خلق شده است يا خير؟[1]
كليني، از (الحكم بن ابي نعيم) نقل مي كند مي گـويد: الحكم نزد حضرت باقر در مدينه آمد وگـفت: من نذر كردم اگـر شما را ديدم از مدينه خارج نشوم مگـر آنكه بدانم كه شما قائم هستيد يا نه؟.. امام باقر گـفت: اي حكم.. همه ما قائم بالله مي باشيم. حكم با اين جواب كلي قانع نشد وپرسيد: آيا تو مهدي هستي؟ امام باقر گـفت: همه ما به سوي خدا هدايت مي كنيم. حكم پرسيد: آيا تو صاحب شمشير مي باشي؟ امام باقر بار سوّم جواب غير واضحي دادند وگـفت: همه ما صاحب سيف ووارث سيف مي باشيم. باز حكم تحديدا پرسيد: آيا تو دشمنان خدا را هلاك خواهي كرد؟ امام باقر گـفت: چطور من باشم وعمرم از چهل وپنج سال گـذشته؟ صاحب اين امر به شير خواري نزديكتر از من مي باشد وبهتر بر اسب سواري ميكند[2].
كليني ونعماني مي گـويند: امام صادق قبول نمي كرد كه هويت مهدي را مشخص كند، ابا حمزه يكي از اصحابش بود او مي پرسد: آيا تو صاحب الامر هستي؟ گـفت: خير، گـفت: فرزندت؟ گـفت: خير، گـفت: فرزند پسرت؟ گـفت: خير، گـفت: پس او كيست؟ گـفت: آن، كسيكه پر از عدل كند زمين را بعد از اينكه پر از ظلم شد، او مي آيد بعد از مدتي وفاصله اي زماني از ائمه كما اينكه حضرت پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) بعد از فترتي از پيغمبران فرستاده شد[3].
در تأييد اين معني، وقتيكه امام صادق توانست سيد حميري را قانع بمرگ محمد بن الحنفيه كند، چون سيد حميري قائل به مهدويت محمد بن الحنفيه بود، امام صادق به او بشكل مشخص ومعين نگـفت مهدي كه مي باشد، سيد حميري به اين مناسبت چند بيتي در اين زمينه سرود، حميري هم به نوبه خود هويت مهدي را در شعرش مشخص نمي كند.
با اينكه امام صادق در روايت پيش مهدويت وقائميت را از خودش نفي نكرد، اما تأكيد هم نكرد. صدوق از ابن ابي يعفور نقل مي كند مي گـويد: ابن ابي يعفور از امام صادق شنيد كه او ميگـفت: واي بر طاغوتهاي عرب از امري كه نزديك شده!.. صدوق از سدير از ابي عبد الله نقل مي كند گـفت: اي سدير در خانه ات بنشين اگـر شنيدي سفياني خروج كرد. بطرف ما بيا ولو پاي پياده[4].
 از اين داستانها استفاده مي شود كه امام صادق مي خواست خودش را بعنوان مهدي معرفي كند، اما محمد بن الحسن الصفار در كتاب (بصائر الدرجات) از ابي بصير نقل مي كند مي گـويد: روزي ابي بصير نزد امام صادق رفت وبه او گـفت: قربانت شوم مي خواهم سينه شما را لمس كنم. (چون ابي بصير نا بينا بود) امام گـفت: اين كار براي چه بود اي ابا محمد؟ گـفت: جانم بقربانت، من از پدرت شنيدم گـفت: قائم سينه پهني دارد، شانه هايش افتاده وفاصله بين دو شانه اش نسبتاً زياد است. امام گـفت: اي ابا محمد، پدرم زره رسول الله را پوشيدند، ليكن زره بروي زمين كشيده مي شد، من پوشيدم و همانگونه بود، آن زره براي قائم مانند آن است كه براي رسول الله بوده. زره بالا گـرفته شده انگـار از دو حلقه بالا بسته شده، وصاحب اين امر از چهل سال نگـذشته[5].
طوسي در كتاب (الغيبة) حديثي را نقل مي كند كه بين امام صادق وابي بصير صورت گرفته و او مي گـويد: ابو بصير مي پرسد: آيا براي اين امر وقت معيني هست كه منتظر باشيم وتا آن موقع خودرا راحت كنيم؟ امام گـفت: آري.. ولي چون خبر قيام قائم بين مردم منتشر گرديد خداوند وعده قيام را تأخير كرده. طوسي روايت ديگـري را نقل مي كند كه قدري صريحتر است، امام صادق در آن مي گـويد: اين امر در من بود، خداوند كار را بتأخير انداخت، خداوند آنچه بخواهد با ذريّه اي من انجام مي دهد[6]. اين داستان نشان مي دهد، نه فقط مردم وشيعيان اميد داشتند كه مهدي قائم امام صادق باشد بلكه خود امام صادق به شكلي هم به مهدويتش كنايه مي كند. براي اين بود وقتي حضرتش از دار دنيا رفت واين اميد محقق نشد، اين اميد در دل شيعيان ماند، بعضي از اصحابش مرگـش را باور نداشتند، واصرار داشتند كه حضرتش پنهان وغائب شدند وبنزديكي ظهور خواهد كرد وايشان مهدي منتظر هستند، ورهبر آنها رهبر شيعيان شهر بصره در عراق كنوني شخصي بنام (عبد الله بن ناووس) بود.
 

--------------------------------------------------------------------------------

[1] الصدوق: اكمال الدين، ص 183.

[2] الكلينى: الكافى ج1 ص  536.

[3] الكليني: الكافى ج341، النعمانى: الغيبة ص 187.

[4] الصدوق: اكمال الدين ص 35.

[5] الصفار: بصائر الدرجات، ص 189.

[6] الطوسي: الغيبة ص 263.
اميد مهدويت به حضرت كاظم منتقل مي شود
با شديد شدن فشار سياسي عباسيان روي امام كاظم، شيعيان قائل به امامتش اميد وارتر شدند كه حضرت كاظم بر ضد عباسيان قيام كند وشيعيان را رهبري كند. چون اكثر شيعيان عقيده داشتند كه امام كاظم (القائم المهدي) هستند، از امامان باقر وصادق روايتهايي در اين زمينه ومضمون نقل كردند، شايد هم از خودشان چيزهائي اضافه كردند، اين بخاطر حرص وشوق ورنجشان بود.
بعد از سي وپنج سال از شوق واميد، امام كاظم وفات يافتند، خبر مرگ امام كاظم شيعيان را نا اميد ساخت، آنها خبر را تكذيب كردند واصرار ورزيدند كه او غيبت كرده واينكه حضرتش زنده هستند، واو (مهدي منتظر) مي باشد، او خروج خواهد كرد و دنيا را پر از عدل مي كند بعد از اينكه پر از جور خواهد شد.حضرت رضا مهدويت خودش را نفي مي كند
بيست سال ديگـر، اين اميد نزد شيعيان باز گـشت، وقتي كه مأمون عباسي در سال 200 هجري حضرت رضا را به خراسان دعوت كرد واو را به عنوان ولي عهد در سال 201 منصوب ساخت، واين اميد نزد شيعيان زنده شد كه حضرت رضا ممكن است (مهدي منتظر) باشد.
كليني در كتاب (الكافي) از ابو ايوب بن نوح نقل مي كند مي گـويد: ابوايوب بن نوح نزد امام رضا آمد وگـفت: من اميدوارم كه شما صاحب الامر باشيد.. خداوند اين را به شما ارزاني دهد بدون استفاده كردن از شمشير، همينكه مردم با شما بيعت كرده اند، وپول بنام شما سكه شده است. اما امام رضا او را نا اميد كرد و از اينكه خودش (مهدي منتظر) نفي كرد[1].
وقتي كه (دعبل خزاعي) شاعر نزد امام رضا آمد وآن قصيده معروف را سرودند، اشاره اي به مهدي داشتند، اما بشكل مبهم در آن قصيده آمده: (خروج إمام لا محالة خارج، يقوم علي اسم الله والبركات، يميز فينا كل حق وباطل، ويجزي علي النعماء والنفحات) ملاحظه مي شود كه نامي بصراحت در قصيده از مهدي برده نشد وگـفت: (إمام لا محالة خروج خواهد كرد، وحق از باطل جدا خواهد كرد و براي خوبي ها مجازات وتشويق مي كند) تحديد هويت مهدي به امام دوازدهم مثل اينكه امروز متداول مي باشد در وقت متأخري بعد از وفات حسن عسكري وبعد از ادعاي فرزند براي عسكري بزمان زيادي اتفاق افتاد، وتحديداً اوائل قرن چهارم هجري بود، وآن بعد از تطور نظريه امامت الهي وتحول آن از تسلسل لا محدود به عده منحصر به دوازده امام وبوجود آمدن فرقه (اثني عشريه) بود.
شيخ صدوق در كتاب (اكمال الدين) كه آن را در نيمه دوّم قرن چهارم هجري نوشت، مجموعه اي از روايات از پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) وائمه اهل البيت نقل مي كند كه بعضي از روايتها اشاره اي به (القائم المنتظر) مي كنند، اما نامش ونام پدرش را فاش نمي كنند. بعضي از روايتها شماره