 شریک است، در روزهای آخر حیات پیغمبر ص ادّعای نبوّت می‌کرده، موضوع مسیلمه و ادّعای نبوّتش و تبعیّت بنی‌حنیفه آشکارتر از آن است که پوشیده شود، مگر نزد کسانیکه از هر کسی دورتر از علم و معرفت هستند. از بزرگترین فضایل ابوبکر، نزد همه امت اسلامی، جنگ ایشان با مرتدّین است، و مرتدّترین مردم بنوحنیفه هستند، جنگ ابوبکر با آنها بخاطر منع زکات نبود بلکه به خاطر ایمان آوردنشان به مسیلمه کذّاب بوده، و آنها از جمله کسانی بودند که گفته می‌شود حدود یکصد هزار نفر بودند.
الحنفیه مادر محمّد بن الحنفیه کنیز علی بود از بنی‌حنیفه، و به همین استدلال جواز جاریه از مرتدینی که با مسلمانان می‌جنگند شده است، اگر آنها مسلمان و معصوم بوده‌اند چگونه علی اجازه به خود داده از زنان آنها کنیز بگیرد و از آن اولاد داشته باشد؟ 
و امّا سخن رافضی: که عمر منکر جنگ با اهل ردّه بوده. از بزرگترین دروغ و افترائاتی است که بر عمر بسته‌اند، چون اصحاب همگی بر جنگ با مسیلمه و یارانش اتّفاق داشتند، امّا عدّه‌ای دیگر بودند که به مسلمان بودن خود اقرار می‌کردند امّا از دادن زکات خودداری می‌کردند، در مورد آنها ابتدا عمر در جنگ با آنها شبه داشت، حتّی ابوبکر صدّیق با او مناظره نمود و برایش توضیح داد که جنگ با آنها واجب است، سپس عمر از رأی خود به سوی آنها برگشت و ... قصّه مشهور است. اگر طعنه زدن به ابوبکر و عمر جایز باشد، چون به خاطر مال جنگیده‌اند این طعنه بر دیگران بیشتر رواست، و اگر دفاع از علی و عثمان واجب باشد از ابوبکر و عمر واجب‌تر است.
علی به خاطر اینکه اطاعت شود و در نفس و مال دیگران تصرّف داشته باشد جنگید، چگونه این جنگ به خاطر دین محسوب شود؟ و ابوبکر با کسانی جنگید که از اسلام برگشته و آنچه خداوند بر آنها واجب نموده ترک کرده‌اند، ابوبکر جنگید تا از خدا و رسولش اطاعت شود، چگونه این جنگ به خاطر دین نیست؟
و امّا کسانی كه این رافضی از بزرگان صحابه برشمرد از بیعت با ابوبکر تخلف نموده‌اند، این نیز دروغ بر آنها است، به استثنای سعد بن عباده، چون بیعت آنها با ابوبکر و عمر مشهورتر از آنست که انکار شود، این از مواردی است که اهل علم در حدیث و سیره و مقولات، و علمای دیگر علوم مختلفه خلف از سلف بر آن اتفاق دارند. اسامه بن زید با لشکر خارج نشد تا با ابوبکر بیعت نمود و به همین خاطر به او گفت: (يا خليفة رسول اللّه، یعنی: ای جانشین رسول اللّه) و همچنین تمام آنهایی را که نام برده با ابوبکر بیعت نمودند، امّا خالد بن سعید، هنگامیکه پیغمبر ص فوت نمود جانشین پیغمبر بود، به همین سبب گفت: (لا أكون نائباً لغيره) یعنی: جانشین هیچ کس دیگری نمی‌شوم.) ایشان نیز ولایت را ترک نمودند وإلاَّ به خلافت ابوبکر صدّیق اقرار داشتند، بصورت متواتر دانسته شده که غیر سعد بن عباده هیچ فردی از بیعت با ابوبکر تخلف نداشته است. امّا علی و بنوهاشم کلاً با ابوبکر بیعت نمودند و قبل از بیعت با ابوبکر هیچ فردی از آنان فوت ننمود. امّا گفته شده که علی بیعت خود را با ابوبکر تا شش ماه به تأخیر انداخت، و بعضی گفته‌اند که در روز دوّم با ابوبکر بیعت نمود، به هر حال بدون هیچگونه اکراه و اجباری همگی با ابوبکر بیعت نمودند.
سپس تمام مردم با عمر بیعت نمودند به غیر از سعد بن عباده، و هیچ فردی از بیعت با عمر تخلف ننمود، نه بنی‌هاشم و نه غیر بنی‌هاشم. و امّا بیعت عثمان عموماً مردم بر بیعت با او متفق بودند.
و آنچه را از ابوقحافه ذکر نموده، بر دروغ بودنش اتفاق هست. ابوقحافه پیرمردی مسنى در مکّه بود و در سال فتح مسلمان شد، ابوبکر او را نزد پیغمبر ص آورد در حالیکه سر و ریشش مثل پنبه سفید بود، پیغمبر ص فرمود: (لو أقررت الشيخ مكانه لأتيناه(1)). یعنی اگر شیخ را می‌گذاشتی در جای خودش باشد ما نزد او می‌آمديم) پیغمبر ص این را به خاطر احترام ابوبکر فرمود.
و قول او: (آنها به ابوقحافه گفتند: پسر تو در میان اصحاب مسن‌تر است) دروغی است آشکار، چون در میان اصحاب افراد زیادی از ابوبکر مسن‌تر وجود داشت مثل : عبّاس، چون عبّاس سه سال از پیغمبر ص بزرگتر بود و پیغمبر ص از ابوبکر مسن‌تر بود.
و حالا جواب در مورد امتناع ابوبکر از اجماع از چند جهت: اوّل: آنهایی را که او ذکر نمود تخلف ننمودند مگر سعد بن عباده، بقیّه به اتفاق اهل روایت همگی بیعت نمودند، و گفته شده که عدّه‌ای از بنی‌هاشم ابتدا از بیعت خودداری کردند سپس بعد از شش ماه بدون هیچ خوف و هراس و یا امید و چشمداشتی با او بیعت نمودند. و بدون شك یک نفر و یا دو نفر تعداد اندکی هستند كه به اجماع معتبر در امامت خللی وارد نمی‌آورند، چون اگر یک نفر و دو نفر به اجماع خللی وارد کند ممکن نیست اجماعی بر امامت منعقد گردد، امامت امری است تعيین شده، بعضی موقع فردی از روی هوی از آن تخلف می‌نماید و نمی‌داند، مانند تخلف سعد، چون او در آستانة قرار گرفتن بر سند امامت از جانب انصار بود، که برایش حاصل نشد، بعد از آن بر هوای خویش باقی ماند، کسیکه به خاطر هوی چیزی را ترک نماید ترک آن هیچ تأثیری ندارد.
دوّم: اگر فرض کنیم تعداد کسانی را که برشمرده و دو برابر آنها نیز بیعت نکرده باشند باز به ثبوت خلافت خدشه‌ای وارد نمی‌شود، چون در خلافت به غیر از اتفاق بزرگواران و جمهور مردم آنهایی که چيزهايى توسط آنها اقامه می‌شود بصورتی که مقاصد امامت توسط آنها اجرا شود شرط نیست، به همین سبب است که پیغمبر ص فرموده: (عليكم بالجماعة فإنَّ يد اللّهِ مع الجماعة)(2) .
یعنی بر شماست که با جماعت باشید چون دست خدا با جماعت است).
سوّم: اینکه گفته شود: اجماع امّت اسلامی بر خلافت ابوبکر بزرگتر از اجماع بر بیعت با علی بود؛ چون یک سوّم امت، و يا بیشتر یا کمتر با علی بیعت نکردند، حتّی با او جنگیدند: و یک سوّم دیگر با او نجنگیدند، در بین آنها کسانی بوده‌اند که با علی بیعت نکردند، از آنهایی که با او بیعت نکرده‌اند کسانی بودند که با او جنگیده‌اند و بعضی از آنها نجنگیده‌اند، اگر روا باشد بر امامت طعنه وارد شود به سبب تخلف بعضی از أمّت، طعنه‌زدن در امامت علی اولویت بیشتری دارد. هیچ روشی نیست که بتوان با آن استحقاق علی را بر امامت ثابت نمود، إلاَّ با همان روش، استحقاق ابوبکر نیز بر امامت ثابت می‌شود، حتّی اینکه ابوبکر در امامت از علی و غیر علی برتر بوده است، حال که اینطور است اجماع لازم نیست، نه در اوّل و نه در دوّم، اگرچه اجماع حاصل شده است.
-------------------------------------------------
1) نگا: المسند (3/160).
2) نگا: سنن ترمذی (3/316).<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:264.txt">فصل (201)  رد بر طعن رافضی در مورد اجماع مردم بر امامت ابوبکر صدیق(رض)</a><a class="text" href="w:text:265.txt">فصل (202)  ادامه رد بر طعن رافضی در مورد اجماع مردم بر امامت ابوبکر صدیق(رض)</a><a class="text" href="w:text:266.txt">فصل (203)  رد بر طعن رافضی در مورد استدلال به اجماع چنانکه این نظر استدلال آنها را ریشه کن می‌سازد</a><a class="text" href="w:text:267.txt">فص