‏خواند، نمازى خوانده باشد، آن مرد به او گفت: اى پيامبر خدا، از وى بپرس، آيا وضوى آن نماز را خراب نموده‏ام، يا اينكه آن را از وقتش به تأخير انداخته‏ام؟ گفت: نه، بعد از آن گفت : اى پيامبر خدا من همسايه وى هستم، و از او باخبرم، جز ه مي ن زكاتى را كه هر نيكوكار و فاجر مي ‏پردازد، وى را هرگز نديده‏ام كه مسكينى را طعام داده باشد، گفت: اى رسول خدا از وى بپرس، آيا مرا ديده است كه آن را براى طلب كننده نداده باشم؟ پيامبر ص از وى پرسيد، و او گفت: نه گفت: اى پيامبر خدا، من همسايه وى هستم و از او باخبرم، من وى را هرگز نديدم كه روزى روزه گرفته باشد، جز همان ماهى را كه هر نيكوكار و فاجر در آن روزه مي ‏گيرد، آن مرد گفت: اى پيامبر خدا، از وى بپرس آيا مرا ديده است كه هرگز روزى از آن را خورده باشم، جز روى كه در آن در سفر و يا مريض بوده‏ام؟ پيامبر ص او را از آن پرسيد: گفت: نه، آن گاه رسول خدا ص به او گفت: «من نمى‏دانم، ممكن است او از تو بهتر باشد». 
 
مدح و ستودن يك مسلمان و ستايشى كه مكروه است  
آنچه  ميان پيامبر ص و مردى از بنى ليث اتفاق افتاد
طبرانى از عباده بن صامت (رض) روايت نموده، كه گفت: مردى از بنى ليث نزد پيامبر ص آمد و گفت: اى پيامبر خدا، برايت شعر مي ‏خوانم - اين را سه مرتبه گفت: و در مرتبه چهارم شعرى را كه در مدح وى سروده بود برايش خواند، پيامبر خدا ص گفت: «اگر يكى از شعرا هم كلام خوب بگويد، كلام تو از آن است». 
 
اسامه بن زيد و مدح خلاد بن سائب
طبرانى از خلاد بن سائب (رض) روايت نموده، كه گفت: نزد اسامه بن زيد داخل شدم، وى در رويم مرا مدح نمود و گفت: مرا به مدح نمودن روبرويت اين واداشت، كه از پيامبر خدا ص شنيدم كه  مي ‏گفت : «مؤمن چون در رويش مدح كرده شود، ايمان در قلبش افزايش مي ‏يابد». 
 
قول پيامبر ص به كسى كه در مدح وى مبالغه نمود
ابوداود از مطرف روايت نموده، كه گفت: پدرم فرمود: در وفد بنى عامر نزد پيامبر ص رفتم و گفتيم: تو سيد ما هستى، گفت: «سيد خداوند است» گفتيم: از همه مان بهتر، و سخاوتمندتر هستى، گفت: «گفته‏تان را، يا بعضى از گفته تان را بگوييد، و شيطان شما را نماينده خود نسازد». و رزين مانند اين را از انس (رض) روايت نموده، و در آخر آن افزوده است: «من نمى‏خواهم مرا بالاتر از منزلتى قرار دهيد كه خداوند متعال مرا در آن قرار داده است، من محمدبن عبد اللَّه ، بنده و رسول او هستم».  و نزد ابن نجار از انس (رض) روايت است كه: مردى به پيامبر ص گفت: اى بهتر از ما، اى فرزند بهتر از ما، و سيد ما و فرزند سيد ما، پيامبر ص فرمود: «آنچه من به شما مي ‏گويم، همان را بگوييد، و شيطان شما را به بيراهه نكشاند و فريب تان ندهد، مرا در همان جايى قرار دهيد، كه خداوند در آن مرا قرار داده است، من بنده خدا و رسول وى هستم». 
 
قول پيامبر ص به كسى كه مردى را در مقابلش مدح نمود، و روش وى در اين باره
و ابوداود از ابوبكره (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: مردى در پيش روى پيامبر ص مرد ديگرى را ستود، پيامبر ص فرمود: «واى بر تو، گردن رفيقت را قطع نمودى! گردن رفيقت را قطع نمودى» سه مرتبه، بعد از آن گفت: «اگر يكى از شما رفيق خود را بايد ستايش كند، بگويد: فلان را گمان مي ‏كنم، - و خداوند حساب كننده اوست - و بايد هيچكس را بر خدا تزكيه نكند، [و بگويد:] اين چنين و آن چنان گمان مي ‏كنم، اگر اين را از او مي ‏دانست». 
 
قصه محجن اسلمى در اين باره
بخارى  از رجا بن ابى رجا از محجن اسلمى (رض) روايت نموده، كه رجا گفت: روزى با محجن حركت كرديم و به مسجد اهل بصره رسيديم، و بريده اسلمى (رض) را ديديم كه در يكى از دروازه‏هاى مسجد نشسته است، مي ‏گويد، و در مسجد مردى بود، كه به او سكبه گفته مي ‏شد، و نماز را خيلى طولانى مي ‏نمود، هنگامى كه به دروازه مسجد رسيديم، و محجن چادر رنگينى بر تن داشت، بريده كه آدم شوخى بود گفت: اى محجن آيا چون سكبه نماز مي ‏گزارى؟ محجن به او جوابى نگفت و برگشت، مي ‏افزايد: محجن گفت: پيامبر خدا ص دستم را گرفت و پياده حركت نموديم تا اينكه بالاى كوه احد رفتيم ، وقتى مدينه برايش پديدار گرديد با نگاهى به سوى آن گفت: «آه از مادرش، قريه‏اى كه اهلش آن را در حال خوب‏ترين آبادانى‏اش ترك مي ‏كند، و دجال به آن مي ‏آيد، و بر هر دروازه‏اى از دروازه هايش ملكى را مي ‏يابد، و به آن داخل نمى‏شود»، بعد از آن پايين آمد و به مسجد آمديم، و پيامبر خدا ص مردى را ديد كه نماز مي ‏خواند، سجده مي ‏كرد و ركوع مي ‏نمود، آن گاه رسول خدا ص به من گفت: «اين كيست؟» من به ستايش وى شروع نموده گفتم: اى رسول خدا، اين فلان است، و اين فلان است، فرمود: «بس كن، وى را نشنوان كه هلاكش مي ‏كنى». مي ‏گويد: بعد رفت، و نزديك اطاق‏هاى خود رسيد و دست‏هاى خود را تكان داده گفت: «بهتر دين شما )عمل دين( آسانتر آن است»، سه مرتبه.
و امام احمد  اين را از رجا به طولش به مانند آن روايت نموده، مگر اينكه در روايت وى آمده، كه گفت: من به ستايش او شروع نمودم، مي ‏گويد: گفتم: اى رسول خدا، اين فلان است، و اينست و آنست، فرمود، «خاموش باش، وى را نشنوان كه هلاكش مي ‏كنى»، مي ‏گويد: بعد از آن حركت نمود، تا اينكه نزد حجره‏هايش رسيديم، و دست مرا رها نمود و گفت: «بهتر دين شما آسانتر آن است، بهتر دين شما آسانتر آن است، بهتر دين شما آسانتر آن است، بهتر دين شما آسانتر آن است». اين را همچنان احمد از طريق عبد اللَّه  بن شقيق از محجن (رض) روايت نموده و در روايت وى آمده، مي ‏گويد: گفتم: اى نبى خدا، اين فلان است، و اين از بهترين نمازگزاران اهل مدينه است - يا اينكه گفت: از همه اهل مدينه بيشتر نماز مي ‏گزارد - ، پيامبر ص فرمود: «وى را نشنوان كه هلاكش مي ‏كنى - دو مرتبه، يا سه مرتبه - شما امتى هستيد كه براى تان آسانى اراده شده است». 
 
خشم عمر (رض) در مدح و ستايش مسلمان
ابن ابى شيبه و بخارى در الأدب از ابراهيم تيمى و او از پدرش روايت نموده‏اند كه گفت: نزد عمربن خطاب (رض) نشسته بوديم، كه مردى نزدش آمد، و به او سلام كرد، آن گاه مردى از قوم او را در پيش رويش ستود، عمر (رض) گفت: پاى مرد را قطع ساختى، خدا پايت را قطع كند، او را روبرويش در دينش ستايش مي ‏كنى. 
 
قصه عمر (رض) با جارود
ابن ابى الدنيا در الصمت از حسن روايت نموده، كه گفت: عمر (رض) در حالى كه شلاق را با خود داشت نشسته بود، و مردم در اطرافش جمع بودند، در اين هنگام جارود (رض) آمد، مردى گفت: اين رئيس ربيعه است، و اين سخن را عمر (رض) و مردمى كه در اطرافش بودند و همچنين جارود شنيدند، هنگامى كه جارود به عمر نزديك شد وى را با شلا