مانده بود كه بعد از وى فقير خواهد شد. كى صدقه مي ‏دهد، به درستى كه دست خداوند بالا، دست دهنده در وسط و دست گيرنده پايين است، كسى كه در حال توانگرى درخواست كند، برايش نشانه‏اى مي ‏باشد كه به آن در روز قيامت شناخته مي ‏شود، و صدقه براى غنى و صاحب قوت و سالم الاعضاء حلال نمي ‏باشد. مي ‏گويد: من مردى را ديدم كه به او چهار درهم داد، و او يك درهم آن را برايش مسترد نمود، وى گفت: اى بنده خدا، صدقه‏ام را بر من مسترد نكن، پاسخ داد: پيامبر خدا ص مرا از اين كه مال اضافى را ذخيره كنم، نهى نموده است، ابوسليم مي ‏گويد: بعدها وى را ديدم كه غنى شد، حتى صاحب ده اولاد شده بود، و مي ‏گفت: اى كاش ابورافع در فقر خود مي ‏مرد - يا در حالى كه فقير بود - و هيچ غلامش را زياده از مبلغى كه او را خريده بود مكاتب نمي ‏ساخت(مكاتب كردن نوعى از موافقت ميان ارباب و غلامش بر مبلغى از مال است، كه غلام در بدل پرداخت آن مبلغ، آزاد مى‏گردد.) .
 
عبدالرّحمن بن ابى بكر صدّيق (رضي الله عنهما) و رد نمودن مال  
قصه وى با معاويه رضى‏ اللَّه  عنهما در اين باره
حاكم (476/3) از ابراهيم بن محمّد بن عبدالعزيزبن عمربن عبدالرحمن بن عوف (رض) از پدرش از بابايش روايت نموده، كه گفت: معاويه صدهزار درهم را به عبدالرحمن بن ابى بكر صدّيق (رضي الله عنهما) بعد از اين كه از بيعت با يزيد ابا ورزيد فرستاد، و عبدالرحمن آن را رد كرد و از گرفتنش امتناع ورزيده گفت: دينم را به دنيا بفروشم! و به طرف مكه خارج شد تا اين كه در آنجا درگذشت. اين را زبير بن بكار از عبدالعزيز مانند آن، چنان كه در الاصابه (408/2) آمده، روايت نموده است.
 
عبد اللَّه  بن عمر و رد نمودن مال  
قصه وى با عمروبن العاص رضى‏ اللَّه  عنهما در اين باره
ابن سعد (121/4) از ميمون روايت نموده، كه گفت: معاويه عمروبن العاص را پنهانى گماشت، و مي ‏خواست آنچه را در نفس ابن عمر (رضي الله عنهما) است بداند، كه آيا وى خواستار جنگ است يا خير؟ وى گفت: اى ابوعبدالرحمن، چه تو را باز مي ‏دارد كه بيرون بروى و همراهت بيعت كنيم، و تو يار پيامبر خدا ص و فرزند اميرالمؤمنين هستى، و مستحق‏ترين مردم به اين كار هستى؟ ابن عمر گفت: آيا همه مردم بر آنچه تو مي ‏گويى جمع شده‏ اند؟ گفت: آرى، مگر چندتن، ابن عمر گفت: اگر جز سه مرد عجمي  در هجر(هجر: اسم شهر معروفى است در بحرين.)  ديگر هيچ كس هم باقى نماند(بعنى اگر همه مردم توافق كنند، و فقط سه مرد عجمى در هجر مخالفت نمايند، باز هم من به اين كار علاقمندى ندارم، و نمى‏خواهم قيام كنم. م.) ، با اين همه، من به آن نيازى ندارم، [راوى] مي ‏گويد: آن گاه وى دانست كه او خواهان جنگ نيست، و گفت: آيا ميل دارى با كسى بيعت كنى كه نزديك است همه مردم بر وى جمع شوند، و او از زمين و مال آنقدر برايت نوشته كند كه نه تو محتاج شوى و نه فرزندت، و نه ما بعد وى؟ ابن عمر (رضي الله عنهما) گفت: واى بر تو! از نزدم بيرون برو و ديگر نزدم نيا! واى بر تو! دين من نه به دينار شماست و نه به درهم تان، من مي ‏خواهم از دنيا در حالى خارج شوم كه دستم سفيد و پاك باشد.
و ابونعيم در الحليه (301/1) از ميمون بن مهران روايت نموده  كه: ابن عمر (رضي الله عنهما) غلامي  را مكاتب ساخت و اداى آن را به چند قسط بر وى معين گردانيد، هنگامي  كه قسط اول فرارسيد، مكاتب آن مبلغ را نزد وى آورد، و او از وى پرسيد: اين را از كجا به دست آوردى؟ گفت: كار مي ‏نمودم، و سئوال مي ‏كردم، ابن عمر (رضي الله عنهما) گفت: آيا چرك‏هاى مردم را به من آورده‏اى و مي ‏خواهى به من بخورانى؟ تو براى خدا آزاد هستى، و آنچه را آورده‏اى نيز براى تو باشد.
 
عبد اللَّه  بن جعفر بن ابى طالب و رد نمودن مال  
قصه وى با يك تاجر
ابن ابى الدنيا و خرايطى به سند حسن از محمّدبن سيرين روايت نموده‏ اند كه: تاجرى  از اهل سواد با پسر جعفر صحبت نمود، تا با على (رض) درباره كارى صحبت نمايد، و او با على (رضی الله عنه) در آن مورد صحبت نمود و آن را حل ساخت، آن گاه تاجر برايش چهل هزار فرستاد، و گفتند: اين را تاجر فرستاده است. وى آن را مسترد نموده گفت: ما نيكى را نمي ‏فروشيم. اين چنين در الاصابه (290/2) آمده است.
 
عبد اللَّه  بن ارقم (رض) و رد نمودن مال  
قصه وى با عثمان رضى‏ اللَّه  عنهما در اين باره
بغوى از طريق ابن عيينه از عمروبن دينار روايت نموده، كه گفت: عثمان، عبد اللَّه  بن ارقم (رضي الله عنهما) را در بيت‏المال مقرّر ساخت، و برايش سيصد هزار معاش داد، ولى او از قبول آن امتناع ورزيد... و مانند آن را متذكر شده، يعنى مانند حديث مالك را، مالك مي ‏گويد: برايم خبر رسيد كه عثمان براى عبد اللَّه  بن ارقم اجازه سى هزار را داد، ولى او از قبول آن ابا ورزيد و گفت: من فقط براى خدا كار نمودم. اين چنين در الاصابه (274/2) آمده است.
 
عمرو بن نعمان بن مقرّن و رد نمودن مال  
قصه وى با مصعب بن زبير در اين باره
ابن ابى شيبه از معاويه بن قرّه روايت نموده، كه گفت: من مهمان عمروبن نعمان بن مقرن (رضي الله عنهما) بودم، هنگامي  كه رمضان فرا رسيد، مردى با كيسه‏اى از درهم آمد و گفت: امير مصعب بن زبير به تو سلام مي ‏رساند، و مي ‏گويد: براى هر قاريى نيكيى از ما رسيده است، بنابراين تو هم از اين استفاده كن، عمرو گفت: به او بگو: ما قرآن را به اراده به دست آوردن دنيا نخوانديم، و آن را برايش مسترد نمود. اين چنين در الاصابه (21/3) آمده است.
 
اسماء و عائشه دختران ابوبكر صدّيق و رد نمودن مال  
قصه اسماء با مادرش قتيله بنت عبدالعزى
احمد و بزار از عبد اللَّه  بن زبير (رضي الله عنهما) روايت نموده‏ اند، كه گفت: قتيله بنت (عبد)العزى بن عبد (بن ) سعد از بنى مالك بن حسل در حالى كه مشرك بود براى دخترش اسماء بنت ابى بكر (رضي الله عنهما) هدايايى شامل: سوسمار، نان و روغن تقديم نمود، و اسماء از قبول هديه وى، و اين كه آن را داخل خانه‏اش نمايد ابا ورزيد، آن گاه عائشه (رضي الله عنها) از پيامبر ص پرسيد، و خداوند عزّوجل اين آيه را نازل فرمود:
[لاينهاكم‏ اللَّه  عن الذين لم يقاتلوكم فى الدين و لم يخرجوكم من دياركم ان تبرّوهم و تقسطوا اليهم ان‏ اللَّه  يحب المقسطين.] . (الممتحنة:8)
ترجمه: «خداوند شما را از نيكى و رعايت عدالت نسبت به آنانى كه در امر دين با شما پيكار نكرده‏ اند و شما را از خانه و ديارتان بيرون نرانده‏ اند نهى نمي ‏كند، چرا كه خداوند عدالت پيشگان را دوست مي ‏دارد».
آن گاه وى را امر نمود تا هديه وى را قبول كند، و آن را داخل خانه‏اش نمايد. هيثمي  (123/7) مي ‏گويد: در اين مصعب بن ثابت آمده، و ابن حبان او را ثقه دانسته، و گروهى ضعيفش دانسته‏اند، و بقيه رجال آن رجال صحيح‏اند.
 
قصه عائشه رضى‏ اللَّه  عنها با يك زن مسكين
ابونعيم در الحليه (204/4) از عائشه (رضي الله عنها) روايت نموده، كه گفت: زن مسكينى نزدم آمد، و با خود چيزى آورده بود كه به من هديه نمايد، ولى من به حالش رحم نمودم و قبول آن را از وى خوب ندانستم، پيامبر خدا ص به من گفت: «چرا آن را قبول ننمودى، و برايش 