داند، خلیفه نامیده نمی‌شود.
در ادامه می‌گوید: محال است مرادشان از استخلاف، جانشینی ابوبکر برای امامت در نماز باشد، به دو دلیل: 
1-	ابوبکر در زمان حیات پیغمبر ص به هیچ وجه لقب خلیفه به صورت مطلق را به خود نگرفت، در حالی که در آن زمان برای امامت نماز جانشین و خلیفه پیغمبر شده بود، بنابراین می‌توان با قاطعیت گفت: لقب خلافتی که به ایشان داده شد غیر از خلافت در امامت نماز است.
2-	اشخاص دیگری غیر از ابوبکر در مناسبتهای مختلف جانشین پیغمبر ص شده بودند، مثلاً علی در غزوه تبوک، ابن ام‌مکتوم در غزوه خندق، عثمان بن عفان در غزوه ذات‌الرقاع و سایر اشخاصی که در یمن، بحرین، طایف و غیره جانشین پیغمبر ص شدند. ولی به اتفاق جمیع علماء هیچ یک از این افراد خلیفه رسول خدا نامیده نشده‌اند، بنابراین بدیهی است مراد از خلافت ابوبکر، سفارش پیامبر ص مبنی بر خلیفه‌شدن ایشان بعد از رسول اکرم ص می‌باشد.
و محال است که صحابه بر این مسأله – خلافت ابوبکر – اجماع نموده باشند ولی نصی مبنی بر آن استخلاف وجود نداشته باشد. اگر جز استخلاف ابوبکر در امامت نماز، مستند دیگری وجود نمی‌داشت، ابوبکر(رض) از سایر اشخاصی که در بالا ذکر کردیم، به لقب خلافت شایسته‌تر نبود.
در ادامه می‌افزاید: و در روایت صحیحی آمده است که زنی [خطاب به پیغمبر ص] گفت: ای رسول خدا! اگر برگشتم و شما را نیافتم – گویی مرادش وفات پیغمبر ص بود – چکار کنم. پیغمبر ص فرمودند: نزد ابوبکر برو»(6) .
می‌گوید: و این نص آشکاری مبنی بر خلافت ابوبکر است.
و می‌گوید: و همچنین از طریق مورد اعتمادی روایت شده که پیغمبر ص در آخرین بیماری‌اش به عایشه فرمودند: «لقد هممت أن أبعث إلى أبيك وأخيك وأكتب كتاباً وأعهد عهداً لكي لا يقول قائل: أنا أحق أو يتمني متمنٍّ ويأبى الله ورسوله إلاَّ أبابكر»(7) .
یعنی: خواستم [کسی را] دنبال پدرت و برادرت بفرستم تا چیزی بنویسم و عهدی مقرر گردانم، تا اینکه مبادا کسی بگوید: من شایسته‌ترم، و یا اینکه مبادا کسی آرزوی – خلافت را – بکند. ولی خدا و پیغمبرش و مؤمنان جز ابوبکر را برنمی‌گزینند.
و در روایتی نیز آمده که خدا و پیغمبران جز به ابوبکر رضایت ندهند.
می‌گوید: و این نصی آشکار مبنی بر نصب ابوبکر بر ولایت امت بعد از وفات پیغمبر ص می‌باشد.
می‌گوید: و کسانی که می‌گویند پیغمبر ص ابوبکر را به خلافت بعد از خودش منصوب نکرد به این خبر منقول از عبدالله بن عمر استناد می‌کنند که از پدرش عمر بن خطاب نقل می‌کند که گفته است: اگر کسی را جانشین خود گردانم، کسی که از من بهتر است – یعنی ابوبکر – قبلاً چنین کاری را کرده است، و اگر کسی را جانشین خود نگردانم، کسی که از من بهتر است – یعنی پیغمبر ص - قبلاً چنین کاری را انجام داده است(8) .
مستند دیگر این افراد، فرموده عایشه ك در جواب سؤالی است که از او پرسیده شد مبنی بر اینکه: اگر پیغمبر ص کسی را جانشین خود می‌کرد، چه کسی را خلیفه خود می‌ساخت؟(9) .
می‌گوید: محال است با مأثوراتی مثل این دو نقل موقوف بر عمر و عایشه که حجت نیستند، به معارضه با اجماع مذکور صحابه، و دو روایت صحیح مسند پرداخت. علاوه بر اینکه احتمال می‌رود این روایت بر عمر مخفی مانده باشد، همچنانکه بسیاری از اوامر دیگر پیغمبر مثل حدیث استئذان و غیره را نشینده بود و یا اینکه مراد عمر(رض) استخلاف مکتوب باشد که ما نیز به مکتوب‌ نبودن آن اقرار می‌کنیم. خبر منقول از عایشه نیز چنین است که هر دو خبر در جواب سؤال گفته شده‌اند. در نهایت باید گفت: روایت آن دو بزرگوار از پیغمبر ص حجت است و نه قول خودشان.
می‌گویم: بحث بر سر اثبات خلافت ابوبکر و غیره در جای دیگر به صورت مفصل بیان شده است. و مقصود از ذکر آن در اینجا تنها بیان دیدگاه علمای مسلمان در مورد خلافت ابوبکر است که آیا با نص خفی بوده و یا با نص آشکار؟ و آیا خلافت از این طریق ثابت می‌شود و یا از طریق انتخاب اهل حل و عقد؟ که توضیح داده شد: بسیاری از علمای متقدم و متأخر قائل به نص خفی و یا نص آشکار مبنی بر خلافت ابوبکر هستند، و به این ترتیب بطلان کلام این رافضی در مورد اهل سنت هویدا گردید که گفته بود: اهل سنت می‌گویند: پیغمبر ص نصی مبنی بر امامت هیچ کسی بعد از خودش صادر نفرمود و بدون وصیت در این باره وفات کرد.
این قول، دیدگاه همه اهل سنت نیست بلکه دیدگاه تعدادی از آنهاست، پس اگر دیدگاه درستی باشد، دیدگاه اینان درست است، واگر خلاف آن درست باشد، دیدگاه آن گروه دیگر از اهل سنت صحیح خواهد بود، و در هر دو صورت حق و حقیقت در چهارچوب دیدگاه اهل سنت منحصر است.
و همچنین اگر فرض کنیم قول به وجود نص مبنی بر خلافت و امامت، قول صحیح است، صرف این مسأله چیزی را اثبات نمی‌کند. زیرا راوندیه قائل به وجود نص مبنی بر امامت عباس هستند، همچنانکه شیعه قائل به نص مبنی بر امامت علی هستند.
قاضی ابویعلی و غیره می‌گویند: راوندیه دارای اختلا‌ف‌اند؛ گروهی از آنها می‌گویند: پیغمبر ص با نص صریح عباس را عیناً و با اسم به این مقام نصب کرده است، و آن را اعلام نموده و بدان تصریح کرده است، ولی امت با این نص مخالفت کردند و مرتد شدند، و از روی عناد با دستور پیغمبر ص مخالفت ورزیدند. گروهی از راوندیه هم می‌گویند: نص صادر شده در مورد عباس و فرزندان وی تا روز قیامت می‌باشد. یعنی نص صادر شده نص خفی است.
این دو قول راوندیه مثل دو قول شیعه است، زیرا امامیه می‌گویند: پیغمبر ص با نص آشکار و صریح و قاطع، علی را با ذکر اسم به امامت منصوب کرد و فرمود: این امام بعد از من است، پس به او گوش فرا دهید و از او اطاعت کنید. ولی زیدیه در این مورد با امامیه مخالفند.
بعضی از زیدیه نیز می‌گویند: پیغمبر با احادیث زیر امامت علی را بیان کرد: 
هر کس من مولای اویم، علی مولای اوست. و حدیث: ای علی! تو نسبت به من مثل هارون نسبت به موسی هستی. و احادیث دیگری از این قبیل که نص خفی محسوب می‌شوند، زیرا محل تأمل هستند.
و از جارودیه که فرقه‌ای از زیدیه هستند، نقل شده که می‌گویند: پیغمبر ص از طریق ذکر صفتی که تنها در عباس یافت می‌شود، امامت او را بیان کرده است و اسم او را بیان نفرموده است. بنابراین ادعای راوندیه در مورد نص مبنی بر امامت شبیه ادعای روافض است. اقوال دیگری نیز در بین امامیه وجود دارد.
مقصود این بود که اقوال روافض با اقوالی شبیه به خود معارض است، ادعای آنها در مورد نص مبنی بر امامت علی مثل ادعای معارضان در مورد نص مبنی بر امامت عباس است، و البته فساد هردو قول واضح است، و هیچ یک از علماء قائل به چیزی از این اقوال نیستند، و همچنانکه بعداً توضیح می‌دهیم این اقوال را اهل کذب ابتداع نموده‌اند و به همین دلیل متدینان نسل علی و عباس چنین ادعایی را نکرده‌اند. برعکس اینان، گروهی از علماء قائل به وجود نص مبنی بر خلافت ابوبکر می‌باشند. 
مراد این است که بسیاری از اهل سنت می‌گویند: خلافت ابوبکر از طریق نص بوده است، و برای دیدگاه خود به احادیث مع