آیند زیادند.
(أسْهَمْتُهُ وأسهمت له) او را سهمیه دادم و نصح به فتح نون به معنی دوزندگی است و منصحه به معنی سوزن و نصاح به معنی ریسمان و ناصح به معنی خیاط است، چنین می‌رساند که نصیحت‌کننده در کوشش برای صلاح نصیحت شده است و به سود او کار می‌کند؛ مثل این است که سوزن پارگی پارچه را می‌دوزد و اصلاح می‌نماید، در زبان عرب جامع‌تر از این دو کلمه «نصیحت و فلاح» در شامل‌بودن خیر دنیا و آخرت وجود ندارد.
این است که شارع مقدس اسلام دین را در نصیحت دانست، و این جمله (الدِّينُ النَّصِيحَةُ) دین اسلام نصیحت است، می‌رساند که نصیحت بر دین و اسلام اطلاق می‌شود، و این که دین بر عقیده و قول و عمل اطلاق می‌شود، حضرت رسول ص این جمله را فرمود: و فهم آن را به خود شنوندگان واگذار کرد تا در باره آن به شوق آیند و در باره آن پرسش کنند، و تشریح آن موقعی بیان می‌شود که مترصد شنیدن آن باشند.
لذا اصحاب پس از شنیدن این جمله پرسیدند: (قُلْنَا: لِمَنْ؟) گفتیم نصیحت به چه کسی؟ حضرت فرمود: (لله عزوجل) نصیحت برای خدا، به ایمان‌آوردن به او و به این که یکتاست و شریکی ندارد و وصف او به صفات کمال و جلال و منزه و پاک دانستنش از هر عیب و نقصی و ایستادگی به طاعت او و دوری از معصیت و نافرمانی او و دوست‌داشتن به خاطر او (الحب في الله) و دشمنی به خاطر او، (البغض في الله) و دوست با دوستان او و دشمنی با دشمنان او و رغبت و شوق‌داشتن در آنچه خدا آن را دوست می‌دارد، و دوری از آنچه باعث خشم خدا می‌گردد، و اعتراف به نعمت‌های او و سپاسگزاری در برابر نعمت‌های او و دعوت مردم به سوی آنها و یاددادن این امور و اخلاص برای خدا در آن.
در حقیقت فایده این مطالب برای خود بنده است و گرنه خدای عزوجل از نصیحت ناصحان بی‌نیاز است، و نصیحت واجبه همانا در ایثار محبت خدا و برتری‌دادن به دوستی او، به انجام همه آنچه فرض فرمود و دوری از همه آنچه حرام فرمود، و در واقع نصیحت برای خدا، یعنی در نظرگرفتن خدا و انجام‌دادن هرکار برای او به اخلاص و به خاطر به دست‌آوردن رضای خداست. (وَلِكِتَابِهِ) و نصیحت برای کتاب خدا، به ایمان‌آوردن به کتاب‌های خدا و آن که کتاب‌های آسمانی همه از نزد خدا بوده است، و امتیاز قرآن به این که هیچکس نمی‌تواند مانند کوچکترین سوره از قرآن را بیاورد، و ایمان به قرآن به خواندنش از روی ادب و خشوع و از روی فهم و تأمل معنی آن و رعایت آنچه در حق قرآن واجب است و قرائت آن به صورتی که آنچه قراء قرآن بر آن اتفاق دارند و به دفاع از قرآن به منع تأویل آنهایی که می‌خواهند از قرآن برخلاف معنی آن استدلال کنند، و دفع طعن طاغیان و تصدیق به همه قرآن و ایستادن همراه احکام قرآن، یعنی از احکام قرآن سرپیچی‌ننمودن و فهم مثلهای قرآن و علوم و مقید و ظاهر و مجمل آن و مانند اینها و اعتناء به موعظه‌های قرآن و تفکر در عجایب آن و عمل به محکم آن و ایمان به متشابه آن و رعایت تعظیم پروردگار و نسبت‌ندادن چیزی که در شرع نیست به پروردگار؛ زیرا نمی‌توان نسبت به خدای تعالی رأی خود را به میان آورد، برای این که خدا قدیم است و همه چیز حادثند غیر او، او تواناست و باقی همه عاجزند، او داناست و باقی همه جاهلند، او پروردگار است و باقی همه بنده او هستند، او بی‌نیاز است و باقی همه نیازمندند، و هرچه در خاطر آدمی خطور کند خدا برخلاف آن است؛ زیرا خدای سبحانه و تعالی مانند ندارد و آنچه در ذهن خطور می‌کند مانند چیزهایی است که آدمی دیده و یا خیال کرده است و خدا برخلاف آنهاست، و هرگاه خدا را به چیزی از مخلوقاتش تشبیه نمایی، در باره او نصیحت ننموده‌ای و به خود غش کرده‌ای و از جمله نصیحت به قرآن دعوت خلق به سوی قرآن و عمل به آن و پیروی از آن و خودداری از تفسیر آن است، مگر موقعی که آلات و لوازم تفسیر از علوم دیگر را که در فهم قرآن لازم است به جای آورد. (وَلِرَسُولِهِ ص) و نصیحت برای پیغمبر به تصدیق رسالت و پیغمبری او و ایمان به همه آنچه او آورده است، و فرمانبری او در امر و نهی او و نصرت به دین او و دوستی با دوستان او و دشمنی با دشمنان او و بزرگداشت حق او و زنده‌کردن سنت او به نشر آن و گرفتن سنت صحیحه او و دورکردن تهمت از آن و نشر علوم مربوط به آن و دانایی در سنت و معانی آن و خودداری از گفتگو در سنت بدون علم و تهیه لوازم فهم آن، یعنی خودسرانه و بدون تهیه وسایل فهم سنت از جمله علوم لازمه آن، در سنت سخن نگوید و دعوت به سوی پیش‌گرفتن سنت پیغمبر و مهرآوردن در تعلیم سنت و بزرگ‌داشتن سنت پیغمبر و گرامی‌داشتن پیروان سنت پیغمبر و اهل سنت و تأدب به آداب نبوی و ادب‌نگهداشتن هنگام خواندن سنت و محبت آل و خویشان پیغمبر و دوری از اهل بدعت، چه آنهایی که در سنت پیغمبر ابتداع می‌کنند و چه آنهایی که یکی از یاران پیغمبر را توهین می‌کنند و دعوت به سوی پیروی پیغمبر در هر خرد و بزرگ، در خوشی و ناخوشی و رضایت به پیروی پیغمبر در نهان و آشکارا (وَلأَِئِمَّةِ الْمُسْلِمِينَ) و نصیحت برای پیشوایان مسلمین.
در حقیقت پیشوایان در صدر اسلام پیشوایی دینی و دنیوی هردو را داشتند، یعنی شخص خلیفه هم پیشوای دینی بود و در علوم دینی و عمل به دین سرآمد بود، و هم در مسایل دنیوی از لشکرکشی و حفظ امن و اجرای شرع پیشوا بود، مثلاً ابوبکر صدیق (رض) و علی مرتضی (رض) هم پیشوای دینی بودند، در امامت در نماز، خطابه و وعظ و ارشاد و راهنمایی به سوی حق و فهم قرآن و سنت و احکام و در دانایی سرآمد بودند و آن را انجام می‌دادند، و هم در مسایل دنیوی از لشکرکشی و حفظ امنیت و اجرای عدالت و تأمین اجتماعی و سعی در نشر اسلام و فراهم‌کردن راحت و آسایش عمومی سرآمد بودند. و هردو قسم زیرنظرشان اداره می‌شد و در محضر مقدس پیغمبر ص آنچه باعث سعادت در دین و دنیاست فرا گرفته بودند، و مخصوصاً دین اسلام که دنیا را مزرعه و کشتزار آخرت می‌داند، میان این دو اتصال ناگسستنی قرار داده است.
این طرز حکم تا عهد صحابه برقرار بود و در هریک از شهرهای اسلام یکی از صحابه متعهد اداره شهر بود و به حسب موقعیت شهر به وسیله یک یا دو تن از یاران پیغمبر اداره می‌شد که هرکدام صلاحیت حاکمیت و قضاوت را داشتند. گاه یکی از ایشان هردو وظیفه را اجراء می‌نمود، و گاه برای هر وظیفه یکی از آنان تعیین می‌شدند، و چه بسا که یکی از آنها سپهسالار و گاهی سرباز عادی بود.
اما پس از عهد صحابه دوره خلافت ارثی به میان آمد، و کسانی متصدی خلافت می‌شدند که در امور دینی دارای اطلاع کافی نبودند، از آن روز پیشوایان دینی از امراء و حکام جدا شدند و هرکدام دارای طبقه جداگانه‌ای شدند. در حقیقت جدائی دین از سیاست و جدایی دین از دنیا شروع شد، و نظر به این که زمامداران اهل علم نبودند، قدرت واقعی از دست علماء بیرون رفت، و همانطوری که لازمه دنیاست علماء برای به دست‌آوردن وظایف به سوی درهای سلاطین هجوم آوردند.
از این جا هم دو دسته شدند: دسته‌ای که عزت نفس و علو همت‌شان 