 را با دندان‌هایشان برمی‌کندند و می‌خوردند. این شکنجه تا وقتی که او به کشتن می‌رفت ادامه می‌یافت، این رفتاری بود که آمخوارانِ شاه اسماعیل بر طبق «حکم ولائی» با بسیاری از بزرگان ایران کردند، و کشور را از مردان علم و ادب و هنر تهی ساختند.
از دیگر ترفندهای شاه اسماعیل برای مجبورکردن ایرانیان به تغییر مذهب‌شان گرفتن و به قفس‌کردن یا به سیخ‌کشیدن بود. به قفس‌کردن، شدیدترین شکنجه‌ئی بود که نسبت به کسی انجام می‌دادند؛ زیرا ابتدا پوست بدن فرد مورد نظر را با تراشه‌های نی یا با نوک خنجر می‌خراشیدند و تمام بدنش را با دوشاب (شیرة خرما) یا عسل می‌اندودند و آنگاه وی را در صندوقی می‌کردند و صدها مورچه را در این صندوق رها می‌کردند، مورچه‌ها شب و روز مشغول خوردن گوشت تن مرد بیچاره بودند؛ و پوست بدنش در زیر این شکنجه به صورت شدیدی عفونت می‌کرد و او روزهای درازی اینگونه شکنجه می‌شد، در مواردی نیز که می‌خواستند از این شکنجه برای ارعاب بزرگان یک شهری استفاده کنند قفس را بر میله‌ئی در میدان شهر می‌آویختند، تا همة مردم صدای زوزه‌های جانخراش زندانی قفس را بشوند، و فکر هرگونه مقاومت برای تغییر مذهب‌شان را از سر بیرون کنند، یکی از انواع کشتن با شکنجه‌های شدید نیز – چنانکه در نوشته‌های مداحان صفوی آمده – آن بوده که مرد را در صندوق آهنی می‌کردند، صندوق را بر روی خرمن آتش می‌نهادند، و آن بیچاره ساعت‌ها آهسته آهسته پوست و استخوانش می‌سوخت و زجر می‌کشید.
به سیخ‌کشیدن نیز چنان بود که مفتولی آهنین که دو سرش تراشیده و تیز شده بود را از زیر پوست کمر فرد مورد نظر می‌گذراندند، چنانکه یک سرش از نقطة بالای نشیمنگاه فرو می‌کردند و از پوست پائین گردن بیرون می‌کشیدند، و در این حالت وی را بر بالای آتشِ افروخته در فاصلة نه چندان نزدیکی می‌داشتند، و مثل لاشة گوسفندِ ذبح‌شده می‌گرداندند تا آهسته آهسته در خلال چندین ساعت بسوزد و در نهایت کباب شود، گزارش‌هائی که از کباب‌کردن انسان در کتاب‌های مداحان شاه اسماعیل آمده عموما خبر از آن می‌دهند که لاشة کباب‌شده را قزلباش‌ها به فرمان شاه اسماعیل می‌خوردند.
در تواریخ آمده است که آشوربانیپال – پادشاه آشور – در قرن هفتم ق‌م به عیلام حمله کرد و عیلام را منهدم ساخت، و مناسبت پیروزی بر عیلام را بر سنگ نوشته‌ئی چنین برجا گذاشت که سراسر عیلام را ویران کرده، شوش را به کلی از صحنة روزگار محو ساخته و در شهر شوش چنان کرده است که دیگر هیچگاه نوای شادی هیچ پرنده و چرنده‌ئی به گوش نخواهد رسید، آنچه شاه اسماعیل با مردم ایران کرد شباهت تام و تمامی به کارهای آشوربانیپال داشت. ما می‌توانیم حدس بزنیم که این شاه اسماعیل هم‌نژاد آشوربانیپال (یعنی: از نژاد سامی) بوده باشد، به هرحال، شاه اسماعیل از هر نژادی که بوده خون ایرانی نمی‌توانسته در تبارش وجود داشته باشد، با یک مطالعه در تاریخ ایران از عهد هخامنشی و سپس عهد پارت‌ها و ساسانیان و صفاریان و سامانیان و دیلمیان ما به خوبی متوجه می‌شویم که ایرانی هیچگاه تمدن‌ستیز و نابودگر فرهنگ نبوده است، ایرانی هیچگاه دین‌ستیز نبوده، و هیچگاه با ادیان و عقائد مردم کاری نداشته است، ایرانی، آزاده و آزاده‌پرور بوده و به همة فرهنگ‌ها و ادیان با دیدی احترام‌آمیز می‌نگریسته است، در هیچ زمانی هیچ فرمانروای ایرانی تبار در هیچ جا نسبت به دین مردم خصومتی نشان نداده، و ایرانی در هیچ زمانی در صدد تحمیل دین خودش به دیگران نبوده است..
چونکه صفی الدین به زبان آذری شعرهائی سروده بوده، سید احمد کسروی کوشیده تا ثابت کند که شیخ صفی الدین اردبیلی آذری‌تبار و ایرانی‌نژاد بوده و در سلسله نسبش سیادت وجود نداشته، و پادشاهان صفوی نسبت سیادت را به دروغ به خودشان بسته بوده اند، تحقیق کسروی البته راه به هیچ حقیقتی نمی‌برد، او فراموش کرده بوده که عرب‌های مقیم ایران در روستاها و شهرهای مختلفی پراکنده بوده اند، و زبان‌شان نیز زبان مردم منطقة اسکانشان بوده است. گزارش‌های تاریخی که در دست است نشان می‌دهد که عرب‌های ایران تا اوائل قرن سوم هجری عموما فارسی‌زبان شده بودند، تنها در روستاهای غرب خوزستان و متصل به عراق، زبان عربی برای بعضی از قبایل عرب باقی ماند، قضاوت کسروی برای نفی‌کردن تبار سیادت از شیخ صفی الدین آنست که او از کُردِ آذربایجانی بوده و زبانش زبان مردم منطقه بوده، و کسی از مریدانش نگفته که او سید است. ولی کمتر می‌توان تردید کرد که سیادت اولاد شیخ صفی الدین از این راه به آنها رسیده بوده، و ادعایشان تا حد زیادی هم به جا بوده است، فقط ادعای اولاد پیامبربودن آنها را می‌توان مورد تردید قرار داد.
قزلباشان صفوی در عهد شاه اسماعیل بخش اعظم آثار تاریخی و فرهنگی ایران را منهدم ساختند، بخش اعظم زمین‌های کشاورزی را به طور مرتب به آتش کشیدند، وبای تعمدی در بسیاری از آبادی‌ها منتشر کردند، و بخش عظیمی از ملت ایران را به کام مرگ فرستادند، در اثر کشتارهای آنها وبای همه‌گیر در تبریز و اصفهان و شیراز و کرمان و کازرون و اردبیل و بسیاری مناطق دیگر شیوع یافت، و با از طرفی و قحطی از طرفی و ناامنی شدیدی که قزلباشان ایجاد می‌کردند از طرف دیگر، هدیه‌ئی بود که شاه اسماعیل برای ایران آورده بود، ناامنی مطلقی که بر جاده‌های کاروان‌رو ایران حاکم بود حمل و نقل کالا در درون کشور را به کلی متوقف ساخت و کشور را به ورشکستگی کشاند، کشتارهای وسیعی که از مردم در مناطق شهری شد صنایع ایران را به آستانة اضمحلال رساند، تنها تجارتی که در ایران رونق داشت تجارت کسانی بود که به نام ونیزی در پیرامون اردوگاه‌های قزلباشان پرسه می‌زدند، و اموال تاراج‌شدة مردم کشور را به قیمت نازل از قزلباشان می‌خریدند، و آنچه خواربار بود را به قیمت‌های سرسام‌آور به مردم قحطی‌زدة ایران می‌فروختند تا پولش را به اروپا ببرند، و بقیة کالاهای کم‌وزن و پربها را که در اروپا خریدار داشت به اروپا منتقل می‌کردند. در این راه بخش عظیمی از ثروت‌های ایران در دوران 23 سالة سلطنت شاه اسماعیل صفوی به اروپا انتقال یافت، در این دوران، حاکمان و مالکان اصلی ایران و ایرانی سران قزلباش تاتار بودند، بزهکاران حرفه‌ئی و اوباشان شهری سابق که به آنها پیوسته بودند نیز در تاراج‌های آنها سهم می‌بردند، و به متشخصان کشور تبدیل می‌شدند، و در دستگاه سیاسی و اداری قزلباشان به آنها جایگاه داده می‌شد تا به تصمیم‌گیران کشور تبدیل شوند.
پس از درگذشت شاه اسماعیل در میان آشفتگی‌های کوتاه‌مدتِ سیاسی ناشی از شاه‌مردگی، و در میان مشغولیت قزلباشان به گردآوری مال و رقابت قدرتی که پس از شاه اسماعیل بروز کرد، تبرائی‌ها که موقتا از حمایت شمشیرهای قزلباش‌ها محروم شده بودند، در سر درگمی بودند و نمی‌دانستند باید چه کنند، و سیاست شاه جدید چگون