 فرا رسيدن شب بين اهل مدينه تقسيم نمايد و چون فرش بهارستان قابل تقسيم نبود، با اعضاي مجلس خلافت مشورت فرمود كه چه كند. بعضي گفتند: اين فرش بايد به خودت اختصاص داشته باشد. كسي حقي در آن ندارد؛ ولي قبول نكرد و چنان كه بعضي از تواريخ مي‌گويند، طبق پيشنهاد حضرت علي بن ابي‌طالب آن را قطعه قطعه و تقسيم فرمود. قطعه‌اي كه به حضرت علي رسيد، آن را به بيست هزار درهم فروخت.
راهي جز اين نبود. زيرا سازمان دستگاه خلافت خليفه مسلمين به حدي ساده و بي‌آلايش بود كه برداشت نمي‌كرد چنين فرشي را به كار ببرد. گذشته از اين دين اسلام استعمال يا نگهداري چنين فرشي را كه با سيمهاي طلا و نقره مطرز و با جواهرات گران‌بها مرصع شده بود، براي مسلمين حرام مي‌داند. پس راهي نبود جز همين راهي كه حضرت علي پيشنهاد داد و حضرت عمر با آن موافقت فرمود.چون حضرت عمر پس از فتح مدائن به سعد اجازه نداد لشكر فراري پارس را تعقيب كند، در قصر شاهي مدائن سكونت كرد و مسلمين را نيز در خانه‌هاي مدائن ودر اطراف قصر اسكان داد و به نظم امور داخلي مشغول گرديد.
مدت زيادي نگذشته بود كه سعد به وسيله جاسوسانش خبر يافت كه سربازان فراري مدائن با فيروزان در شهري به نام جلولاء كه بيش از چهل مايل از مدائن فاصله نداشت، جمع شده‌اند. نيز مطلع شد كه عده زيادي سرباز از نواحي مختلف به حلوان اقامتگاه كنوني يزدگرد آمده‌اند و او آنها را براي تقويت پارسيان به جلولاء اعزام داشته است، و باز هم پشت سر هم مرتباً كمك نظامي و تداركات و آذوقه به آنجا مي‌رساند. بدين ترتيب لشكر مهمي در جلولاء گرد آمده، دست اتحاد به هم داده با هم عهد و پيمان بسته‌اند كه تا وقتي كه مسلمين را به كلي نابود يا حد اقل از سرزمين خود اخراج نكنند دست از جنگ نكشند، يا مردانه در راه وطن جان ببازند.
چون سعد از خليفه اجازه اقدامي نداشت، ماجرا را به حضرت عمر در مدينه اطلاع داد و منتظر فرمان گرديد.
حضرت عمر به محض دريافت نامه سعد فوراً به وي امر كرد تا دو هزار سرباز تحت فرمان هاشم بن عتبه (كه يكي از فرماندهان بصير جنگ بود و قبلاً از جبهه شام به امر عمر به عراق آمده و در جنگ قادسيه شركت كرده بود) به سوي جلولاء حركت دهد. قعقاع بن عمرو قهرمان بي‌باك قادسيه را نيز همراهش بفرستد. هاشم با لشكرش كه قعقاع در پيشاپيش آن بود، حركت كرد و خيلي سريع به جلولاء رسيد و آن را در محاصره افكند. گرچه تا هفده روز بين طرفين در خارج حصار شهر جنگهاي كوتاهي در مي‌گرفت، ولي هيچ‌كدام از اقدام خود نتيجه خوبي نمي‌گرفت، تا آن كه لشكر پارس صبح روز هجدهم همه با هم از شهر خارج شدند و مردانه شديدترين جنگ خود را آغاز كردند. تاريخ ابن كثير مي‌گويد: روز هجدهم هر دو لشكر به حدي بر شدت عمليات خود افزودند و جنگ و كشتار به نحوي شديداً به ميان آمد كه حتي جنگ قادسيه هم به پاي آن نمي‌رسيد. چون وقت نماز ظهر رسيد، مسلمين فرصت نيافتند نماز شان را به طور عادي بخوانند اين بود كه به ناچار در همان حالي كه مي‌جنگيدند مشغول نماز شدند و ركوع و سجود و ساير اركان عملي نماز شان را با اشاره به جاي آوردند.
هنگامي كه روز به آخر مي‌رسيد، قعقاع كه مي‌ترسيد مسلمين در اول شب طبق عادت و رسم آن زمان دست از جنگ بكشند، آنها را با سخنان حماسي و سحر انگيزش به ادامه جنگ تحريك و آنها را طوري به هيجان آورد كه گويي جان تازه‌اي گرفته‌اند. همه با هم در اول شب مجدداً حمله شديدي بر لشكر خسته پارس نمودند.
لشكر پارس گرچه در اين هنگام كه طبعاً زمزمه حب وطن را بر لب داشتند خيلي پايدار و مردانه جنگيدند و تلفات سنگيني بر مسلمين وارد مي‌ساختند؛ ولي به هر حال در بين آنها همان سربازان شكست خورده قادسيه و فراريان مدائن بودند كه هنوز رعب و ترس آن شكست از دلشان در نرفته بود از طرفي چون در طول روز خيلي شديد جنگيده و خسته و ضعيف شده بودند، اينك كه شب فرا رسيده است، سربازان اسلام از شدت ايمانشان احساس خستگي نمي‌كنند و نه تنها دست از جنگ نمي‌كشند، بلكه بر شدت حملاتشان مي‌افزايند، لذا لشكريان پارس تاب مقاومت از دست دادند و ميانه صفوفشان شكافته شد و قسمت چپ و راست صفوفشان مختل شد و در هم ريخت.
در اين هنگام قعقاع با جمعي از دلاوران مسلمين خود را به دروازه حصار شهر رساندند و آن را در اختيار گرفتند تا از برگشت سربازان پارس به داخل شهر جلو گيرند. اينك مسلمين از هر سو بر آنها تاختند. عده زيادي از آنها كه در محاصره مسلمين افتاده بودند، به قتل رسيدند. مهران فرماندهشان نيز به دست قعقاع كه او را تعقيب مي كرد در نزديك خانقين كشته شد. عده‌اي از آنها كه نجات يافتند، از تاريكي شب استفاده كرده شتابان به سوي حلوان گريختند. شهر جلولاء به دست مسلمين افتاد.
يزدگرد پس از سقوط جلولاء يقين داشت كه مسلمين به حلوان حمله خواهند كرد و اگر باز در اينجا بماند، كشته يا اسير خواهد شد؛ لذا از آنها خارج شد و به ناحيه ري گريخت.
مسلمين پس از فتح جلولاء چنان كه يزدگرد پنداشته بود، فوراً به سوي حلوان حركت كردند و پس از جنگ كوتاهي كه در خارج شهر با نگهبانان رخ داد پيروزمندانه وارد شهر شدند. اينك شهر مهم حلوان اقامتگاه يزدگرد نيز در فاصله كمي به تصرف مسلمين در آمد.
طوري كه تواريخ مي‌نويسند، مسلمين در شهر جلولاء و حلوان ثروت زيادي به غنيمت گرفتند، زيرا علاوه بر آنچه كه قبلاً در اين دو شهر موجود بوده است، اموال و اشياء ونفايس زيادي كه يزدگرد و فراريان مدائن از آنجا با خود به اين دو شهر آورده بودند نيز موجود بود. همه اينها به دست مسلمين افتاد.
مي‌گويند: ارزش زيورآلات و نفايس گران‌بهايي كه در اين دو شهر به دست مسلمين افتاد، سي ميليون پول رايج آن زمان بود. همچنين پول نقد، اطعمه، البسه و ابزار وادوات جنگي ثروت زيادي بود كه نصيب مسلمين گرديد. چنان كه تاريخ ايران تأليف پيرنيا در صفحه 236 مي‌گويد: صد هزار اسب ممتاز و اصيل جزء غنايمي بود كه در اين دو جنگ به دست مسلمين رسيد.
سعد بن ابي وقاص چهار پنجم از اين غنايم را بين فرماندهان و سربازان لشكر اسلام تقسيم كرد و يك پنجم آنها را به وسيله زياد بن ابي سفيان به مدينه نزد عمر -رضي الله عنه- فرستاد.
چون زياد اول شب به مدينه رسيد، عمر دستور فرمود اموال غنايم را در مسجد نبوي نگهداري كنند و عبدالرحمن بن عوف و عبدالله بن ارقم را موظف فرمود تا نگهباني و حراست نمايند.
وقتي كه عمر از نماز صبح فارغ شد، به انتظار طلوع خورشيد ننشست. آنگاه امر فرمود تا پرده از روي اموال بردارند. چون چشمش به آن مقدار طلا و جواهر گوناگون و مسكوكات طلا و نقره افتاد، به جاي آن كه از خوشحالي بخندد به گريه افتاد. عبدالرحمن بن عوف عرض كرد: يا اميرالمؤمنين! چرا گريه مي‌كني؟ به خدا قسم اكنون وقت خوشحالي و شكر خداوند است.
عمر گفت: به خدا گريه‌ام از اين است كه هر قومي به چنين ثروتي برسند، نسبت به هم كينه و حسد مي‌ورزند و نسبت به يكديگر بدبين مي‌شوند به جان هم مي‌افتند.
آر