 قرآن را آموزش می‌داد، لذا در روایت‌های قرائتی وی جنبه‌هایی از لهجة قبیله‌های هذیل، قریش و تمیم را می‌بینیم. 
او نمی‌توانست بر توانایی زبانی که پدیدة لهجه‌ای شخصی خود گرفته است، اصرار ورزد چه می‌دانست که یکی از حرف‌های هفتگانه [در حدیث الأحرف السبعة] اختلاف لهجه‌ای بین زبانهاست و همة تلاش وی، آموزش کسانی بود که نزد وی می‌آمدند، البته با چشم‌پوشی از تفاوت‌های لهجه‌ای که گاهی ظاهر می‌شد. به خاطر همین امر مهم آموزشی است که عمربن خطاب (رض) وقتی شنید که کسی «عتی حین» قرائت کرده است، از او پرسید: چه کسی، این قرائت را به تو آموخته است؛ پس گفت: ابن مسعود. لذا عمر (رض) به ابن مسعود (رض) نوشت: «خداوند قرآن را عربی و به زبان قریش نازل کرده است پس به زبان قریش برای آنها قرائت نما، نه به زبان هذیل»(13) . 
این سخن گویای آن است که همیشه بهتر است رواج متن قرآن، خالی از ویژگی‌های لهجه‌ای باشد چنان که این سخن بر توانایی ابن مسعود (رض) هم دلالت دارد که می‌توانسته از لهجة خاص خود به لهجةي دیگری مثل لهجة قریش یا غیره، منتقل شود، چنان که شأن معلمی توانمند و کارا چنین است ابن مسعودی که این ویژگی‌ لهجه‌ای هذلی در کمترین محدوده‌اش، از وی تأثیر یافته است کسی است که بخش زیادی از ویژگی‌ها و جنبه‌های خاص لهجه‌ای تمیم و قبایل بدوی همسایة آن نیز از وی تأثیر گرفته است. گویی او با این که شهرنشین است، همیشه علاقمند است تا در کلامش به شیوة خاصی گرایش یابد که وی را از آنچه که در محیط قریش بر او جریان داشته متمایز سازد، این مسأله تا زمانی که ابن مسعود لهجه‌ای را به کار گیرد که از ارزش قرائت وی نکاهد، بدعت و امری نوظهور به شمار نمی‌آید بلکه بر عکس، شأن قرائت وی را بالا می‌برد. 
به عنوان مثال، در کنار ورود مثال‌هایی از روایت‌های قرائتی وی، چیزی به نام «استنطاء» آشکار می‌شود که پدیده‌ای آوایی در پنج قبیله است نه یک قبیله، چنان که گذشت. مثلاً «إنا أنطیناک»(14)  به جای: 
(إِنَّا أَعْطَيْنَاکَ...)(کوثر، 108 / 1)
و «أنطاهم تقواهم»(15)  به جای: 
(وَآتَاهُمْ تَقْواهُمْ...)(محمد، 47 / 17)
«[توفیق] پرهیزگاری‌شان داد».
گفته می‌شود. در کنار اینها، بخش زیادی از جنبه‌های لهجه‌ای بدوی و تمیمی را می‌یابیم که ابن مسعود به آن علاقمند است تا جایی که پنداشته می‌شود [با چنین گرایش‌های لهجه‌ای] وی در نهایت به سطح فصاحت اعراب منتقل شده است. از پدیده‌های لهجه‌ای تمیمی که در قرائتش نمایان است، پدیدة ادغام به معنای عام آن است که شامل محو آوایی در آوایی دیگر یا جانشینی آوایی به جای آوایی دیگر به واسطه رابطه‌ای بین آنها می‌باشد. 
شکل اول ادغام، مثل قرائت ابن مسعود در: 
(وَمَن يَعْمَلْ سُوءًا...)(نساء، 4 / 110 و 123)(16) 
«هر کس کار بدی کند».
[ومیعمسوءا] که نظر قرائت حمزه و کسایی و هشام در «بل سولت»(17)  [بسولت] (به ادغام) است. همچنین قرائت «افتختم»(18)  [به صورت ادغام] که در اصل: 
(أَفَاتَّخَذْتُم)(رعد، 13 / 16)
«آیا برگرفته‌اید؟».
بوده است. قرائت: 
(مَّا يَتَذَکَّرُ فِيهِ مَن تَذَکَّرَ)(فاطر، 35 / 37)(19) 
«هرکس که باید در آن عبرت گیرد، عبرت می‌گرفت».
و قرائت: 
(فَهَلْ مِن مُّدَّکِرٍ)(قمر، 54 / 15)(20) 
«آیا پند گیرنده‌ای هست؟».
و قرائت «عت» به جای: 
(عُذْتُ)(غافر، 40 / 27)(21) 
«پناه برده‌ام».
نیز از ابن مسعود رسیده است (21). 
از شکل دوم ادغام، قرائت ابن مسعود «فازدع بما تؤمر»(22)  (با زاء) است که در اصل: 
(فَاصْدَعْ)(حجر، 15 / 94)
«آنچه را که بدان مأموری، آشکار کن».
می‌باشد. گمان می‌کنیم تلفظ «زاء» در این جا با نوعی تفخیم همراه است تا با مبدل منه [صاد] تناسب داشته باشد (22). اما «زاء» با صدای زیر [در مقابل زای قبلی] به جای «سین» می‌آید. مثل «الکسب و الکزب» و «الکسبرة و الکزبرة»(23)  (23). آمدن «ثاء» به جای «فاء» هم جزء قسم اخیر است، مثل «وثومها» به جای: 
(وَفُومِهَا)(بقره، 2 / 61)(24) 
«و سِیرِ [زمین]».
«ثوم» در زبان [لهجه] تمیم به معنای گندم است و نیز مثل: «جدث و جدف» [به معنای قبر] و «ثم و فم». 
در مقابل ادغام تمیمی، وی را می‌بینیم که از ساختار ادغام شده در قرائت عمومی، عدول کرده و کلمه را به اصل آن یعنی با اظهار [حرف مدغم] آورده است مثل «یتصعد» به جای: 
( يَصَّعَّدُ)(حج، 22 / 27)(25) 
«از هر راه دوری».
و «المتزمل» به جای: 
(الْمُزَّمِّلُ)(مزمل، 73 / 1)(26) 
«جامه به خویشتن فروپیچیده».
این اظهار، از ویژگی‌های لهجة قریش است که بحث کامل آن، در کتابمان در خصوص [قرائت] ابوعمرو بن علاء وجود دارد [أثر القراءات فی الأصوات والنحو العربی، ابوعمرو بن العلاء، الخانجی، القاهره]. 
از دیگر جنبه‌های لهجه‌ای تمیمی در روایات ابن مسعود، قرائت او «ما اوری» با همزه به جای واو: 
(مَا وُورِيَ)(اعراف، 7 / 20)(27) 
«پوشیده ماند».
است بحث مبسوط آن را در کتاب «القراءات القرانية [ فی ضوء علم اللغة الحدیث]» آورده‌ایم. 
از جملة این جنبه‌های لهجه‌ای تمیم، کسره دادن حرف مضارع در آیه: 
(لَتَرْکَبُنَّ)(انشقاق، 84 / 19)
«بر خواهید نشست».
به لهجة تمیم [لترکبن] است(28) ، که بحث کامل آن در بخش اول از باب دوم کتاب پیشینمان وجود دارد. در قرائت‌های ابن مسعود، همچنین نمونه‌هایی منسوب به قبایلی وجود دارد مثل: «من کل فج معیق»(29)  (با تقدیم میم) چه حجازی‌ها می‌گویند: «عمیق» و تمیمی‌ها می‌گویند: «معیق»(30)  چه بسا، این قلب حروف در قرائت وی در «حرث حرج» به جای: 
(حِجْرٌ)(انعام، 6 / 138)(31) 
«کشتزارهای ممنوع».
نیز باشد که هر دو [حرج و حجر] به معنای حرام(32)  می‌باشند. دربارة این قرائت سخنی در بررسی مصحف ابی‌بن کعب خواهیم آورد. 
قرائت ابن مسعود: 
(غِشَاوَةً)(جاثیه، 45 / 23)(33) 
(به فتح غین) بنابر قول ابوحیان به لهجة ربیعه است و نیز «غشاوه» در همین آیه (به ضم غین) لهجة قبیله عکلیه می‌باشد(34) . همچنین قرائت «انی بریء» به جای: 
(إِنَّنِي بَرَاء)(زخرف، 43 / 26)(35) 
«واقعاً بیزارم».
بنابر گفتة ابوحیان طبق لهجة قبیلة نجد است(36) . پیداست همة اینها، از مجموعة لهجات قبایل بدوی تمیم می‌باشند. 
از دیگر جنبه‌های لهجه‌ای تمیم در قرائت ابن مسعود، استعمال مای نفی به صورت «مای تمیمی» [در مقابل مای حجازی] در آیة:

(مَا هَذَا بَشَرًا)(یوسف، 12 / 31)(37) 
«این بشر نیست».
(به رفع) است. 
از بعضی ویژگی‌های تعلیمی ابن مسعود، روایت‌هایی بروز می‌کند که در شکل آوایی خود، بر اساس و مبنایی از زبان تکیه ندارد و گمان غالب می‌رود که دخل و تصرف خاصی از جانب وی در حدود حس زبان‌شناختی و در پرتو فهم وی از معانی حروف هفتگانه صورت گرفته باشد، به طوری که جنبه‌های قرائتی را که اکنون به آن می‌پردازیم نزدیک است رنگ تناقض به خود بگیرد، مثلاً از وی روایت شده است: 
(فَشَرِّدْ بِهِم مَّنْ خَلْفَهُمْ)(انفال، 8 / 57)(38) 
«کسانی را که در پی ایشانند تار و مار کن».
ابن جنی می‌گوید: «در زبان عرب، ترکیب «شرذ» نداریم و گویی «ذال» به جای «دال» می‌باشد»(39) . [ابدال دال به ذال]. همچنین: 
(وَلاَ ذِمَّة