د به انجام امور سلطنت و جهانبانی خواهد بود، و همگان در کشور باید که طریق متابعتش را بپیمایند و غاشیة مطاوعتش بر دوش گرفته، بی‌وقوف و مشورتش در هیچ مهم از مهمات جزئی و کلی مدخل ننمایند، (بدون اطلاع و مشورت حسین بنا در هیچ امری از امور کشوری و لشکری اعم از جزئی و کلی دخالت نورزند)»(11). با چنین فرمانی حسین بنای دیروز و میرزا شاه حسین امروز حاکم مطلق کل کشور می‌شد، و هیچ تصمیمی بدون ارادة او اتخاذ نمی‌گردید.
شاه اسماعیل پس از جنگ چالدیران روحیه اش را باخته، و شخصیتی نوین یافته بود که به کلی با شخصیت سابقش تفاوت داشت، از آن پس او آن خودشیفتگی و نخوت گذشته را در سر نداشت، و همواره می‌کوشید که با پناه‌بردن به مستی و هماغوشی با دختران و پسران زیبا هراسی که از سلطان در دل داشت را فرو نشاند، او در چالدیران متوجه شده بود که نه خدا است و نه نمایندة خدا و نه مورد حمایت ائمة اطهار، بلکه یک موجود ناتوان و حقیر است که مجبور است برای نجات جانش در گودالی نهان شود، تا دست سربازان عثمانی به او نرسد، و وی را به سر چوبة اعدام نفرستد. او در این جنگ سلطان عثمانی را چنان نیرومند یافته بود که می‌توانست با ابزار و آلات پیشرفته‌ئی که در اختیار داشت وی را و همة قزلباشانش را به دیار عدم بفرستد و ایران را تصاحب کند. اینک او از آن می‌ترسید که سلطان دوباره تصمیم به بازگشت بگیرد، لذا پس از آن که در تبریز استقرار یافت نامه‌ئی سراسر عجز و التماس و زاری به سلطان سلیم نگاشت، و از سلطان تقاضا کرد که گذشته‌ها را کنار بگذارد و دست دوستی و مودت را به سوی وی دراز کند، سلطان سلیم در سیواس این نامه را دریافت کرد، و جوابش آن بود که فرستادة شاه اسماعیل را گرفته دربند کرد(12).
سلطان سلیم در عین حالیکه چشم طمع به ایران نداشت، ولی وقتی متوجه شد که شاه اسماعیل زنده است، و ایران دوباره به دست قزلباشان افتاده است، صلاح کشورش را در آن دانست که مرزهای شرق عثمانی را با تصرف پاره‌هائی از ایران در اطراف دریاچة وان گسترش دهد، او از سیواس لشکرهائی را به قصد تسخیر ارزنجان و کیفی و آمُد و ماردین فرستاد، و دژ کماخ که مستحکمترین پادگان ایرانی در غرب بود را تصرف کرده ویران ساخت، و آبادی‌های اطراف آن را متصرف گردیده، همه را ضمیمة خاک کشورش کرد، به این ترتیب در نیمة اول سال 894 سرزمین ارزنجان و دیاربکر که در تمام تاریخ و از زمان تشکیل سلطنت مادها بخش جدائی‌ناپذیر آذربایجان به شمار می‌رفت، از ایران سلب شده ضمیمة کشور عثمانی گردید، این بخش از ایران قسمتی از ارمنستان کهن و شرق کاپادوکیة کهن به شمار می‌رفت، و آمُد مهمترین شهرش بود. نیم قرن پیشتر از این قضایا آمُد پایتخت ایران در دولت اوزون حسن بود، دولت عثمانی که تا آن هنگام هیچ مرز مشترکی با عراق نداشت، از این پس عملاً در همسایگی عراق قرار گرفت، و می‌توانست خاک عراق را که عموم مردمش از قزلباشان ناراضی بودن در معرض تهدید قرار دهد.
اگر تاریخ جنگ‌های چندین صدسالة ایران و روم در زمان پارتیان و ساسانیان را به یاد بیاوریم، متوجه خواهیم شد که همة آن جنگ‌ها در اثر تلاش‌های رومیان برای دست‌یابی به همین سرزمینی بود که اکنون سلطان سلیم به راحتی متصرف گردید، رومیان در زمان پارت‌ها و ساسانیان می‌دانستند که اگر بر این منطقه دست یابند آنگاه از طرف شمال در همسایگی عراق قرار خواهند گرفت، و خواهند توانست از شمال و غرب این سرزمین را مورد حمله قرار دهند و از ایران جدا کنند، بزرگترین جنگ شاپور دوم ساسانی که موضوع کتاب یکی از مورخان رومی به نام آمین مارسلین بوده، نیز در همین منطقه اتفاق افتاد؛ و شاپور دوم با رشادت‌هائی که همراه با تهور و جان برکفی بود، و در کتاب مارسلین به آنها اعتراف شده است، از این بخش ایران دفاع کرد و شکست بسیار سختی بر رومیان وارد آورد.
شاه اسماعیل و قزلباشانش نه تاریخ می‌دانستند و نه از گذشته‌های ایران خبر داشتند، و نه نسبت به ایرن هیچگونه احساس دلبستگی در خود می‌یافتند، آنها یقین داشتند که در درون ایران به حد کافی ثروت برای تاراج‌کردن وجود دارد، برای آنها اصلاً مهم نبود که این نقطه از خاک ایران از دست برود، آنچه برای آنها مهم بود آن که قدرت‌شان در درون ایران محفوظ باشد، تا بتوانند با استفاده از ممتلکات و ثروت‌های ایرانیان به زندگی ادامه داده خوش بگذرانند، و دین خودشان را بر مردم تحمیل کنند و سنی‌ها را نابود سازند، این سرزمین‌هائی که اکنون عثمانی‌ها گرفته بودند نه میراث پدران قزلباشان بود، نه نیاکانشان برای نگهداری آن خون داده بودند، و نه انگیزه‌ئی وجود داشت تا آنها برای از دست رفتن اینها دل بسوزانند.
قزلباشان مردمی بودند که از عمق بیابان‌ها و از درون دره‌های کوهستان‌های آناتولی با پای برهنه و دست خالی به ایران سرازیر شده بودند، و همة نعمت‌های ایران را در اختیار گرفته بودند، و بیش از آن هم چیزی نمی‌خواستند، اصلاً برای آنها مفاهیمی چون وطن و شرف و تاریخ و مقوله‌هائی از این قبیل معنا نمی‌داد، تا در صدد حفظ مرزهای کشور ایران باشند.
جداشدن سرزمین ارزنجان و دیاربکر از ایران و ضمیمه‌شدن آن به خاک کشور عثمانی بلائی بود که شعار ابلهانة شاه اسماعیل صفوی (جنگ تا نابودی سنی‌های جهان) و تحریکات کودکانة او (شوراندن قزلباش‌های کشور عثمانی به هدف امحای سنی‌های آناتولی) بر سر ایران آورده بود، چند سال پیش از این در شرق کشور سرزمین‌های ماوراءالنهر و خوارزم از ایران بریده شده بود، تا دولت ازبکی تشکیل شود و برای همیشه از ایرن بریده بماند، و در آینده ایرانیان سمرقند و بخارا و خوارزم به جرم ایرانی‌بودن مورد تعدی ازبکها واقع شوند که در اثر سیاست‌های انسان‌ستیزانة دولت صفوی به قومی ضد ایرانی تبدیل گردیده بودند، تا عبیدالله خان زنده بود، به سبب علاقه‌ئی که به تاریخ و فرهنگ ایران داشت این قضیه پیش نیامد، ولی پس از او سیاست ایرانی‌ستیزی در ازبکان پدیدار گشت، و چیزی نگذشت که ایرانیان خوارزم و ماوراءالنهر به خاطر زنده‌ماندن و از تعدی ترکان مصون‌ماندن چاره جز آن نداشتند که خودشان را همرنگ ترکان کنند و زبان ترکی بیاموزند و زبان ملی خودشان را رها سازند، و در خلال دو سه نسل به کلی «ترک» شوند، و ایرانی‌بودن‌شان را برای همیشه از خاطر بزدایند، و اکنون ارزنجان و دیاربکر در غرب از ایران بریده می‌شد، تا عراق نیز از طرف شمال در معرض خطر دشمن واقع گردد.
شاه اسماعیل و قزلباشانش به جای آن که در صدد چاره‌گری برای ممانعت از الحاق زمین‌های ایران به دولت عثمانی باشند، در صدد فراموش‌کردن خطر عثمانی برآمدند و به عیش و نوش و میگساری و بازیهای مستانه روی آوردند، وقتی سلطان سلیم ارزنجان و دیاربکر را رسماً ضمیمة کشورش می‌کرد، شاه اسماعیل و قزلباشان تبریز را رها کرده به دشت اوجان رفتند و به شکار و عشرت پرداختند، و چون از اینجا سیر شد