ت؟ يا اينكه به قول علي (ع) : " كان ذلك  لِـلَّـهِ رضىً = آن كار موجب رضاي خداست"؟ علاوه بر اين علي (ع) مي فرموده: «واللهِ مَا كَانَتْ لِي فِي الْخِلافَةِ رَغْبَةٌ ولا فِي الْوِلايَةِ إِرْبَةٌ ولَكِنَّكُمْ دَعَوْتُمُونِي إِلَيْهَا وحَمَلْتُمُونِي عَلَيْهَا» = سوگند به خدا من رغبتي به خلافت نداشتم، و نيازي به وِلايت نداشتم، امّا شما مرا به خلافت خوانديد و مرا بدان وادار كرديد"! (نهج البلاغه، خطبة 196). آيا علي (ع) را خداوند متعال براي خلافت و ولايت امّت اسلام تعيين فرموده بود، كه آن حضرت بدان ميل و رغبت نداشت و براي احراز آن اقدامي نكرد؟ آيا رسول اكرم (ص) نيز ـ نعوذ بالله ـ به نبوّت و رسالت إلـهي خويش راغب و مايل نبود؟ اگر علي (ع) از سوي پروردگار براي خلافت برگزيده شده بود، چرا با ابو بكر و عُمَر بيعت فرمود؟ آيا بيعت بر خلافت، با فرد غاصب، از سوي كسي كه خداوند او را به خلافت گماشته صحيح است و زير پا گذاشتن فرمان خدا نيست؟ اگر علي (ع) را خداوند مأمور به خلافت فرموده بود، چرا حتّي وقتي كه مردم به در خانة آن بزرگوار هجوم آورده و با اصرار خواستند با حضرتش بيعت كنند، فرمود: «فَأَقْبَلْتُمْ إِلَيَّ إِقْبَالَ الْعُوذِ المَطَافِيلِ عَلَى أَوْلادِهَا تَقُولُونَ الْبَيْعَةَ الْبَيْعَةَ قَبَضْتُ كَفِّي فَبَسَطْتُمُوهَا ونَازَعَتْكُمْ يَدِي فَجَاذَبْتُمُوهَا» = "همچون آهوان بچه دار تازه زاييده كه به فرزندشان روي آورند، به سويم آمديد، در حالي كه مي گفتيد: بيعت، بيعت! دستم را بستم، آن را گشوديد، دستم را از دست شما جدا كردم آن را كشيديد" (نهج البلاغه، خطبة 137 و 229) در صورتي كه اگر خلافتِ آن حضرت امري إلـهي بود، مي بايست اكنون كه مانع مفقود و مقتضي موجود شده بود و حقّ به ذيحقّ باز مي گشت، اگر براي گرفتن حقّ خود شتاب نمي ورزيد، لا اقلّ امتناع و اظهار بي ميلي نكند، نه آنكه بفرمايد: «دَعُونِي والْتَمِسُوا غَيْرِي!  ...أَنَا لَكُمْ وَزِيراً خَيْرٌ لَكُمْ مِنِّي أَمِيراً  وإِنْ تَرَكْتُمُونِي فَأَنَا كَأَحَدِكُمْ ولَعَلِّي أَسْمَعُكُمْ وأَطْوَعُكُمْ لِمَنْ وَلَّيْتُمُوهُ أَمْرَكُمْ..» = مرا واگذاريد و ديگري رابجوييد! اگر رايزن شما باشم، برايتان بهتر است كه اميرتان باشم و اگر رهايم كنيد، چونان يكي از شمايم و سخن پذيرترين و مطيع ترين فرد خواهم بود" (نهج البلاغه، خطبة91) اين استنكاف براي چه بود؟ و چرا و ظيفة إلـهي خويش را به اصرار ديگران به عهده نمي گرفت؟ اگر خداوند علي (ع) را به خلافت نصب فرموده بود، چرا به جاي آنكه حضرتش صبح و شام و در هر كوي و برزن مردم را از مخالفت با فرمان إلـهي بيم دهد و خلافت إلـهي خويش را يادآور شود و با تمام توان در احراز خلافتي كه شرعاً بدان مأمور بود، برآيد و خلفاء را از غصب خلافت نهي فرمايد و آن را نامشروع و حرام اعلام كرده و يا لا اقلّ در بارة ايشان سكوت كند، به شهادت آنچه در آثار قدماي اماميّه آمده است از آنان تعريف و تمجيد هم كرده است، از جمله در بارة أبو بكر مي فرمايد: "فتولى أبو بكر فقارب واقـتـصد = أبو بكر ولايت را با صدق نيّت به دست گرفت و به راه اعتدال رفت." (كشف المحجَّة لثمرة المهجة، سيد بن طاووس، چاپ النجف، 1370هـ ق، ص177) و يا در بارة عُمَر مي فرمايد: "تولى عمر الأمر وكان مرضي السيرة ميمون النقيـبة = عُمَر خلافت را به عهده گرفت و رفتاري پسنديده داشت و فرخنده نَفْس بود" (الغارات، أبو اسحـق الثقفي، الجزء الاوّل، ص307) و نيز در بارة همين دو تن فرموده: " أحسنا السيرة وعدلا في الأمة = آن دو كردار نيكو داشته و در امّت به عدالت رفتار كردند" (وقعة صفين، ص 201)، و چرا حضرتش عُمَر را به دامادي پذيرفت (منتهى الآمال، شيخ عباس القمي، ص186، وسائل الشيعه: ج17، كتاب الميراث، ص594) و در نماز به شيخين اقتداء مي كرد (وسائل الشيعة، ج5، كتاب الصّلاة، ص383) و نام غاصبين خلافت را بر فرزندان خويش مي گذاشت (الإرشاد، شيخ مفيد، دار المفيد للطباعة و النشر، ج1، ص354، و منتهي الآمال، ص 188و382).  آيا تمام اين كارها از جانب اسوة مؤمنين و امام المتقين علي (ع) بدان منظور بود كه غاصبين رسوا شده و امّت اسلام با اصول و احكام شريعت، خصوصاً امامت منصوصه، آشناتر شوند وحجّت بر آنان تمام شود؟! (x)
(153) "مروج الذهب"، مسعودي ج2 ص 425 ـ تاريخ الامم و الملوك، طبري ج5 ص 146 ـ البداية والنهاية، ابن كثير ج 7 ص232 به بعد.
(154) چگونه ممكن است حضرت علي (ع) چنين بگويد، در حالي كه خود خطاب به مردم مي فرمود: "فإني لستُ في نفسي بفوق أن أخطي و لا آمن ذلك من فعلي = من خود را بالاتر از خطا نمي دانم و كارم نيز از خطا در أمان نيست"؟ (نهج البلاغة، خطبة 216) (برقعي).
(155) رجال كشي، چاپ نجف ص 111.
(156) در سلسلة روات اين حديث "علي بن ابي حمزه" قرار دارد كه با وي در بررسي سند حديث هشتم (صفحة 216 كتاب حاضر) آشنا شديد. ديگر از راويان آن "محمد بن عبد الله بن مهران" است كه در بارة او نيز در كتاب "جامع الرواة" (ج2 ص144 و 145) مي خوانيم كه "نجاشي" و "علامة حلي" او را غالي و كذاب و فاسد المذهب و فاسد الحديث معرفي كرده اند و "كشي" نيز او را غالي مي داند. علامة حلي مي گويد وي كتابي در بارة ممدوحين و مذمومين دارد كه دال بر خباثت و دروغگويي اوست.  
(157) روايتي كه زيد (= فرزند امام سجاد) به مؤمن الطاق گفت پدرم در بارة امامت منصوصه سخني نگفته است" نيز از همين "ابو خالد كابلي" روايت شده است!! رجوع كنيد به صفحة 158 كتاب حاضر.5 ـ بيعت مردم كوفه با زيد بن علي بن الحسين از قضاياي روشن تاريخ اسلام است. خروج و عقيدة آن بزرگوار اين بوده كه در فرزندان علي و فاطمه (ع) امام آن كسي است كه براي امر به معروف و نهي از منكر و دفاع از دين به امر جهاد پرداخته و با شمشير قيام كند و اين از واضحترين حجج آن حضرت است و دليل است كه آن حضرت اصلا منكر نص امامت در خاندان نبوت بوده، چنانكه پاره اي از بيانات آن بزرگوار از تفسير "فرات بن ابراهيم كوفي" كه از كتب معتبرة شيعه است، قبلا گذشت و نيز در "اصول كافي" از "علي بن حكم" از "ابان" و در رجال كشي(158) از ابو خالد كابلي گفتگوئي كه بين زيد بن علي بن الحسين و ابو جعفر الاحول معروف به مؤمن الطاق در خصوص منصوصيت ائمه واقع شده، مؤيد تفسير فرات است و خلاصة آن اين است كه: زيد، فرزند امام سجاد و برادر امام باقر ـ عليهما السلام ـ سخن مؤمن الطاق را كه مي گويد: "پدرت و برادرت امامان مفترض الطاعه از جانب خدايند، نمي پذيرد و پاسخ مي دهد: پدرم چنين ادعايي نكرده، آيا مي پنداري پدرم كه راضي نمي شد لقمه اي داغ، زبانم را بسوزاند، راضي مي شود كه من با نشناختن أئمة إلهي در آتش جهنم بسوزم و او امام واجب الاطاعه را به من خبر نمي دهد؟ اين حديث از طريق ديگري نيز در رجال كشي از ابي مالك الاحمسي از مؤمن الطاق روايت شده است.
به هر حال جناب زيد بن علي بن الحسين كه بنا به روايت كتاب "الروض النضير(159)" و كتاب "منهاج" و "هدايه الراغبين" ممدوح رسول خدا و بنابه نقل كتاب "الملاحم" ابن طاووس(160) و "ع