فَإِذَا حَضَرَتِ الصَّلاةُ فَلْيُؤَذِّنْ أَحَدُكُمْ، وَلْيَؤُمَّكُمْ أَكْثَرُكُمْ قُرْآنًا، فَنَظَرُوا فَلَمْ يَكُنْ أَحَدٌ أَكْثَرَ قُرْآنًا مِنِّي، لِمَا كُنْتُ أَتَلَقَّى مِنَ الرُّكْبَانِ، فَقَدَّمُونِي بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَأَنَا ابْنُ سِتٍّ أَوْ سَبْعِ سِنِينَ، وَكَانَتْ عَلَيَّ بُرْدَةٌ كُنْتُ إِذَا سَجَدْتُ تَقَلَّصَتْ عَنِّي، فَقَالَتِ امْرَأَةٌ مِنَ الْحَيِّ: أَلا تُغَطُّوا عَنَّا اسْتَ قَارِئِكُمْ، فَاشْتَرَوْا فَقَطَعُوا لِي قَمِيصًا، فَمَا فَرِحْتُ بِشَيْءٍ فَرَحِي بِذَلِكَ الْقَمِيصِ. (بخارى:4302)
ترجمه: عمرو بن سلمه (رض) مي‏گويد: ما كنار آبي، زندگي مي‏كرديم كه محل عبور مردم بود. اسب سواران  از آنجا عبور مي كردند و ما از آنها مي پرسيديم: مردم را چه شده است؟ ‌مردم را چه شده است؟ اين مرد كيست؟ مي گفتند: اين مرد، گمان مي كند كه خداوند بعنوان پيامبر، بسويش وحي مي فرستد ـ  ويا فلان چيز را به او وحي مي كند ـ و من سخنان را به خاطر مي سپردم و گويا در دلم جاي مي گرفت. و اعراب منتظر فتح مكه بودند تا مسلمان شوند و مي گفتند: او و قوم اش را به حال خود بگذاريد. اگر بر آنها پيروز شد، پيامبري راستگو است. پس هنگام فتح مكه، همة طوايف در اسلام آوردن از يكديگر سبقت ‌مي‌گرفتند. و پدرم قبل از قوم‌اش مسلمان شد. و هنگامي كه نزد ما آمد، گفت: بخدا سوگند كه من از نزد پيامبر برحقي پيش شما آمده‌ام كه مي‌فرمايد: «فلان نماز را در فلان وقت بخوانيد و فلان نماز را در فلان وقت بخوانيد. پس هرگاه، وقت نماز فرا رسيد، يكي از شما اذان بگويد و كسي كه بيشتر قرآن مي داند، امامت كند».
راوي مي‌گويد: آنگاه ديدند كه كسي بيشتر از من قرآن نمي داند زيرا من قرآن را از سواراني كه نزد ما مي آمدند، ‌فرا گرفته بودم. پس مرا كه كودكي شش يا هفت ساله بودم، امام، قرار دادند. و من چادري به تن داشتم كه هنگام سجده، جمع مي شد. به همين خاطر، يكي از زنان محله گفت: آيا شرمگاه قاري تان را از ما نمي پوشانيد؟! آنگاه، پارچه اي خريدند و برايم پيراهني دوختند. هيچ چيز مرا به اندازة آن پيراهن، خوشحال نكرد.

باب (30): اين گفتة خداوند متعال كه مي‌فرمايد: و روز حنين هنگامي كه كثرت شما، شما را مغرور ساخت... و خداوند آمرزنده و مهربان است
1647ـ عَنْ عَبْدِ اللهِ ابْنِ أَبِي أَوْفَى: أَنَّهُ كَانّ بِيَدِهِ ضَرْبَةً، قَالَ: ضُرِبْتُهَا مَعَ النَّبِيِّ (ص) يَوْمَ حُنَيْنٍ. (بخارى:4314)
ترجمه: عبدالله بن ابي اوفي (رض) كه اثر ضربه اي در دستش وجود داشت، مي گويد: در روز حنين كه همراه نبي اكرم (ص) بودم، اين ضربه به من وارد شد.

<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1344.txt">باب (31): غزوة اوطاس</a><a class="text" href="w:text:1345.txt">باب (32): غزوة طايف در شوال سال هشتم هجري</a><a class="text" href="w:text:1346.txt">باب (33): اعزام خالد بن وليد (رض) توسط رسول خدا (ص) بسوي  بني جَذِيمه </a><a class="text" href="w:text:1347.txt">باب (34): سَرية عبدالله بن حذافة سهمي و علقمه بن  مُجَزَّر مدلجي كه به آن سرية انصاري نيز مي‌گويند</a><a class="text" href="w:text:1348.txt">باب (35): فرستادن ابو موسي و معاذ به يمن، قبل از حجة الوداع</a><a class="text" href="w:text:1349.txt">باب (36): فرستادن علي و خالد بن وليد رضي الله عنهما به يمن</a><a class="text" href="w:text:1350.txt">باب (37): غزوة ذو الخلصه</a><a class="text" href="w:text:1351.txt">باب (38): رفتن جرير به يمن</a><a class="text" href="w:text:1352.txt">باب (39): غزوة سيف البحر</a><a class="text" href="w:text:1353.txt">باب (40): غزوة عُيَينَه بن حصن</a></body></html>باب (31): غزوة اوطاس
1648ـ عَنْ أَبِي مُوسَى(رض) قَالَ: لَمَّا فَرَغَ النَّبِيُّ (ص) مِنْ حُنَيْنٍ، بَعَثَ 
أَبَا عَامِرٍ عَلَى جَيْشٍ إِلَى أَوْطَاسٍ، فَلَقِيَ دُرَيْدَ بْنَ الصِّمَّةِ، فَقُتِلَ دُرَيْدٌ وَهَزَمَ اللَّهُ أَصْحَابَهُ، قَالَ أَبُو مُوسَى: وَبَعَثَنِي مَعَ أَبِي عَامِرٍ، فَرُمِيَ أَبُو عَامِرٍ فِي رُكْبَتِهِ، رَمَاهُ جُشَمِيٌّ بِسَهْمٍ فَأَثْبَتَهُ فِي رُكْبَتِهِ، فَانْتَهَيْتُ إِلَيْهِ، فَقُلْتُ: يَا عَمِّ مَنْ رَمَاكَ؟ فَأَشَارَ إِلَى أَبِي مُوسَى، فَقَالَ: ذَاكَ قَاتِلِي الَّذِي رَمَانِي، فَقَصَدْتُ لَهُ فَلَحِقْتُهُ، فَلَمَّا رَآنِي وَلَّى، فَاتَّبَعْتُهُ، وَجَعَلْتُ أَقُولُ لَهُ: أَلا تَسْتَحْيِي؟ أَلا تَثْبُتُ؟، فَكَفَّ فَاخْتَلَفْنَا ضَرْبَتَيْنِ بِالسَّيْفِ فَقَتَلْتُهُ، ثُمَّ قُلْتُ لأبِي عَامِرٍ: قَتَلَ اللَّهُ صَاحِبَكَ، قَالَ: فَانْزِعْ هَذَا السَّهْمَ، فَنَزَعْتُهُ فَنَزَا مِنْهُ الْمَاءُ، قَالَ: يَا ابْنَ أَخِي، أَقْرِئِ النَّبِيَّ (ص) السَّلامَ، وَقُلْ لَهُ: اسْتَغْفِرْ لِي، وَاسْتَخْلَفَنِي أَبُو عَامِرٍ عَلَى النَّاسِ، فَمَكُثَ يَسِيرًا ثُمَّ مَاتَ، فَرَجَعْتُ، فَدَخَلْتُ عَلَى النَّبِيِّ (ص) فِي بَيْتِهِ عَلَى سَرِيرٍ مُرْمَلٍ، وَعَلَيْهِ فِرَاشٌ قَدْ أَثَّرَ رِمَالُ السَّرِيرِ بِظَهْرِهِ وَجَنْبَيْهِ، فَأَخْبَرْتُهُ بِخَبَرِنَا وَخَبَرِ أَبِي عَامِرٍ، وَ قَالَ: قُلْ لَهُ: اسْتَغْفِرْ لِي، فَدَعَا بِمَاءٍ فَتَوَضَّأَ، ثُمَّ رَفَعَ يَدَيْهِ، فَقَالَ: «اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِعُبَيْدٍ أَبِي عَامِرٍ». وَرَأَيْتُ بَيَاضَ إِبْطَيْهِ، ثُمَّ قَالَ: «اللَّهُمَّ اجْعَلْهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَوْقَ كَثِيرٍ مِنْ خَلْقِكَ مِنَ النَّاسِ». فَقُلْتُ: وَلِي فَاسْتَغْفِرْ، فَقَالَ: «اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِعَبْدِاللَّهِ بْنِ قَيْسٍ ذَنْبَهُ، وَأَدْخِلْهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مُدْخَلاً كَرِيمًا». (بخارى:4323)
ترجمه: ابوموسي اشعري (رض) مي‏گويد: هنگامي كه نبي اكرم (ص)  از غزوة حنين، فراغت يافت، لشكري به فرماندهي ابوعامر بسوي اوطاس فرستاد. او در آنجا با دُريد بن صَمّه روبرو شد. دُريد كشته شد و خداوند، يارانش را شكست داد.
ابوموسي مي گويد: مرا هم رسول خدا (ص) با ابوعامر فرستاد. ابوعامر زخمي شد. يعني مردي از قبيلة بني جُشم، تيري بسوي او پرتاپ كرد كه به  زانويش اصابت نمود. خود را به او رساندم و گفتم: عمو جان! چه كسي بسويت تير اندازي كرد؟ او با اشاره، به من گفت: آن شخص، قاتل من است و بسوي من تير اندازي كرد. پس قصد او كردم و خود را به او رساندم. با ديدن من، فرار كرد. او را تعقيب كردم و به او گفتم: خجالت نمي كشي، فرار مي كني، ‌توقف كن. آنگاه، ايستاد و پس از رد و بدل كردن ضربات شمشير، او را به قتل رساندم. سپس به ابوعامر گفتم: خداوند، او را به قتل رساند. ابوعامر گفت: اين تير را بيرون بياور. من آنرا بيرون آوردم. از آنجا، آب جاري شد. ابوعامر گفت: اي برادر زاده! سلام مرا به نبي اكرم (ص)  برسان و به ايشان بگو تا براي من طلب مغفرت كند. و مرا به عنوان جانشين خود، تعيين نمود و پس از چند لحظه، فوت كرد.
من برگشتم و نزد نبي اكرم (ص) رفتم. آنحضرت (ص) در خانه اش روي تختي ساخته شده از حصير،‌ خوابيده بود. و اثر بافت هاي تخت بر پشت رسول خدا (ص)  ديده مي شد. پس ا