وفه عليه حكومت عباسي پرچم مخالفت را برافراشته بود، ملاقات كرد. ابو السرايا از محمد خواست كه سركردگـي نهضت را در كوفه به عهده بگـيرد[1].
 بدين ترتيب محمد بن ابراهيم (ابن طباطبا) در سال 199 هجري در كوفه قيام كرد و اهداف جنبش را اخذ بيعت از مردم (براي رضامندي آل محمد) – شعار محوري شيعيان در اين دوره – و همچنين عمل به كتاب خدا و سنت رسول و امر به معروف ونهي از منكر تعيين نمود. گـروه زيادي از مردم نيز با او بيعت كردند[2].
 اما اجل مهلتي به ابن طباطبا براي گـسترش نهضت نداد. او در هنگـام در گـذشت وصيتي براي ابو السرايا بر جاي گـذاشت كه او را به تقوا و صيانت دين و ياري اهل بيت توصيه كرد و از او خواست كه ولايت را به هر كس از خاندان علي كه به قيام و انقلاب آماده هستند، بسپارد. ابن طباطبا نيز وصيت كرد كه در هنگـام اختلاف مسؤوليت به علي بن عبيد الله سپرده شود[3].
چنانچه ديديم ابن طباطبا شخص معيني را از اهل بيت براي ولايت مشخص نمي كند، بلكه مناسب با گـرايش عام شيعه در اين دوره شعار (الي الرضا من آل محمد) در امر ولايت ملاك قرار مي دهد. گـفته مي شود كه ابو السرايا روز بعد از درگـذشت ابو طباطبا شيعه را در شهر گـرد آورده و پس از اعلام خبر وفات، مردم را آگـاه ساخت كه محمد بن علي بن الحسين وصيتي از خود به جاي گـذاشته وچنانچه مردم مايل باشند مي توانند با علي بن عبيد الله پيمان ببندند و يا اينكه ديگـري را براي كار بگـمارند. گـويا علي بن عبيد الله از پذيرفتن مسؤوليت سرباز زد و يك جوان علوي به نام محمد بن زيد را براي سركردگـي قيام نامزد كرد. ابو السرايا و شيعيان كوفه با اين جوان كه گـفته مي شود هنوز موي صورت او هنوز نروئيده بود، بيعت كردند. او پس از گـسترش نسبي قيام چندين نفر از سرشناسان اهل بيت را به نمايندگـي از سوي خود تعيين نمود و آنان را به شهرهاي مختلف گـسيل داشت. از جمله آنها ابراهيم بن موسي برادر امام رضا به سرزمين يمن، زيد بن موسي برادر ديگـر امام به اهواز، عباس بن محمد بن عيسي (از خاندان جعفر بن ابي طالب) به بصره، محمد بن سليمان بن داود (از خاندان حسني) به مدينه، حسين بن ابراهيم بن حسن بن علي به شهر واسط، و حسين بن حسن بن علي به شهر مكه از سوي ابن شخص به عنوان نماينده اعزام شده اند[4].
به زودي قلمرو تحت سيطره اين رهبر جوان علوي گـسترش يافت و او بر شهرهاي عراق، حجاز و يمن چيره شد. محمد بن محمد دعوتها و درخواست هاي زيادي از مناطق مختلف و از جمله شام و جزيره براي پيوستن به قيام دريافت داشت[5].
 اما تنها پس از ده ماه از اعلام قيام و با آغاز سال 200 هجري نيروهاي مأمون خليفه عباسي تهاجم گـسترده خود را شروع كردند و قيام نوپاي محمد را سركوب كردند. آنها ابو السرايا، سازمان دهنده قيام را به قتل رساندند و محمد بن محمد رهبر جنبش را به اسارت گـرفتند[6].
 هنوز جنبش ابو السرايا به پايان نرسيده بود كه محمد ديباج فرزند امام صادق در حجاز جنبش ديگـري را عليه نظام عباسي سازماندهي كرد. او خود را اميرمؤمنان خواند و در روز ششم ربيع الاخر سال 200 هجري پس از انجام مراسم نماز جمعه ادعاي مهدويت كرد. جنبش ديباج نيز با موفقيت روبرو نشد و او به زودي ادعاي خلافت را پس گـرفت و با مأمون بيعت كرد. با اين همه نيروهاي عباسي او را به زنجير كشيده وتا خراسان مقر خلافت مامون عباسي به اسارت بردند[7].
براي يافتن واقعيت تاريخي در مورد ماهيت امامت، صحت ادعا و ميزان موفقيت ديباج چندان مهم نيست بلكه صرفاً گـسترش اين جنبشها و تاييد آنها از سوي طالبيين و عموم شيعيان، خود امري است كه چگـونگي توجه شيعيان به مسأله امامت را روشن مي كند. بدين معني كه مبادرت به دعوت مردم براي قبول رهبري نشان مي دهد كه ساختار ذهنيت مردم عادي شيعه در اين دوره هنوز در چهارچوب امامت الهي و از پيش تعيين شده، قرار نگـرفته است. در اين دوره بخصوص يعني تا پيش از پذيرفتن ولايتعهدي مأمون، علي بن موسي (امام رضا) از سوي اغلب اقشار شيعه پيش از ديگـر افراد اهل بيت مورد احترام بود، اما مقدم امامت او چندان مورد اجماع نبود.
 

--------------------------------------------------------------------------------

[1]- الاصفهاني، مقاتل الطالبيين، ص 519 – 521.

[2]- همان، ص 532.

[3]- طبري، ج7 ص 120.

[4]- همان.

[5]- اصفهاني، مقاتل الطالبيين، ص 534.

[6]- همان، ص 549 وطبري، ج7 ص 123

[7]- ابن اثير: الكامل، ج6 ص 121 والاصفهاني، همان، ص 353  وطبري، ج3 ص 989.
مأمون وامام رضا
هر چند كه مأمون خليفه عباسي در سال 201 هجري به امام رضا پيشنهاد خلافت داد، اما اين كار را به اين اعتبار كه امام رضا هشتمين امام از امامان دوازده گـانه مسلمانان است، انجام نداد. مأمون كه در مناقشه خلافت با برادرش امين درگـير بود، ظاهراً با خدا پيمان بسته بود كه خلافت را به برترين نفر از ميان خاندان علي بن ابي طالب منتقل سازد. بنا بر اين مأمون علي بن موسي الرضا را به خاطر علم و وجاهتش برگـزيده و اعلام كرد كه او برترين فرد در ميان علويان است[1].
مأمون با اين اقدام دگـرگـوني وسيعي در مباني فكري عباسيان پديد آورد. عباسيان كه در هنگـام مبارزه با امويان مباني مشترك زيادي با شيعيان بويژه شيعه كيساني داشتند، مشروعيت سياسي خويش را بر مبناي امامت علي بن ابي طالب و پس از او محمد بن حنفيه و سپس عبد الله ابو هاشم مبتني مي ساختند. عباسيان پس از تسخير قدرت به سال 132 هجري مباني سياسي خود را به كلي تغيير داده و مشروعيت خويش را مستقيما به عباس عموي پيامبر مستند ساختند. بدين ترتيب مأمون با نفي اين شيوه، خلافت را به استناد مشروعيت علي، حق علويان دانست. از اينرو با اينكه امام رضا پيشنهاد خلافت را رد كرد مأمون ولايتعهدي خود را پيشنهاد كرد كه مورد پذيرش قرار گـرفت. امام رضا در خطبه روز بيعت خود فرمود: «خداوند امير مؤمنان را در پيمودن راه راست ياري كند و او را موفق بدارد. او حقي را كه از آن ما بود و ديگـران آن را از ما سلب كردند، به رسميت شناخت. او تنها براي رضاي خداوند با ما كه خويشاوندان او هستيم صله رحم كرد و افرادي را كه پيش از اين بي بهره شده بودند بي نياز ساخت، و آنان را كه رو به هلاكت مي رفتند حيات بخشيد وجان آنان را ايمن ساخت.. بدانيد كه او ولايتعهدي و فرمانروائي عام را در صورتي كه پس از او زنده بمانم به من واگـذار كرد. پس هر كس كه اين پيمان را كه خداوند آن را محكم نموده است سست نمايد، بي گـمان شخصي به شمار مي آيد كه حرام وحلال خداوند را شكسته است. فرصتي است كه بايد غنيمت شمرده شود و ابتكاري است كه براي باقي ماندن آن بايد كوشش شود. من از سرنوشتي كه در انتظار من وشما است آگـاهي ندارم چرا كه حكم نهائي تنها به دست خداوند است»[2].
مؤرخان در تحليل رفتار مأمون انگـيزه هاي متعددي را بر شمردند كه در اين كتاب مجال بررسي آنها نيست اما بهر حال بيعت علني امام رضا و مشروعيت آشكاري كه مأمون از اين رهگـذر به دست مي آورد امري است كه كاملاً با ديدگـاه (امامت الهي) منافات و تناقض دارد. نكته حائز اهميت آنست كه پي