 گفت! ابوبكر از من و از پدرم، و از تو و از پدرت بهتر است!! 
 
ايراد گرفتن على بر كسى كه او را بر ابوبكر فضيلت داد
خيثمه و ابن عساكر از ابوزناد روايت نموده‏اند كه گفت: مردى به على (رض) گفت: اى ا ميرالمؤمنين چرا مهاجرين و انصار ابوبكر را مقدم نمودند در حالى كه فضايل تو بر وى زياد است، و قبل از وى اسلام آورده‏اى، و نسبت به او سابقه دارتر هستى؟ گفت: اگر قريشى باشى، گمان مي ‏كنم از عائذه  باشى، گفت: آرى، على فرمود: اگر مؤمن در پناه خدا نمى‏بود مي ‏كشتمت، و اگر باقى ماندم ترس فراگيرى از من به سراغت خواهد آمد، واى بر تو! ابوبكر در چهار چيز از من سبقت داشت: وى در امامت،  پيش شدن به امامت، هجرت و رفتن به سوى غار و اظهار اسلام از من سبقت داشت، واى بر تو، خداوند همه مردم را ذم نموده، و ابوبكر را ستوده و گفته است:
[الإ تنصروه فقد نصره‏ اللَّه ] الآيه. 
ترجمه: «اگر او را يارى نكنيد، خداوند او را يارى نمود». ( البته مدح ابوبكر (رض) كه اينجا مقصود است از باقى آيت دانسته مى‏شود، و آن چنين است: [إذ أخرجه الذين كفروا ثانى اثنين إذهما في الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن إن‏ اللَّه  معنا].
ترجمه: «آن هنگام كه كافران او را از (مكه) بيرون كردند، در حالى كه دو مين نفر بود، در آن هنگام كه آن دو در غار بودند و او به همراه خود (ابوبكر صديق) - گفت: غم مخور خدا با ماست».)
 
آنچه  ميان ابوبكر و مغيره و  ميان مرد ديگرى واقع شد و خشم ابوبكر به خاطر خشم مغيره
طبرانى از مغيره بن شعبه (رض) روايت نموده، كه گفت: نزد ابوبكر (رض) بودم كه اسبى به او داده شد، مردى گفت: مرا بر اين سوار كن، گفت: سوار نمودن يك بچه بى تجربه بر اين اسب نسبت به سوار كردن تو بر آن برايم محبوب‏تر است، آن گاه آن مرد ناراحت شد و گفت: به خدا سوگند، من از تو و پدرت در سواركارى بهتر هستم! وقتى كه او اين را به خليفه پيامبر خدا ص گفت: من به خشم آمدم، و به سويش برخاستم و او را گرفته و پوزه‏اش را كشيدم، و از بينى‏اش خون به شدت فواره نمود، انصار خواستند از من قصاص وى را بگيرند، و اين خبر به ابوبكر (رض) رسيد، گفت: عده‏اى از مردم گمان  مي ‏كنند كه من قصاص ايشان را از مغيره بن شعبه مي ‏گيرم، بيرون نمودن آن‏ها از ديارشان برايم ممكن و متصور است، ولى قصاص گرفتن براى شان از كسانى كه مصلح‏اند و بندگان خدا را از كارهاى بد باز مي ‏دارند، برايم ممكن و متصور نيست. 
 
عمر و زدن دو مرد به خاطر ابن مسعود
ابن عساكر از ابووائل روايت نموده كه: ابن مسعود (رض) مردى را ديد كه آزار خود را دراز نموده بود، گفت: ازارت را بالا ببر، پاسخ داد: و خودت اى ابن مسعود ازارت را بالا ببر، عبد اللَّه  به او گفت: من چون تو نيستم ساق‏هايم باريك است و براى مردم امامت  مي كنم. اين خبر به عمر (رض) رسيد، وى شروع نموده آن مرد را مي ‏زد و  مي ‏گفت: آيا سخن ابن مسعود را رد مي ‏كنى؟. 
و يعقوب بن سفيان و ابن عساكر از علاء و او از شيخ‏هاى خويش روايت نموده‏اند كه گفت: عمر بارى بر فراز خانه ابن مسعود (رضى‏ اللَّه  عنهما) در مدينه قرار داشت و به ساختمانش نگاه مي ‏نمود. آن گاه مردى از قريش گفت: اى ا ميرالمؤمنين اين خانه براى تو لايق و مناسب است، عمر (رض) خشتى را برداشت و با آن زد و گفت: آيا مرا بر عبد اللَّه  ترجيح مي ‏دهى؟!  
 
عمر و زدن مردى به خاطر ام سلمه
ابوعبيد در الغريب و سفيان بن عيينه و لألكائى از ابووائل روايت نموده‏اند كه: مردى بر ام سلمه (رضى‏ اللَّه  عنهما) حقى داشت ، بنا بر آن وى را سوگند داد، به اين خاطر عمر(رض) او را سى تازيانه زد [البته چنان تازيانه‏هاى شديد] كه پوست را متورم مي ‏ساخت و پاره‏اش مي ‏نمود و خون را جارى مي ‏ساخت. 
 
تصميم على براى كشتن ابن سبأ به خاطر ترجيح دادن وى از طرف او بر شيخين
ابونعيم  از ام موسى روايت نموده، كه گفت: به على (رض) خبر رسيد كه ابن سبأ وى را بر ابوبكر و عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) ترجيح و فضيلت مي ‏دهد، آن گاه على تص مي م قتل وى را گرفت، به او گفته شد: آيا مردى را به قتل مي ‏رسانى كه تو را گرامى داشته و فضيلت داده است؟ گفت: بايد او ديگر با من در شهرى كه من در آن هستم سكونت نداشته باشد.
و عشارى و لألكائى از ابراهيم روايت نموده‏اند كه گفت: به على (رض) خبر رسيد كه عبد اللَّه  بن اسود ابوبكر و عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) را عيب جويى و خرده‏گيرى مي ‏نمايد، آن گاه شمشيرى را خواست و تص مي م قتل وى را گرفت، بعد درباره وى با على (رض) صحبت شد، او گفت: در شهرى كه من در آن هستم با من سكونت نداشته باشد، و او را به شام تبعيد نمود. 
 
<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1397.txt">برخورد على با كسى كه او را بر شيخين ترجيح داد</a><a class="text" href="w:text:1398.txt">بيانيه بزرگى از على (رض) در بيان فضيلت شيخين</a><a class="text" href="w:text:1399.txt">آنچه  ميان على و مردى درباره عثمان اتفاق افتاد</a><a class="text" href="w:text:1400.txt">قول ابن عمر درباره مردى كه عثمان را به بدى ياد نمود</a><a class="text" href="w:text:1401.txt">مستجاب شدن دعاى سعد بر كسى كه على، طلحه و زبير را دشنام داد</a><a class="text" href="w:text:1402.txt">خشم سعيد بن زيد بر كسى كه على را دشنام داد</a><a class="text" href="w:text:1403.txt">گريه صهيب و قول حفصه در وقت خنجر خوردن عمر</a><a class="text" href="w:text:1404.txt">گريه نمودن سعيدبن زيد و ابن مسعود بر مرگ عمر (رضى‏ اللَّه  عنهم)</a><a class="text" href="w:text:1405.txt">گريه نمودن عمر بر مرگ نعمان بن مقرن</a><a class="text" href="w:text:1406.txt">گريه نمودن ثمامه، زيد، ابوهريره و ابوحميد بر كشته شدن عثمان (رضى‏ اللَّه  عنهم)</a></body></html>برخورد على با كسى كه او را بر شيخين ترجيح داد
عشارى از حسن بن كثير و او از پدرش روايت نموده، كه گفت: مردى نزد على (رض) آمد و گفت: تو بهترين مردمان هستى، على گفت: آيا پيامبر خدا ص را ديدى؟ گفت: نه، گفت: ابوبكر را هم نديدى؟ گفت: نه، على (رض) فرمود: اگر تو   مي ‏گفتى: كه پيامبر ص را ديدم مي ‏كشتمت، و اگر   مي ‏گفتى كه ابوبكر و عمر را ديدم بر تو حد  جارى مي ‏نمودم.
ابن ابى عاصم ابن شاهين، لألكائى اصبهانى و ابن عساكر از علقمه روايت نموده‏اند كه گفت: على (رض) بيانيه‏اى براى ما ايراد نمود، و پس از حمد و ثناى خداوند گفت: به من خبر رسيده است كه گروهى از مردم مرا بر ابوبكر و عمر فضيلت مي ‏دهند، اگر اين را قبلاً نهى نموده بودم، در اين مورد حتماً جزا مي ‏دادم، ولى من جزاى قبل از نهى را خوب نمى‏بينم، و اگر كسى پس از اين خطبه و بيانيه‏ام چيزى از اين گونه سخن‏ها بگويد وى افترا كننده است، و بر وى همان سزايى است كه بر افترا كننده مي ‏باشد. بهترين مردم پس از پيامبر خداص ابوبكر است، بعد از آن عمر، و پس از آن‏ها حوادثى را پديد آورده‏ايم، كه خداوند در مورد آن طورى كه بخواهد فيصله مي ‏كند.
 
بيانيه بزرگى از على (رض) در بيان فضيلت شيخين
نزد خيثمه ، لألكائى، ابوالحسن بغدادى، شيرازى، ابن منده و ابن عساكر از سويد بن غفله روايت است كه گفت: بر قومى گذشتم كه ابوبكر و عمر (رضى‏ اللَّه  عنهما) را ياد  مي ‏نمودند، و آن‏ها را 