ي چسبيده از دنيا بريدند و منحصراً به عبادت پرداختند و براي اين كار روش ويژه اي برگزيده رفتار خاصي در پيش گرفتند. و به نظر اينان چون اولين كسي كه خود را وقف خدمت خدا كرد و در بيت الحرام به اين كار مشغول شد مردی بود به نام غوث بن مر معروف به «صوفة»، لذا كساني را كه از دنيا بريده تنها به عبادت پرداختند در انتساب به «صوفة»، «صوفي» ناميدند. طبق روايتي از وليد بن قاسم، «صوفة» نام قومي بوده است در جاهليت؛ و از زبير بن بكار نقل است كه اجازة شروع حج از عرفه مخصوص غوث بن مر بود كه بعداً به ارث به اولادش رسيد و طايفة‌او را «صوفه» مي ناميدند و موقع حج عربها خطاب به ايشان مي گفتند: ‌«أجز صوفة»[1]. ابوعبيد گفته است: صوفة و صوفان به كساني اطلاق مي شده كه متصدي امر مناسك يا امري از امور كعبه شوند، به شرط آنكه از اهل مكه نباشند. 

ابن كلبي گويد: غوث بن مر را از آن جهت «صوفة» لقب دادند كه مادرش را پسر زنده نمي ماند، نذر كرد كه اگر پسرش بماند به سرش تكه پشمي بياويزد و وي را به كعبه ببندد و وقف كعبه كند و پسرش بزيست، ازآن پس آن پسر و اولاد وي را صوفه ناميدند. در روايت ديگري آورده اند مادر غوث دختر مي زاييد، نذر كرد كه اگر پسر بزايد وي را غلام كعبه قرار دهد و غوث را زاييد پس چون او را نزد كعبه بست و رفت، بچه از شدت گرما بيهوش شده و افتاده بود. چون بر او گذشت گفت: پسرم «صوفة» ]= پشم گوسفند[ شده است و از آن گاه صوفه ناميده شد. و اجازة حج و حركت از عرفه به منيَْ و از منيَْ به مكه مخصوص صوفه و اولاد او بوده است تا آنكه طايفة‌ «عدوان» آن را گرفتند، و با اينان بود تا قريش آن مقام را به دست آوردند. 

و عده اي بر آنند كه تصوف منسوب است به اهل صفه، چون اهل صفه براي خدا از دنيا بريده بودند و قرين فقر گشته؛ اينان بينواياني بودند بدون خانه و زندگي و زن و فرزند، و در مسجد پيامبر براي ايشان صفه اي ساخته شد و مسلمانان همان جا به ايشان كمك ميكردند و پيامبر (صلى الله عليه وسلم) به ايشان سلام مي داد: ‌السلام عليكم يا أهل الصفة، كيف أصبحتم؟

ابوذر (رضی الله عنه) گويد: من از اهل صفه بودم، عصرها جلو اتاق پيغمبر (صلى الله عليه وسلم) جمع مي شديم هر كدام از ما را به يكي از مسلمانان مي سپرد و ده نفر يا كمتر باقي مي ماندند، آن عده را هم خودش مي برد و خوراك خودش را به ايشان ايثار مي كرد و بعد از شام مي فرمود: برويد در مسجد بخوابيد. 

البته اين عده از روي ضرورت در مسجد مي نشستند و صدقه مي خوردند، چون خداوند كارِ مسلمانان را گشايش داد، آنان نيز از آن وضع بي نياز گرديده از مسجد بيرون شدند. به هر حال نسبت «صوفي» به اهل «صفة» غلط است، زيرا در آن صورت مي بايست مي گفتند: «صفّي».

و نيز نسبت صوفي را از «صوفانه» گرفته اند كه نوعي گياه صحرايي است كه اين گروه با آن زيست و قناعت مي كردند. اين نيز غلط است، زيرا در اين صورت بايد نسبتشان «صوفاني» مي شد. بعضي گفته اند كه «صوفي» منسوب است به «صوفة القفا» ]‌= موي پشت گردن[‌ كه گويي با آن به سوي حق كشيده مي شود و از خلق منصرف مي گردد. بعضي هم گفته اند «صوفي» منسوب است به «صوف»، اما اولي صحيح است. 

و اين اسم پيش از سال 200 هجرت بر عده اي اطلاق شد و هم از آغاز استعمال اين اصطلاح دربارة‌آن سخنها گفتند و توصيفها نمودند. حاصلش اينكه: تصوف يعني رياضت نفس و مجاهده به منظور برگردانيدن طبيعت از اخلاق زشت به اخلاق نيكو از قبيل پارسايي و بردباري و شكيبايي و اخلاص و راستي كه باعث ستودگي در دنيا و ثواب آخرت است. جنيد گفته است:‌ تصوف يعني بيرون شدن از هر خوي پست و درون شدن در هر خوي والا. رُوَيْم گويد: همة خلق بر رسوم پاي فشردند و اين گروه بر حقايق؛ همه از نفس خويش رعايت ظواهر شرع را خواستند و اين گروه بر حقايق؛ همه از نفس خويش رعايت ظواهر شرع را خواستند و اين گروه حقيقت پارسايي و مداومت صدق را خواستند. 

مؤلف گويد: پيشينيان اين گروه چنين بودند تا آنكه شيطان شبهاتي بر انگيخت و هر نسلي را بيش از نسل پيشين فريفت تا آنكه بر صوفيان متأخر كاملا مسلط گرديد. و اصل فريب ابليس بر صوفيه از آنجا بود كه ايشان را از علم مانع آمد و چنين فرا نمود كه اصل مقصود عمل است؛ و چون چراغ علم را بكشت در ظلمات سرگردان شدند. و به بعضيشان چنين وانمود كرد كه اصل مقصود ترك دنياست به طور كلي؛ پس آنچه هم محض حفظ بدن لازم است كنار نهادند و مال را به مار و كژدم مانند كردند و فراموش نمودند كه در مال مصلحتهاست، و در فشار بر نفس مبالغه ورزيدند، و حتى عده اي مطلق خوابيدن را ترك گفتند. البته اينان مقاصدشان خوب بود اما بيراهه رفتند و برخي ندانسته به سبب كم اطلاعي پيرو احاديث ساختگي شدند. 

سپس كساني آمدند و در باب گرسنگي و فقر و «خطرات و وساوس» سخن گفتند و چيز نوشتند مثل حارث محاسبي؛ و كسان ديگري آمدند و مذهب تصوف را ساختند و پرداختند و به ويژگيهاي اختصاصش دادند، از آن جمله: ‌خرقه پوشي و سماع و وجد و رقص و كف زدن و زياده روي در نظافت و طهارت. و همچنان اين امر رو به رشد بود و سران قوم هر كي با تكيه بر واقعات خود قرارهاي بيشتري مي نهادند و هر چه را به نظر خود دريافته بودند علم باطن ناميدند، در مقابل علم شريعت كه اين را علم ظاهر خواندند. بعضيشان از فرط گرسنگي كشيدن به خيالات فاسد افتاد و دعوي عشق خدا و شوريدگي كرد گويي چهرة زيبايي به نظرش آمده و شيفته شده است. اينان ميان كافري و بدعتگري نوسان داشتند تا آنكه باز به گروههايي تقسيم شدند و عقايدشان بيش از پيش به تباهي گراييد، بعضي به حلول و برخي به اتحاد قايل شدند و شيطان چنان با اقسام بدعت گيجشان كرد كه براي خود سنتها بر ساختند و حديثها نهادند. 

چنانكه ابوعبدالرحمن سلمي كتاب السنن (سنن التصوف) و حقايق التفسير را براي ايشان نوشت و چيزهاي شگفت از واقعات صوفيان بي آنكه اساس علمي داشته باشد در آن نقل كرد، عجب آنكه در خوردن دست پس مي كشيدند اما در تفسير قرآن به رأي، دست گشاده داشتند. در بارة خود ابوعبدالرحمن گفته اند كه در روايت ثقه نبود و تنها تعداد كمي حديث از اصم شنيده بود؛ پس از مرگ ابوعبدالله حاكم نيشابوري، از روي تاريخ يحيي بن معين و غير آن، حديثها از قول اصم نقل كرد واز خود روايتها براي صوفيان جعل نمود. 

و نيز ابونصر سراج كتاب لمع الصوفية را براي صوفيان تصنيف كرد و در آن اعتقادات زشت و سخنان پست آورد كه برخي را ذكر خواهيم كرد، و ابوطالب مكي قوت القلوب را نوشت و در آن احاديث دروغين آورد و نمازهاي مستحبي روزانه و شبانة ساختگي ذكر كرد و همچنين عقايد فاسد با استناد به «اهل كشف» بيان نمود واين كلامي به معنا بيش نيست. و هم در آن كتاب از قول يكي از صوفيان آورده كه خدا در همين دنيا بر اوليايش تجلي مي نمايد. 

گويند: ابوطالب مكّي بعد از مرگ ابوالحسين بن سالم وارد بصره شد و خويش را به مقالت وي منسوب داشت، سپس به بغداد آمد و مردم در مجلس وعظش جمع مي شدند و درسخنانش حق و باطل را هم به هم مي آميخت چنانكه يك ب