 سعدبن ابى وقاص
ابوداود از زيد بن ارقم (رض) روايت نموده، كه گفت: پيامبر خدا ص مرا به خاطر مريضى و تكليفى كه در چشمم داشتم عيادت نمود.  بخارى  - لفظ از بخارى است - مسلم  و امامان چهارگانه از عامربن سعد بن ابى وقاص و او از پدرش (رض) روايت نموده‏اند كه گفت: پيامبر خدا ص در سال حجه الوداع در مريضى شديدى كه عايد حالم شده بود مرا عيادت مي ‏نمود، گفتم: مريضى‏ام خيلى شديد شده است، و من سرمايه‏دار هستم، و جز يك دخترى كه دارم ديگر كسى از من ارث نمى‏برد، بنابراين آيا دو ثلث مال خود را صدقه كنم؟ گفت: «نه»، گفتم: نصف آن را؟ گفت: «نه»، بعد از آن فرمود: «يك سوم آن را صدقه كن، و يك سوم هم هنگفت است - يا زياد است - ، اگر تو ورثه خود را پس از خودت غنى بگذارى بهتر است، از اين كه ايشان را فقير بگذارى و دست سئوال به سوى مردم دراز كنند، و تو هر نفقه‏اى را كه به خاطر رضاى خدا مي ‏كنى، بر آن پاداش داده مي ‏شود، حتى آنچه را بر دهن خانم خود مي ‏گذارى»، گفتم: اى پيامبر خدا پس از ياران خود باقى مي ‏مانم؟ گفت: «اينكه تو از آن‏ها پس بمانى و عمل صالح انجام بدهى، بر آن درجه و بلندى حاصل مي ‏كنى، و گذشته از اين، ممكن است تو باقى بمانى تا اقوامى از تو نفع بردارند و اقوام ديگرى از تو ضرر ببينند بار خدايا، هجرت ياران مرا قبول و نافذ فرما، و آن‏ها را بر پاشنه‏هاى شان بر مگردان، وليكن درويش و تهيدست سعد بن خوله است!» پيامبر ص برايش از اينكه درمكه درگذشته بود سوگوارى مي ‏كند و تأسف مي ‏خورد.
 
پيامبر ص و عيادت جابر
بخارى  از جابربن عبد اللَّه  (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده، كه گفت: من به مريضى مبتلا شدم، آن گاه پيامبر ص و ابوبكر (رض) پياده به عيادتم آمدند: مرا بيهوش يافتند، پيامبر ص وضو نمود و بعد از آن آب وضوى خود را بر من انداخت، و به هوش آمدم و ديدم كه پيامبر ص است،: گفتم: اى پيامبر خدا درباره مال خود چه كنم، درباره مالم چگونه فيصله نمايم؟ وى چيزى به من جواب نداد، تا اينكه آيه  مي راث نازل گرديد. مانند اين را  نيز روايت نموده است.
 
اسلام آوردن عِكْرَمَه و شهادتش به كمال نيكى و مهربانى پيامبر ص
چون عكرمه به نزديك مكه شد، پيامبر خدا ص به اصحاب خود فرمود: «عكرمه بن ابى جهل مؤمن و مهاجر نزد شما مي‏آيد، بنابراين پدرش را دشنام ندهيد، چون دشنام ميت زنده را آزار و اذيت مي‏كند، و به مرده نمي‏رسد». راوى مي‏گويد: عكرمه، از همسرش مي‏خواست تا با وى مقاربت نمايد، اما او از انجام اين عمل با وى سرباز زده ميگفت: تو كافر هستى و من مسلمان. عكرمه به او گفت: چيزى كه تو را از مقاربت با من بازداشته است مسلّماً كه امر بزرگى است. هنگامي كه پيامبر خدا ص عكرمه را ديد، براى استقبال از وى در حالى كه چادرى هم بر دوش نداشت، به خاطر خوشى و سرور از جاى خود به سرعت برخاست. بعد از آن پيامبر خدا صنشست و عكرمه در حالى كه همسرش با داشتن حجاب و در كنارش قرار داشت، در مقابل پيامبر ص ايستاد. عكرمه زبان به سخن گشوده گفت: اى محمد: همسرم خبر داد كه تو به من امان داده‏اى. پيامبر ص پاسخ داد: «راست گفته است، و تو در امان هستى». عكرمه پرسيد: اى محمّد تو به سوى چه دعوت مي‏كنى؟ پيامبر ص فرمود: «تو را دعوت مي‏كنم تا شهادت بدهى كه معبودى جز يك خدا نيست، و من رسول خدا هستم، و نماز را برپا كنى، و زكات را بدهى و اين طور و آن طور نمايى». تا اين كه صفات و خصال اسلام را برايش برشمرد. عكرمه در جواب گفت: به خدا سوگند، تو جز به طرف حق و كار نيكو و خوب دعوت ننمودى، تو به خدا سوگند، در ميان ما قبل از اين كه به اين دعوت اقدام كنى از همه ما راستگوتر و از همه ما نيكوتر بودى. بعد از آن عكرمه گفت: من شهادت مي‏دهم كه معبودى جز يك خدا نيست، و شهادت مي‏دهم كه محمّد بنده و رسول اوست. پيامبر خدا ص به خاطر اين عمل وى خشنود گرديد. عكرمه افزود: اى پيامبر خدا! بهترين چيزى را، كه بايد بگويم به من ياد بده. پيامبر ص گفت: بگو: «گواهى مي‏دهم كه معبودى جز يك خدا نيست، و محمّد بنده و رسول اوست». عكرمه پرسيد: بعد از آن چه؟ پيامبر خدا فرمود: بگوى «من خدا را و كسانى را كه حاضرند گواه مي‏گيرم كه من مسلمان مجاهد و مهاجر هستم»، عكرمه آن را گفت.
پيامبر ص و عيادت سعدبن عباده
بخارى  از اسامه بن زيد (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده كه: پيامبر  ص بر خرى كه بر روى پالان آن چادر فدكى بود سوار شد، و اسامه را در پشت سر خود سوار نمود، و مي ‏خواست سعدبن عباده (رض) را عيادت نمايد. اين قبل از وقوع واقعه بدر بود وى حركت نمود وبر مجلسى گذشت كه عبد اللَّه  بن ابى بن سلول در آن بود - و اين قبل از اسلام آوردن  عبد اللَّه  بود(مراد از اسلام آوردن در اينجا ظاهر كردن اسلام است، زيرا عبد اللَّه  بن ابى كه همان منافق مشهور است در حقيقت هرگز اسلام نياورد، بلكه بر همان كفر و نفاق خود درگذشت. م.) - و در مجلس افرادى به شكل مختلط ازمسلمانان، مشركين، بت پرستان و يهود وجود داشتند، و عبد اللَّه  بن رواحه (رض) نيز در مجلس حضور داشت، هنگامى كه گردوخاك و غبار مركب، مجلس را فراگرفت، عبد اللَّه  بن ابى با چادرش بينى خود را پوشانيد و گفت: بر ما گردوغبار نريزيد. پيامبر ص سلام داد، و ايستاد و پايين گرديد، و آن‏ها را به طرف خداوند فراخواند و براى شان قرآن تلاوت نمود، عبد اللَّه  بن ابى به او گفت: اى مرد، از چيزى كه  مي ‏گويى، اگر حق باشد، ديگر چيزى بهتر نيست، توسط آن ما را در مجلس‏هاى مان اذيت مكن، و به طرف اقامتگاه خود برگرد، و كسى كه نزدت آمد براى وى قصه كن. ابن رواحه گفت: نخير، بلكه، اى پيامبر خدا، اين را در مجلس‏هاى مان براى مان بگو، چون ما اين را دوست مي ‏داريم. آن گاه مسلمانان، مشركين و يهود شوريدند و يكديگر را ناسزا گفتند، و نزديك بود به يكديگر حمله كنند، و پيامبر ص آن‏ها را در آن وقت به آرامش دعوت نمود، كه خاموش شدند، بعد پيامبر ص مركب خود را سوار شد و نزد سعدبن عباده آمد، و به او گفت: «اى سعد، آيا آنچه را ابوحباب گفت: نشنيدى؟» - هدفش عبد اللَّه  بن ابى است -، سعد گفت: اى پيامبر خدا، او را معاف نما و از وى درگذر، چون خداوند آنچه را براى تو در نظر داشته است به تو داده است، اهل اين سرز مي ن جمع شده بودند، تا بر سر وى تاج نهند و او را به رياست انتخاب كنند، هنگامى كه اين تاج گذارى به حقى كه خداوند به تو داد رد شد، او به اين كار غمگين شد، و اين كارى را كه از وى ديدى نيز به همان علت است.
 
پيامبر ص و عيادت يك اعرابى
بخارى  از ابن عباس (رضى‏ اللَّه  عنهما) روايت نموده كه: پيامبر ص نزد اعرابيى جهت عيادت داخل شد، مي ‏گويد: و وقتى پيامبر ص بر مريضى جهت عيادتش داخل مي ‏شد، به او  مي ‏گفت: «اشكالى ندارد، إن شاء اللَّه  پاك كننده است» [و وقتى اين كلام را نزد اعرابى گفت]، وى در جواب گفت: گفتى پاك كننده است؟! نه هرگز، بلكه اين تبى است كه بر پيرمردى مي ‏جوشد - يا فواره مي ‏كند - و وى را به قبرها مي ‏رساند، آن گاه پيامبر ص فرمود: «پس آرى».
 
مريض شدن ابوب