از ابى بن كعب (رض) روايت است كه گفت: تا وقتى ما با پيامبر خدا ص بوديم با هم متفق بوديم، هنگامى كه از ما جدا شد به طرف راست و چپ با هم اختلاف پيدا كرديم، و در روايت ديگرى از وى نزد ابونعيم آمده، كه گفت: با نبى مان ص بوديم و روهاى‏مان يكى بود، و هنگامى كه وى وفات نمود اينطور و اينطور نگاه نموديم.
و نزد ابن سعد  از انس بن مالك (رض) روايت است كه گفت: هنگامى كه روز وفات پيامبر ص فرارسيد، همه چيز در مدينه تاريك شده بود، و دست‏هاى مان را هنوز از دفن وى نتكانيده بوديم كه قلب‏هاى مان را دگرگون يافتيم. و نزد وى  همچنان از انس در حديث هجرت روايت است كه گفت: من شاهد وى در روز ورودش به مدينه نزد ما بودم، و هيچ روزى را هرگز نيكوتر و روشن‏تر از روزى كه نزد ما به مدينه وارد شد نديدم، و شاهد وى در روزى بودم، كه در گذشت، و روزى را هرگز بدتر و تاريكتر از روزى كه درگذشت ديگر نديدم.
 
شهادت ابوسفيان بر كمال اخلاق پيامبر ص و مسلمان شدنش
هنگامي كه پيامبر خدا ص ابوسفيان را ديد، گفت: «واى بر تو اى ابوسفيان! آيا هنوز وقت آن نرسيده كه شهادت بدهى كه معبود بر حقى جز يك خدا نيست؟» ابوسفيان گفت: پدر و مادرم فدايت، راستى چه اندازه كريم و بردبار، و به خويشاوندان مهربان هستى!! من نيز گمان كردم كه اگر به جز خداى واحد، خدايى مي‏بود براى من كارى انجام داده بود. پيامبر خدا ص فرمود: «واى بر تو اى ابوسفيان، آيا هنوزوقت آن نرسيده است كه بدانى من رسول خدا هستم؟» ابوسفيان پاسخ داد: پدر و مادرم فدايت، راستى چه اندازه بردبار و كريم و به خويشاوندان مهربان هستى!! در اين باره تا اكنون در قلبم چيزى وجود دارد. در اين موقع عبّاس به او گفت: واى بر تو اى ابوسفيان، اسلام بياور و قبل از اين كه گردنت زده شود شهادت بده كه معبودى جز يك خدا نيست و محمّد ص رسول خداست. عبّاس مي‏گويد: آن گاه ابوسفيان به كلمه حق شهادت داد و مسلمان شد.
قول ابوطلحه درباره مرگ عمر
ابن سعد  از انس بن مالك (رض) روايت نموده كه: اصحاب شورى جمع شدند هنگامى كه ابوطلحه (رض) آن‏ها را و عملكردشان را ديد گفت: من از اين زيادتر مي ‏ترسيدم كه آن‏ها كار خلافت را به يك ديگر واگذار كنند، تا اينكه آنان براى به دست آوردن آن با هم مسابقه دهند، به خدا سوگند، در هر خانواده‏اى از مسلمانان با مرگ عمر (رض) نقصى در دين و دنياى شان پيدا شده است.
 
عزت نمودن وگرامى داشتن ضعفا و فقراى مسلمين  
پيامبر ص و عزت نمودن فقراى مسلمين
ابونعيم  از سعدبن ابى وقاص (رض) روايت نموده، كه گفت: با پيامبر خدا ص بوديم، و تعدادمان به شش تن مي ‏رسيد، مشركين گفتند: اين‏ها را از خود بران، چون اين‏ها اينطور و آنطوراند! مي ‏گويد: من بودم، ابن مسعود بود، مردى از هذيل و بلال، و دو مرد ديگرى كه نام‏هاى شان را فراموش نموده‏ام، مي ‏افزايد: و درباره آن با خودش صحبت نمود، آن گاه خداوند عزوجل نازل نمود:
[وَ لَاَ تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَاةَ وَالْعَشىَّ يُريْدوُنَ وَجْهَهُ]. 
ترجمه: «آن‏ها را كه صبح و شام خدا را  مي خوانند و جز رضاى او نظرى ندارند، از خود دور مكن».
اين را حاكم  از سعد به اختصار روايت نموده، و گفته است: به شرط بخارى و مسلم صحيح است، ولى آن‏ها اين را روايت ننموده‏اند.
و ابونعيم  از ابن مسعود (رض) روايت نموده، كه گفت: گروهى از بزرگان قريش در حالى از نزد پيامبر خدا ص عبور نمودند، كه نزد وى صهيب، بلال، خباب، عمار (رضى‏ اللَّه  عنهم) و مانند آن‏ها و گروهى از ضعفاى مسل مي ن حضور داشتند، آنان گفتند: اى پيامبر خدا،  آيا به اين‏ها در عوض قومت راضى شده‏اى؟ و آيا ما زير دست اين‏ها مي ‏باشيم؟ آيا اين‏ها همان كسانى اند كه خداوند بر آنها منت گذاشته است؟ اين‏ها را از خود بران، ممكن است اگر تو اين‏ها را برانى از تو پيروى كنيم، مي ‏گويد: آن گاه خداوند عزوجل نازل نمود:
[وَ أنْذِرْ بِهِ الَّذِيْنَ يَخَافُونَ أنْ يُحْشَروُا إلَى رَبِّهِمْ] تا به اين قول خداوند [فَتَكُونَ مِنَ الظَّالمينَ]. 
ترجمه: «به وسيله اين كتاب كسانى را كه از حشر شدن نزد پروردگارشان مي ‏ترسند، بيم ده... در آن صورت تو از ستمگران خواهى بود». 
 
پيامبر ص و عزت نمودن ابن ام مكتوم پس از عتاب شدنش در مورد وى
ابويعلى از انس (رض) درباره اين قول خداوند: [عبس و تولى] روايت نموده كه ابن ام مكتوم (رض) در حالى نزد پيامبر ص آمد كه او با ابى بن خلف صحبت مي ‏نمود، و پيامبر ص از وى اعراض نمود، آن گاه خداوند عزوجل نازل فرمود:
[عَبَسَ وَ تَوَلّى. اُنْ جَاءَهُ‏الأَعْمَى]. 
ترجمه: «روى ترش نمود و اعراض كرد، به سبب اينكه نابينايى نزد او آمد».
بعد از آن پيامبر ص وى را گرامى مي ‏داشت و عزت مي ‏نمود. و در نزد ابويعلى و ابن جرير از عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) روايت است كه گفت: [عَبَسَ وَ تَوَلّى]درباره ابن ام مكتوم كور نازل شده است، او نزد پيامبر خدا ص آمد، و شروع نموده  مي ‏گفت: مرا هدايت كن، عايشه (رضى‏ اللَّه  عنها) مي ‏افزايد: و نزد پيامبر خدا ص مردى از بزرگان مشركين بود، مي ‏گويد: به ه مي ن خاطر پيامبر ص روى خود را از وى مي ‏گردانيد و به طرف آن ديگرى توجه مي ‏كرد و  مي ‏گفت: «آيا در آنچه من مي ‏گويم بديى را مي ‏بينى؟» و او  مي ‏گفت: نه، پس در اين باره نازل شد: [عبس و تولى]. 
 
نزول امر براى پيامبر ص مبنى بر اين كه با فقراى مسلمين باشد
ابونعيم  از خباب بن ارت (رض) روايت نموده، كه گفت: اقرع بن حابس ت مي مى و عيينه بن حصن فزارى آمدند، و پيامبر ص را با عمار، صهيب، بلال و خباب بن حارت (رضى‏ اللَّه  عنهم) در  ميان گروهى از ضعفاى مؤمنين نشسته يافتند، هنگامى كه آن‏ها را ديدند آنان را حقير شمردند، و با پيامبر ص خلوت نموده گفتند: وفدهاى عرب نزد تو مي ‏آيند، و ما از اينكه عرب‏ها ما را با اين غلام‏ها نشسته ببينند حيا و شرم مي ‏كنيم، بنابراين وقتى كه ما نزد تو آمديم آن‏ها را از نزد ما بلند كن، رسول خدا ص گفت: «آرى»، آنان گفتند: در اين باره براى ما نامه‏اى بنويس، آن گاه صحيفه را خواست و على (رض) را طلب نمود تا آن را بنويسد - و ما در ناحيه‏اى نشسته بوديم - كه ناگهان جبرئيل عليه السلام نازل شد و گفت: 
[ولاَ تَطْرُدْ الَّذْيِنَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداوْ وَالْعَشِىّ يُرِيُدونَ وَجْهَهُ، مَا عَلَيْكَ مِنْ حِسَابِهِمْ مِنْ شَى‏ءٍ وَ مَا مِنْ حِسَابِكُ عَلَيْهِمْ مِنْ شَى‏ءٍ، فَتَطْرُدَهُمْ فَتَكُونَ مِنَ الظالِ مي نَ. وَ كَذلِكَ فَتَنَّا بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لِيَقُولُوا أهؤالاَء مَنَّ  اللَّه  عَلَيْهْمْ مِنْ بَيْنِنَا، ألَيْسَ  اللَّه  بِأعْلَمِ بِالشَّاكِرِيْنَ. وَ إِذا جَاءَك الَّذِيْنَ يُؤمِنُوْنَ بِآياتِنَا]الآيه. 
ترجمه: «آنان را كه صبح و شام پروردگارشان را مي ‏خوانند، و رضاى او را مي ‏طلبند، از خود مران و دور مكن، نه حساب آنان بر توست و نه حساب تو بر آنان، اگر آنان را طرد كنى از ستمگران مي ‏باشى. و اين چنين بعضى از آنان را با 