: «أَظُنُّكُمْ قَدْ سَمِعْتُمْ أَنَّ أَبَا عُبَيْدَةَ قَدْ جَاءَ بِشَيْءٍ». قَالُوا: أَجَلْ يَا رَسُولَ اللَّه،ِ قَالَ: «فَأَبْشِرُوا وَأَمِّلُوا مَا يَسُرُّكُمْ فَوَاللَّهِ لَا الْفَقْرَ أَخْشَى عَلَيْكُمْ وَلَكِنْ أَخَشَى عَلَيْكُمْ أَنْ تُبْسَطَ عَلَيْكُمُ الدُّنْيَا كَمَا بُسِطَتْ عَلَى مَنْ كَانَ قَبْلَكُمْ فَتَنَافَسُوهَا كَمَا تَنَافَسُوهَا وَتُهْلِكَكُمْ كَمَا أَهْلَكَتْهُمْ». (بخارى:3158)
ترجمه: عمرو بن عوف انصاري (رض) كه هم پيمان بني عامر بن لوي و از بدري ها است، مي گويد: رسول خدا (ص)  ابوعبيده بن جراح را به بحرين فرستاد تا ماليات آنجا را بياورد. گفتني است كه آنحضرت (ص) با مردم بحرين، صلح كرده و علاء بن حضرمي را به عنوان اميرشان، تعيين فرموده بود. ابوعبيده با مالي كه از بحرين آورده بود، رسيد. انصار از آمدن او با خبر شدند.پس از اينكه نماز صبح را به امامت رسول خدا (ص) خواندند و آنحضرت (ص) رويش را بسوي مردم بر گردانيد،آنها با اشاره، در خواست مال كردند. پيامبر اكرم (ص)  كه آنها را ديد، تبسم نمود و فرمود: «گمان مي كنم شما شنيده ايد كه ابوعبيده، چيزي آورده است».
گفتند: بلي، اي رسول خدا. پيامبر اكرم (ص) فرمود: «مژده باد شما را و به چيزي اميدوار باشيد كه شما را خوشحال خواهد ساخت. بخدا سوگند، من از فقر شما نمي ترسم بلكه از آن بيم دارم كه دروازه هاي دنيا به روي شما باز شود همانطور كه بر پيشينيان باز شد و شما بر سر متاع دنيا با يكديگر، رقابت كنيد آنگونه كه آنها با يكديگر رقابت كردند و دنيا شما را هلاك كند همانطور كه آنان را هلاك كرد». 
 1325ـ عَنْ عُمَرَ (رض): أَنَّهُ بَعَثَ النَّاسَ فِي أَفْنَاءِ الأَمْصَارِ يُقَاتِلُونَ الْمُشْرِكِينَ، فَأَسْلَمَ الْهُرْمُزَانُ، فَقَالَ: إِنِّي مُسْتَشِيرُكَ فِي مَغَازِيَّ هَذِهِ، قَالَ: نَعَمْ، مَثَلُهَا وَمَثَلُ مَنْ فِيهَا مِنَ النَّاسِ مِنْ عَدُوِّ الْمُسْلِمِينَ مَثَلُ طَائِرٍ لَهُ رَأْسٌ وَلَهُ جَنَاحَانِ وَلَهُ رِجْلَانِ، فَإِنْ كُسِرَ أَحَدُ الْجَنَاحَيْنِ نَهَضَتِ الرِّجْلَانِ بِجَنَاحٍ وَالرَّأْسُ، فَإِنْ كُسِرَ الْجَنَاحُ الْآخَرُ نَهَضَتِ الرِّجْلَانِ وَالرَّأْسُ، وَإِنْ شُدِخَ الرَّأْسُ ذَهَبَتِ الرِّجْلَانِ وَالْجَنَاحَانِ وَالرَّأْسُ، فَالرَّأْسُ كِسْرَى وَالْجَنَاحُ قَيْصَرُ وَالْجَنَاحُ الْآخَرُ فَارِسُ، فَمُرِ الْمُسْلِمِينَ فَلْيَنْفِرُوا إِلَى كِسْرَى. وَقَالَ بَكْرٌ وَزِيَادٌ جَمِيعًا عَنْ جُبَيْرِ بْنِ حَيَّةَ قَالَ: فَنَدَبَنَا عُمَرُ وَاسْتَعْمَلَ عَلَيْنَا النُّعْمَانَ بْنَ مُقَرِّنٍ حَتَّى إِذَا كُنَّا بِأَرْضِ الْعَدُوِّ وَخَرَجَ عَلَيْنَا عَامِلُ كِسْرَى فِي أَرْبَعِينَ أَلْفًا، فَقَامَ تَرْجُمَانٌ فَقَالَ: لِيُكَلِّمْنِي رَجُلٌ مِنْكُمْ، فَقَالَ الْمُغِيرَةُ: سَلْ عَمَّا شِئْتَ، قَالَ: مَا أَنْتُمْ؟ قَالَ: نَحْنُ أُنَاسٌ مِنَ الْعَرَبِ كُنَّا فِي شَقَاءٍ شَدِيدٍ وَبَلَاءٍ شَدِيدٍ نَمَصُّ الْجِلْدَ وَالنَّوَى مِنَ الْجُوعِ وَنَلْبَسُ الْوَبَرَ وَالشَّعَرَ وَنَعْبُدُ الشَّجَرَ وَالْحَجَرَ، فَبَيْنَا نَحْنُ كَذَلِكَ إِذْ بَعَثَ رَبُّ السَّمَوَاتِ وَرَبُّ الأَرَضِينَ تَعَالَى ذِكْرُهُ وَجَلَّتْ عَظَمَتُهُ إِلَيْنَا نَبِيًّا مِنْ أَنْفُسِنَا نَعْرِفُ أَبَاهُ وَأُمَّهُ، فَأَمَرَنَا نَبِيُّنَا رَسُولُ رَبِّنَا (ص) أَنْ نُقَاتِلَكُمْ حَتَّى تَعْبُدُوا اللَّهَ وَحْدَهُ أَوْ تُؤَدُّوا الْجِزْيَةَ وَأَخْبَرَنَا نَبِيُّنَا (ص) عَنْ رِسَالَةِ رَبِّنَا أَنَّهُ مَنْ قُتِلَ مِنَّا صَارَ إِلَى الْجَنَّةِ فِي نَعِيمٍ لَمْ يَرَ مِثْلَهَا قَطُّ وَمَنْ بَقِيَ مِنَّا مَلَكَ رِقَابَكُمْ. فَقَالَ النُّعْمَانُ: رُبَّمَا أَشْهَدَكَ اللَّهُ مِثْلَهَا مَعَ النَّبِيِّ (ص) فَلَمْ يُنَدِّمْكَ وَلَمْ يُخْزِكَ وَلَكِنِّي شَهِدْتُ الْقِتَالَ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ (ص) كَانَ إِذَا لَمْ يُقَاتِلْ فِي أَوَّلِ النَّهَارِ انْتَظَرَ حَتَّى تَهُبَّ الأَرْوَاحُ وَتَحْضُرَ الصَّلَوَاتُ.               (بخارى:3160،3159) 
ترجمه: از عمر(رض) روايت است كه ايشان، مردم را براي جهاد با مشركين به شهرهاي بزرگ، فرستاد. هرمزان، مسلمان شد. عمر گفت: در مورد اين جنگهايم از تو نظر خواهي     مي كنم. هرمزان گفت: بلي، مثال جنگ و مثال كساني كه دشمن مسلمانان هستند، مانند   پرنده اي است كه سر و دو بال و دو پا دارد. پس اگر يكي از بالهايش بشكند، با دو پا و يك بال و سر، بلند مي شود. و اگر بال ديگرش هم بشكند، با دو پا و سر، بلند مي شود. اما اگر سرش بشكند، پاها، بالها و سرش، همه از بين مي روند. پس كسري، سر، و قيصر، يك بال، و فارس، بال ديگر آن است. به مسلمانان، دستور دهيد تا بسوي كسري بروند.
دو تن از راويان، بنام بكر و زياد مي گويند: جبير بن حيّه گفت: آنگاه، عمر با جديت هر چه تمام تر، ما را فرا خواند و نعمان بن مقرّن را بعنوان فرمانده ما تعيين نمود. سپس براه افتاديم تا اينكه به سرزمين دشمن رسيديم. آنجا با فرماندار كسري كه همراه چهل هزار تن بيرون آمده بود، مواجه شديم. مترجمي برخاست و گفت: يكي را بفرستيد تا با او سخن بگويم. مغيره گفت: هر چه مي خواهي، بپرس. گفت: شما كه هستيد؟ مغيره گفت: ما گروهي از عرب ايم كه بشدت گرفتار شقاوت و بدبختي بوديم، از شدت گرسنگي، پوست حيوانات و هستة خرما را مي مكيديم و لباسهاي مويي و پشمي، مي پوشيديم و سنگها و درختان را عبادت مي كرديم. در اين حالت، بسر مي برديم كه پرودگار آسمانها و زمين ها ـ تعالي ذكره و جلّت عظمته ـ پيامبري را كه پدر و مادرش را مي شناسيم، از ميان ما بسوي ما فرستاد. آنگاه، پيامبر ما كه فرستادة پرودگار ماست به ما دستور داد كه با شما بجنگيم تا تنها خدا را عبادت كنيد يا جزيه بدهيد. پيامبر ما پيام پرودگارمان را به ما رسانيد كه هر يك از ما كشته شود، به بهشتي مي رود كه هرگز نعمتهايي مانند آنرا كسي نديده است. و هركس از ما كه زنده بماند، بر شما حكومت خواهد كرد.
نعمان (به مغيره كه خواهان آغاز فوري جنگ بود) گفت: چه بسا در چنين غزواتي همراه رسول خدا (ص)  بوده اي و هرگز پشيمان نشده و هيچگونه سستي، بخود راه نداده اي. من هم كه در جنگها همراه رسول خدا (ص)  بودم، اگر آنحضرت (ص)  در اول روز نمي جنگيد، صبر        مي كرد تا بادها بوزد و وقت نماز فرا رسد. (هوا، مناسب شود. آنگاه، جنگ را آغاز مي نمود).
باب(97): اگر امام با پادشاهي صلح كند،  آيا صلح با رعيتش نيز بحساب مي‌آيد؟
1326ـ عَنْ أَبِي حُمَيْدٍ السَّاعِدِيِّ (رض) قَالَ: غَزَوْنَا مَعَ النَّبِيِّ (ص) تَبُوكَ وَأَهْدَى مَلِكُ أَيْلَةَ لِلنَّبِيِّ (ص) بَغْلَةً بَيْضَاءَ وَكَسَاهُ بُرْدًا وَكَتَبَ لَهُ بِبَحْرِهِمْ.    (بخارى:3161)
ترجمه: ابوحُميد ساعدي (رض) مي گويد: در جنگ تبوك، همراه نبي اكرم (ص)  بوديم. پادشاه ا