نه با آنها كه گويندگان لا اله الا الله هستند مي‌جنگي؟ ولي ابوبكر نظر آنها را رد كرده چنين مي‌پنداشت كه امتناع از پرداخت زكات به منزله زير پا گذاشتن ركني از اركان دين اسلام است. پس هر چه زودتر بايد با اين گروه جنگيد و آنها را از قدرت ساقط ومطيع پرداخت زكات نمود. زيرا اهمال امر آنها، منجر به هدم ساير اركان دين خواهد شد‌. و فرمود: به خدا با هر كسي كه بين نماز و زكات جدايي دانسته، اين را قبول كند و آن ديگر را نپذيرد مي‌جنگم. زيرا زكات حقي است از حقوق مالي دين اسلام. پس اگر كسي آنرا نپردازد، بايد با او جنگيد و به زور از او گرفت. چنانكه قرآن مي فرمايد: ﴿فَإِن تَابُواْ وَأَقَامُواْ الصَّلاَةَ وَآتَوُاْ الزَّكَاةَ فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمْ﴾ يعني پس از هر گاه از كفر خود دست كشيدند و نماز خواندند و زكات پرداختند، شما از آنها دست برداريد.
مفهوم اين آيه كريمه اينست كه اگر نماز بخوانند ولي از پرداخت زكات خودداري ورزند، بايد با آنها جنگيد تا مطيع گردند و زكات بپردازند. نظر ابوبكر همين بود كه آيه مباركه مي‌فرمايد.
بنابراين مسلم است كه اين گروه از اصل دين خود برنگشته بودند، ولي نسبت به پرداخت زكات خود به دولت اسلام شبهه و توهمي پيدا كرده بودند كه بي اساس و مخالف قرآن بود. گروه‌هاي اول، دوم و سوم اصلاً مسلمان نشده بودند تا گفته شود پس از رحلت رسول الله مرتد شدند و از مسلماني برگشتند.
گروه چهارم به درستي مؤمن نشده بودند و ايمانشان متزلزل بود چنان كه قرآن درباره آنها مي‌فرمايد: ﴿ قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ﴾ يعني اعراب گفتند ما ايمان آورديم، بگو شما به درستي ايمان نياورده‌ايد و لكن بگوئيد تسليم شديم و تاكنون ايمان به دل‌هاي شما راه نيافته است.
با دقت در بيانات فوق واضح است كه پس از وفات رسول الله هيچ احدي از مؤمنين حقيقي از دين حق برنگشت و مرتديني كه در كتب وتواريخ ذكر شده‌اند مرتد از دين نبودند، بلكه برگشتگان از اطاعت حكومت اسلام بودند. رأي و نظر دكتر طه حسين دانشمند مشهور مصري نيز همين است. او در كتاب خود بنام مرآه الاسلام در اين باره مي‌گويد: «عرب از جهاتي بر ابوبكر شوريدند. بسياري از آنها گفتند: نماز مي‌خوانيم ولي زكات نمي‌دهيم. آنها پنداشتند كه زكات نوعي باج است كه هرگز با آن خو نگرفته بودند؛ بلكه هر چه بيشتر از آن بيزار بودند چون آن را نوعي زبوني و ذلت مي‌دانستند. ابوبكر پيشنهادشان را نپذيرفت و تصميم گرفت كه مردم آنچه را كه به پيغمبر (دولت اسلام) مي‌پرداختند به او نيز بپردازند ابوبكر گفت ايشان ميان نماز و زكات جدائي مي‌اندازند با آنكه خدا ميان اين دو جدائي نيفكنده بارها اين دو را در قرآن با هم ذكر فرموده است. پس اينان به نحوي از حكم قرآن سرپيچيدند. دكتر طه حسين مي‌افزايد:
در ميان مردم ديگر از عرب دروغگوياني ظهور كردند كه خود را پيغمبر پنداشتند و بر قوم خود سخناني به ادعاي آنكه وحي است خواندند. اسود عنسي در يمن و مسيلمه در ميان بني حنيفه در يمامه و طليحه در بني اسد و سجاح در ميان طوايفي از تميم پيدا شدند، خدا به راستي در اين آيه فرموده است: ﴿ قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمَانُ فِي قُلُوبِكُمْ﴾ «يعني بدويان گفتند ايمان آورديم بگو ايمان نياورديد و لكن بگوئيد اسلام آورديم؛ چه هنوز ايمان به دل‌هايتان در نيامده است» چنانكه مي‌بينيم دكتر طه حسين مرتدين يعني شورشيان را دو گروه مي‌شمارد يكي مسلمين مانع زكات، دوم عرب غير مسلمان كه پيرو پيغمبران دروغين شده بودند. دكتر طه حسين در آخر كلام خود حضرت ابوبكر را در فرونشاندن آتش آشوب شورشيان و تسلط كامل بر اوضاع به خوبي مي‌ستايد. پس اين دانشمندان شهير هم متوجه مطلب شده، چون معتقد است كه هيچ يك از مسلمانان حقيقي مرتد نشده و از دين خود برنگشته است. همچنين دكتر اسماعيل سليمان المير علي در صفحه 91 كتابش بنام (خلفاء محمد) پس از بحث در اين مطلب مي‌گويد: (بنابراين واضح است كه اين جنگ‌هاي مشهور به جنگ رده در واقع نه براي اين بود كه آتش فتنه و انقلاب مردمي كه قبلاً دين اسلام را قبول كرده بودند ولي بعداً از دين برگشته عليه آنان قيام كرده بودند فرونشانده شود. خير‌حقيقت اين است كه اين جنگ‌ها با دشمناني بود كه نه دين اسلام را شناخته بودند و نه آن را پذيرفته بودند، اين جنگ‌ها براي اين بود كه آنها را وادار به تسليم نمايد تا به جماعت مسلمين پيوسته تحت حكم دولت اسلام درآيند.
در خاتمة اين مبحث توجه خوانندگان محترم را به اين مطلب معطوف مي‌دارم كه قوم عرب چه قبائل بدوي صحراگرد چادرنشين و چه طوايف شهرنشين عرب همه خودمختار و مستقل بودند و جداجدا و به صورت ملوك الطوايفي بدون آنكه براي حفظ نظام خود قانوني داشته باشند بر خود حكومت مي‌كردند. قانونشان همان دستور و فرماني بود كه ارادة رئيس آنها بدان تعلق مي‌گرفت و از زبانش خارج مي‌گرديد.
هر يك از اين قبائل و طوائف براي خود معبودي مخصوص به خود داشته آن را مي‌پرستيدند. اين تفرق حكومت‌هاي بي قانون و اين تنوع معبودهاي باطل و اين اختلاف پرستش‌هاي بي كتاب موجب شده بود كه از خود يكديگر جدا و هر كدام مستقل زندگي نمايند و هرگز تحت تسلط حكومت واحدي درنيايند تا عنوان ملت واحدي به خود بگيرند. هيچ‌گاه معبود و آئين واحدي را نپذيرفته بودند تا اتحاد ديني داشته باشند و گرچه همه قبائل و طوائف عرب اعتقاد و ايمان به قدسيت كعبه داشتند و هر سال براي انجام حج به شهر مكه مكرمه روي مي‌آوردند و در يك زمان و يك مكان جمع مي‌شدند؛ ولي در عين حال هر يك ازاين قبائل بت مخصوص براي خود در داخل و خارج كعبه گذاشته بودند و در هنگام طواف و پرستش فقط متوجه بت مخصوص خود مي‌شدند. پس در اين اجتماع هم يگانگي نداشتند. بنابراين مسلم است كه چنين مردمي كه طرز زندگي آنها اين چنين و نحوه آئين و پرستش‌شان آن چنان باشد خيلي مشكل است كه به آساني و براي هميشه از استقلال ديني و خودمختاري قبيله‌اي خود چشم بپوشند و خود را تحت تسلط ديگري قرار دهند.
ولي چون حكومت حضرت رسول حكومتي بود كه بر پايه و اصول روحانيت قرار داشت و كليه قوانين و احكام وتصرفات آن حضرت از طريق وحي آسماني و با الهام الهي تلقي و اجراء مي‌گرديد و آن حضرت بين افراد كليه قبائل و عشائر عرب مساوات و برابري مراعات مي‌فرمود و به هيچ وجه در هيچ موردي هوا و هوس نفساني را كه امر طبيعي هر بشري است نسبت به هيچ كس حتي نسبت به خويش و قوم يا دوستان نزديك خود به كار نمي برد بلكه هميشه در هر امري حقيقت را در نظر مي‌گرفت و توجه به حق مي‌فرمود و در واگذاري وظائف و مأموريت، دائماً درايت و معرفت و لياقت اشخاص را در نظر مي‌گرفت، بدون آن كه از اين بابت تعصبت قوميت بكار برد يا افراد ق