ع بودند. سپس ادعاي پادشاهي كرد و مردم با وي بر اين اساس بيعت نمودند. او هنگامي كه مشاهده نمود اراده اش بدون هيچگونه مقاومت و اعتراضي بر مردم تحميل ميشود ادعاي خدائي كرد و كاهنان نيز از او پشتيباني كردند، و شهادت دادند كه او خداوند آفريننده بندگان بوده، و قدرت انجام هر امري كه بخواهد را دارد. مردم نيز با مشاهده تاييد كاهنان به اين ادعا رضايت داده و با اطاعت كامل به وي سجده بردند. پس آمفسيس فرعون مصر شد و بر مردم با آتش و آهن حكم راند. در نتيجه، عهد وي خراب و دماري را شامل شد كه از قبل هيچ نظير و مشابهي نداشت. 

مرد كوچكي از رجال دين شهر قم بر منبرها بالا رفته و مردم را در عزاداريها و مراسم ديني وعظ داده و ارشاد مينمود. او پس از چندي ادعاي فقيه بودن و اجتهاد نمود و كسي با وي مخالفت نكرد. سپس ادعاي مرجعيت و فقيه بودن نموده و هم قطاران ديني وي و كاهنان فقه شيعه بر اين امر شهادت دادند. و مردم در مقابل گفته هاي وي رام شده و به عنوان فقيه مجتهد با وي بيعت نمودند. پس از آن ادعاي ولايت بر مردم و سلطه خداوندي را نموده و بزرگ كاهنان فقه و مجتهدين شيعه بر اين امر شهادت دادند. در نتيجه تعداد كثيري از شيعه ايران مطيع فرمان او گشته و او سمت حاكميت به امر خداوند را بدست آورد، و بر شيعه مدت ده سال با آتش و آهن حكمراني كرد، و هر كسي كه به سلطه الهي وي اعتراف نكرد را به ميادين اعدام و تيرباران فرستاد. 

اين مقايسه بسيار ساده حقيقت واحدي را بر ما روشن ميسازد كه: ادعاهاي باطل هر چند كه بزرگ، مردود، و مسخره باشند، در صورتيكه از طرف تبليغگران حاكم تاييد شوند، براحتي مورد قبول عقول ساده جمعيت قرار ميگيرند. سازمان تبليغات عصر فراعنه را كاهنان تشكيل ميدادند. و در عصر ما اين تبليغات را رجال دين و واعظان هيئت حاكم و بال پرهاي منتشر آنان در دنياي تشيع، يعني كوچك مردان دين و مجلات و نشريات و كتب بر عهده دارند. 

اينگونه كه پيداست سايه سنگين اين ادعاهاي باطل همچنان سرزمين شيعه را فرا گرفته است. و اينچنين است كه مشاهده ميكنيم، باطل به حق تبديل گرديده، و حق به عنوان باطل معرفي ميگردد …… بالاخره اين ولي فقيه درگذشت و در پشت سر خود آنچنان خرابي و دماري را بر جاي گذاشت كه هرگز قابل اصلاح نيست. او در عهد حياتش از افرادي كه سلطه مملكت را در دست گرفته بودند كمك ميگرفت كه در حقيقت ايادي وي بودند كه امر و نهي ميكردند. و هر شقاوت و جنايتي كه در مجتمع شيعه در مدت حكم او پديدار گشت بدست اين افراد انجام گرفت. و پس از مرگ وي همين خلفاي او حكم را در دست گرفته و همانگونه كه جانشينان اسكندر پس از مرگش ايران را بين خود قسمت كردند، ايران شيعه را در ميان خود تقسيم نمودند. 

پس ميبينيم كه نفوذ شعبده و باطل به مرحله بسيار خطرناكي رسيده است. گروهي كه بايد آنان را همانند مجرمان جنگي محاكمه نموده و بخاطر زشت ترين جنايات در طول ده سال، از صحنه وجود پاك شوند، زمام امور را بار ديگر در دست گرفته و اعلام ميدارند كه آنان بر راه امام راحل قدم بر ميدارند. 
(س) – چرا بعضي از شيعه با رهبريت مذهبي در ايران همدردي نموده و با مردم شيعه محنت زده ايران همدردي نمينمايند؟
(ج) – شايد اين موضوع از خطير ترين موضوعاتي است كه عالم اسلامي و بخصوص شيعه با آن روبروست. شايد كسي تا كنون در مورد اين موضوع خطير گوشزدي ننموده و يا سخني نگفته باشد. و با وجود اينكه بسياري از دول اسلامي و كشورهاي منطقه با تبعيت شيعيان داراي قوميتهاي مختلف از رهبريت شيعه در ايران مواجه بوده و رنج ميبرند، شايد تاكنون كسي متوجه اين امر نيز نشده باشد. در اينجا سعي ميكنيم خطرهاي بزرگي كه از اين تبعيت ناشي شده و خواهد شد را توضيح دهيم تا شيعيان با عمق اين خطرها آشنائي پيدا كنند. 

شيعه در تبعيت خود از مسئله قوميت فراتر رفته و به آن اهميتي نميدهد. بهترين مثال براي تبعيت تشيع از رهبريت روحاني را كه در مقام مقايسه ميتوان عنوان نموده، تبعيت مسيحيان از اسقف اعظم بود كه مدت چهار قرن اين مقام در اختصاص ايتاليائيها قرار داشت، تا اينكه پاپ لهستاني فعلي پاي به صحنه گذاشت. سپس مسيحيان سرتاسر جهان علي رغم داشتن قوميتهاي مختلف بدون توجه به ايتاليائي بودن پاپ از وي تبعيت ميكردند. مسئله رهبريت مذهبي تشيع نيز بهمين صورت نمايان ميشود. شيعيان پاكستاني، هندي، آفريقائي و لبناني همه و همه در عقيده مذهبي خود، پيرو رهبريت مذهبي ايران ميباشند. پس رهبريت تشيع، ايراني است و پيرواني از قوميتهاي مختلف دارد. رهبريت مذهبي تشيع در پنج قرن اخير و پس از اينكه شاه اسماعيل صفوي تشيع را وارد ايران كرد، غالبا بدست ايرانيان بوده است. و ميتوان رهبران عرب شيعه را كه بسيار قليل بوده اند از اين قاعده مستثني نمود. با توجه به اين مسائل با اين سئوال روبرو خواهيم شد كه چرا رهبريت مذهبي تشيع بصورت اغبيب همواره در احتكار ايرانيان بوده است؟ در جواب اين سئوال دو امر متناقض روشن ميگردد. يكي از اين دو امر سادگي ما شيعيان امامي و اخلاص ما در پيروي عقيده تحميل شده بر ماست، و امر ديگر مكر و تيز هوشي رجال دين ايران است كه همواره براي رهبريت مذهبي و مرجعيت، اشخاصي ايراني را كانديد نموده و اين امر را در انحصار خود در آورده اند. در اينجا راز بسيار خطرناكي نهفته است كه تاكنون كشف نشده و آن از سويي زير پا نهادن قوميت در تبعيت از رهبريت مذهبي، و از سويي ديگر تمسك رجال دين شيعه ايران به تعصب و قوم گرائي است. 

چرا با توجه به اينكه در بين رجال دين شيعه در قوميتهاي مختلف مانند عرب، هندي و پاكستاني عناصر باكفايت و داراي شرايط رهبري و اجتهاد و مرجعيت يافت ميشوند، همواره رجال شيعه ايران براي رهبريت مذهبي، عناصري ايراني را نامزد ميكنند؟ در اينجا راز ديگري فاش ميشود و آن اين است كه رهبريت مذهبي ايران و اعوانش عقيده دارند كه رهبريت ديني مذهبي تشيع بايد حتما شخصي ايراني باشد. چون ايران حكم قلب تپنده مذهب شيعه را دارد، پس اين رهبري بايد در ايران و در دست ايراني باقي بماند تا از مكدر شدن صفاي اين رهبريت جلوگيري شده و در اين قلعه بلند از آن محافظت ميشود تا دست ديگران از آن كوتاه بماند. و در اين صورت است كه اين رهبريت مذهبي ميتواند از امكانات شيعه در ايران استفاده كرده و از آن در صادر نمودن اين انقلاب مذهبي كه در ولايت فقيه و بدعتها و خرافات و پيچيدگيها خلاصه ميشود ياري جويد كه هرگز اين مزايا را نميتوان در رهبري هندي، پاكستاني، و يا عربي جستجو نمود. خطر بزرگي كه ميخواهم بدان اشاره كنم در اينجا نمايان ميشود و آن اين است كه شيعيان جهان هنگاميكه در امور عقيده، بدون توجه به قوميت از رهبريت روحاني پيروي ميكنند، (اين امر بدين معني است كه شيعه لبناني، هندي، پاكستاني، آفريقائي و غيره از رهبريت شيعه در ايران متابعت مينمايند)، و زمانيكه رهبريت تشيع در ايران از كالبد روحاني صرف خارج شده و تبديل به نظامي سياسي و داراي قدرت تحك