اع علماي شيعه در قرن سوّم وچهارم هجري قائم به ايمان به عدم وجود (محمد بن الحسن العسكري) بود. واين مسئله از طرف عامه علماي شيعه آن زمان ذكر شده مانند: نوبختي، اشعري قمي، كليني، نعماني، صدوق، مفيد، مرتضي وطوسي كه آنها اين دوره را بنام (عصر الحيره) نام گـذاري كردند.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:124.txt">مبحث اول تناقض مسئله غيبت با مسئله امامت</a><a class="text" href="w:text:125.txt">مبحث دوم وضع سياسي عمومي قبل وبعد از غيبت بخش اول: نظام سياسي</a><a class="text" href="w:text:126.txt">بخش دوم: اوضاع مخالفين دولت عباسي</a><a class="text" href="w:text:127.txt">مبحث سوّم علائم ظهور كدام اند؟</a><a class="text" href="w:text:128.txt">مبحث چهارم نقش غُلات باطنيه در ساختن نظريه مهدويه</a><a class="text" href="w:text:129.txt">مبحث پنجم نقش تبليغ در تثبيت فرضيه مهدويت</a></body></html>فصل سوّم
به چه صورت نظريه المهدي بوجود آمد؟
 
مبحث اول
تناقض مسئله غيبت با مسئله امامت
 براي اينكه موضوع غيبت را به واقع درك كنيم، نخست نظريه امامت را بايد درست فهميد، به همانطوريكه متكلمون اماميون اوائل كه اين علم را تأسيس كردند مي گـويند: نظريه (امامه الهيه) مي گـويد: زمين جايز نيست بدون امام يا حكومت و يا دولت باشد، آن امام يا رئيس بايد معصوم باشد و از طرف پروردگـار تعيين شده باشد، شوري وانتخاب باطل است، وانتخاب امام از طرف مردم جايز نيست. نظريه موسويه (موسويه متفرع از نظريه اماميه وبا نظريه فطحيه موازي مي باشد) مي گـويد: امامت بايد شكل تسلسل وراثي عمودي در ذريه (علي وحسين) تا روز قيامت باشد. از اين رو متكلمون اماميه وجود وولادت فرزندي براي (امام حسن عسكري) را افتراض مي كنند، با اينكه ادله تاريخي كافي وثابت در اين زمينه وجود ندارد، بعضي از آنها امامت جعفر بن علي را براي عدم جواز استمرار امامت در اخوين بجز امامت حسن وحسين را قبول نمي كردند. وگـفتند: لا بد براي حضرت عسكري فرزندي بوده وپدرش او را از ديد مردم مخفي كرد.
 اما اين سؤال بزرگ هنوز خودش را مطرح مي سازد وآن اينست: اگـر امامت در اين شخص محصور شده است و در غير از او براي مردم عادي جايز نيست استمرار يابد وامام بايد معصوم واز طرف خدا پروردگـار تعيين شده باشد، پس چرا غايب مي باشند؟ چرا ظاهر نمي شود تا شيعيان ومسلمانان را رهبري كند؟ چرا ظاهر نمي شود تا حكومت اسلامي كه بايد ايجاد شود بر پا كند؟ ماداميكه جايز نيست زمين از امام خالي بماند، چون امام غائب نمي تواند نقش رهبري مردم را در دست داشته باشد..چرا غيبت؟ وتا كي طول خواهد كشيد؟ شيعيان در حال غيبت چه وظيفه اي دارند؟ 
 نتيجه طبيعي ولازم براي چنين طرز تفكري نظريه (انتظار) وتحريم فعاليت سياسي در عصر غييبت مي باشد، اين نظريه براي قرنهاي زيادي روي طرز تفكر شيعي حكمفرما بود، وتا به امروز شاهد آثار سياسي مستمر آن هستيم، با اينكه نظريه (النيابة العامة وولايت فقيه) بوجود آمد.
 ما شاهد پايان يافتن نظريه طوبائي امامت كه ساخته وپرداخته متكلمين بود وهستيم، واين نظريه سبب شد كه شيعيان از ميدان سياست غايب بمانند، بعلت نداشتن مقام امامت حاضر و امامي حاضر وعدم ظهور امام معصوم، واين بحد ذاته تناقض شديدي با فلسفه امامت دارد، چون فلسفه امامت قائل به وجوب وجود امام معصوم در زمين، ولازم است كه آن معصوم از طرف خداوند تعيين شده باشد در هر زمان ومكان براي تطبيق احكام اسلامي ورهبري مسلمانان وفتوا دادن در مسائل اختلافيه وحل مشكلات تشريعي جامعه مي باشد.
 شيعيان اماميه موسويه تجربه تلخي را با شيعيان واقفيه گـذراندن، حركت واقفيه قائل به امامت موسي كاظم بوده، اما آنها (موسويه) مسئله غيبت را كاملا رد مي كردند، چون عقيده داشتند مسئله غيبت با مسئله امامت با هم متناقض مي باشند، كه حضرت علي بن موسي الرضا به واقفيه گـفت: «سبحان الله. پيغمبر مي ميرد وموسي نمي ميرد.. بخدا سوگـند او رفت همچنانكه رسول الله (صلى الله عليه وسلم) قبلش رفته بود!»[1]. 
گـروه واقفيه ادعا دارند كه پدر امام رضا نمرده و او غائب مي باشد، امام رضا آنها را متهم به كفر بما انزل الله علي محمد كرده وگـفت: «اگـر خداوند متعال بخواهد عمر كسي را از بني آدم تمديد كند براي اينكه خلق به او محتاج مي باشند، اولاتر آنست كه خداوند اجل حضرت پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) را تمديد مي كرد»[2]. 
 حضرت رضا با گـروه واقفيه در باره معني كلمه (امام) وفايده قائل بودن به امامت را مورد بحث وبه مناقشه گـذاشت وگـفت: «چه فايده اي دارد كه شما قائل به امامت هستيد ما داميكه ملتزم به امام غائبي كه وجودي در ميان شما ندارد هستيد؟» حضرت آنها را متوجه مي سازد و بر ضرورت استفاده از امامي ظاهر و حاضر تأكيد مي كند. و حضرت از اجدادش نقل مي كند و مي گـويد: «حجت خداوند بر خلقش كامل نمي شود مگـر بوجود امام زنده ومعروف كه مردم به آن رجوع كنند، وكسيكه بدون امام بميرد با مرگ جاهليت از دار دنيا رفته. امام اضافه كردند: امامي است زنده ومعروف است كه حضرت رسول اكرم (صلى الله عليه وسلم) مي فرمايند: (اگـر كسي مرد و او امامي ندارد كه از او اطاعت كند با مرگ جاهليت از دنيا رفته). واگـر كسي مرد وامامي زنده وظاهر نداشته باشد با مرگ جاهليت مرده.. امامي زنده»[3].
 از حديث فوق ملاحظه مي شود كه امام رضا مسئله غيبت امام زمان را بشدت رد مي كند، چون حجت خدا اگـر غايب باشد از مردم زايل مي شود. امام رضا ضرورت وجود وحضور امام در ميان مردم و آشناشدن مردم با او و تبعيت و اطاعت وهمكاري مردم با او را مطرح ميسازد.
 بنا بر اين غيبت يك تناقض شديدي با فلسفه (ضرورت وجود امام) تشكيل مي دهد، چون امام بايد مردم را رهبري كند، براي نزديك شدن مفهوم امامت مثالي مي زنيم:
 اگـر گـفتيم دولت مي بايستي افسر راهنمائي در چهارراه فلاني بگذارد، ولي ملاحظه ميكنيم كه افسر حضور ندارد، و وسايط نقليه ترافيك ايجاد كردند، بنا بر اين غياب افسر يك تناقض است با اصلي كه مي گـويد: (بايد افسري در چهارراه وجود داشته باشد)، چون وجود افسر درپشت پرده غيب مؤثر نمي باشد، اما ميبينيم در عمل حركت ماشينها مختل شده وهرج ومرج بوجود آمده است.
 اين يك امري است بديهي كه ما نمي توانيم از وجود افسر چشم پوشي كنيم و او را ناديده بگـيريم يا غيبتش را توجيه وتبرير كنيم آن هم بوسيله اخبار ضعيفه.
 مؤسسين نظريه (غيبت) نخواستند اينجا از عقل استفاده كنند، با اينكه آنها از عقل در مقدمات نخستين استفاده كردند، مقدمات نخستين مي گـويند: (وجود امام معصوم ومعين از طرف خداوند متعال ضرورت دارد).
 احمد بن اسحاق قمي كه يكي از پايه گذاران نظريه (غيبت) مي باشد، رساله اي نوشتند در باره (امام حجت ابن الحسن)، رساله مذكور در واقع جواب مهدي براي سؤالاتي كه احمد بن يعقوب در باره سبب غيبت كرده بود است. قمي از جهت (امام قائم) توقيعي بيرون آورد. در آن توقيع آمده: ﴿لاَ تَسْأَلُواْ عَنْ أَشْيَاء إِن تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ﴾ روي اين حساب شيخ صدوق مي گـويد: (ان الله لا يُسأ