 نيآمدند(17) ! آنگاه يعقوبي داستان آمدن عمر را به همراهي گروهي به خانة حضرت فاطمه (ع) و مخالفت آن حضرت را با آنان آورده و سپس مي نويسد: گروه مخالف چند روزي در مخالفت خود پايدار ماندند آنگاه يك يك آمده با ابو بكر بيعت كردند اما علي (ع) تا شش ماه و به قولي تا چهل روز بيعت نكرد. آنگاه داستان عزلت و كناره گيري انصار را از بيعت با ابو بكر آورده كه قريش از اين جهت خشمناك شدند و خطيبان ايشان در اين باره سخناني گفتند و عمرو بن العاص پيش آمد و قريش به او گفتند بر خيز و از انصار بدگويي كن، او نيز چنين كرد، اما فضل بن عباس برخاسته و سخنان عمرو بن عاص را پاسخ گفت، آنگاه به خدمت علي (ع) آمد و حضرتش را از ماجرا آگاه كرد و شعري در اين باره گفت، علي (ع) غضبناك بيرون آمده و داخل مسجد شد و انصار را به خير و خوبي ياد كرد و سخنان عمرو عاص را رد نمود(18) و چون انصار ماوَقَع را شنيدند آن را خوش داشته و مسرور شدند و به نزد حسان بن ثابت آمده و از او خواستند تا در جواب قريش شعري بسرايد و از علي به خوبي ياد كند و او نيز چنين كرد.
در كتاب "الإمامة والسياسة" ابن قتيبه و ساير تواريخ اسلامي داستان بيعت علي (ع) با ابو بكر چنين آمده است: هنگامي كه علي را به نزد ابو بكر آوردند در حالي كه آن حضرت مي فرمود بندة خدا و برادر رسول خدايم، به او گفته شد كه با ابي بكر بيعت كن، فرمود من از شما به اين امر سزاوارترم لذا با شما بيعت نمي كنم و شما به بيعت كردن با من اولي هستيد، شما امر خلافت را از انصار گرفتيد و به قرابت رسول خدا بر ايشان حجت آورديد و آن را از ما اهل بيت به غصب مي گيريد، مگر شما نبوديد كه به انصار اظهار كرديد كه شما از ايشان به اين امر اولائيد از آن سبب كه محمد (ص) از شما است، آنان نيز با اين حجت خواستة شما را داده، امارت را به شما تسليم كردند. اينك من نيز همان حجت را كه شما بر انصار آورديد بر شما مي آورم زيرا ما به رسول خدا در حال حيات وممات سزاوارتريم، پس اگر شما مؤمن ايد ما را انصاف دهيد و گرنه به همان ظلم و ستمگري باقي بمانيد در حالي كه مي دانيد چه مي كنيد؟ عمر گفت تا بيعت نكني بخود واگذار نمي شوي، علي (ع) فرمود: شيري را بدوش كه نيمي از آن تو باشد، امروز تو كار ابي بكر را محكم كن تا فردا آن را به تو برگرداند، آنگاه فرمود: اي عمر به خدا سوگند كه من گفتة تو را قبول نكرده و با او بيعت نمي كنم(19)، ابو بكر به آن حضرت گفت: اگر بيعت نمي كني من تو را مجبور نمي كنم، ابو عبيدة جراح رو به علي كرده گفت: پسر عمّو تو جوان و كم سن و سالي و اينان پيران قوم تو اند و ترا تجربه و معرفت ايشان به امور نيست و من ابو بكر را براي اين امر از حيث تحمل و اطلاع از تو تواناتر مي بينم، پس اين امر را به او واگذار، اگر تو زنده ماندي و عمرت دراز شد آنگاه تو البته در اين امر از جهت فضل و دين و علم و فهم و سابقه ات و خويشاوندي و داماد بودنت سزاوارتري، علي فرمود: شما را به خدا اي گروه مهاجرين، سلطنت محمد (ص) را در عرب از خانة او بيرون نبريد تا در قعر خانة خود مدفون كنيد، و خويشان او را از مقام او در ميان مردم و از حقشان جدا نكنيد، اي گروه مهاجرين به خدا سوگند، ما به رسول خدا از تمام مردم سزاوارتريم زيرا اهل بيت او هستيم و ما به اين امر از شما شايسته تريم مادام كه در ميان ما قاري كتاب خدا و فقيه در دين خدا و عالم به سنتهاي رسول خدا و سررشته دار امور رعيت و دفع كنندة سيئه و بديها از مردم موجود باشد كه در بين ايشان اموال را بالسويه تقسيم كند. و چنين كس هم اكنون در ميان ما هست، پس متابعت هواي نفس نكنيد تا از راه خدا گمراه شده بر دوري خود از دين حق بيفزائيد، در اين هنگام بشير بن سعد انصاري گفت: يا علي اگر اين سخن را انصار قبل از بيعتشان با ابو بكر از توشنيده بودند كسي با تو مخالفت نمي كرد. راوي مي گويد علي از حضور ابو بكر بيرون آمده فاطمه را بر چهارپائي مي نشاند و از مجالس انصار مي گذشت و از ايشان طلب ياري مي كرد اما آنان مي گفتند اي دختر رسول خدا بيعت ما با اين مرد انجام شد، اگر شوهر و پسر عموميت قبل از ابو بكر به سوي ما مي آمد از او عدول نمي كرديم(20)، اما علي (ع) مي فرمود آيا من جنازة رسول خدا را دفن نكرده در خانه اش بگذارم و در خصوص سلطنتش بيرون آمده به كشمكش با مردم بپردازم؟ و حضرت فاطمه (ع) مي فرمود جز آنچه ابو الحسن انجام داد سزاوار نبود و آنچه اينان انجام دادند خدا محاسبه و مؤاخذه خواهد كرد.
داستان سقيفه كه در كتب معتبر و سير و تواريخ اسلامي آمده، چنين است كه ذكر و اختلافي نيست مگر اندكي كه در كتب شيعه مي توان يافت و در هيچ جا يادي از غدير خم و احتجاج به آن از طرف علي (ع) و طرفدارانش و اينكه آن حضرت توسّط پيامبر به اين مقام منصوب است، نشده مگر در كتاب "الاحتجاج على أهل اللّجاج" طبرسي كه البته صحيح نيست. در اين كتاب چنين آمده است: "پس از آنكه بشير بن سعد با جماعتي از انصار به علي (ع) مي گويد: اي ابا الحسن اگر اين امر را انصار قبل از بيعت با ابو بكر از توشنيده بودند، حتي دو تن با تو در آن اختلاف نمي كرد، علي فرمود: آيا من جنازة رسول خدا (ص) را بدون تجهيز و تكفين واگذاشته و در بارة سلطنت او منازعه كنم؟! قسم به خدا كه بيم آن نداشتم احدي خود را در اين امر نامزد كرده و با ما اهل بيت منازعه كند و آنچه شما جايز دانستيد، روا شمارد و گمان نداشتم كه رسول خدا در روز غدير خم براي احدي حجتي باقي گذاشته و جاي سخن مانده باشد، از اين رو مي خواهم از مردي كه شنيده در روز غدير خم پيامبر فرمود: "هر كه من مولاي اويم، علي مولاي اوست، خدايا دوست بدار هر كه علي را دوست بدارد و دشمن بدار هر كه علي را دشمن دارد و ياري فرما هر كه علي را ياري كند و خوار فرما هر كه علي را خواركند"، برخيزد و آنچه را كه شنيده شهادت دهد.
زيد بن ارقم مي گويد دو ازده نفر(21) از كساني كه در غزوة بدر شركت داشتند گواهي دادند، من نيز از كساني بودم كه قول رسول خدا را شنيدم، لكن شهادت را كتمان كردم و لذا حضرت مرا نفرين كرد و بينائي ام از بين رفت".
مسألة احتجاج امير المؤمنين علي (ع) از قول زيد بن ارقم كه به زمان ابو بكر نسبت داده شده، بر خلاف تاريخ مسلم است و جاعل اين روايت از تاريخ بي اطلاع بوده، زيرا استشهاد علي (ع) به ماجراي غدير خم و كتمان يا عدم كتمان(22) زيد بن ارقم، طبق كتب معتبره از قبيل "بحار الأنوار" (ج22، ص32) و يا جلد اول "الغدير" علامة اميني، در سال 35 هجري و در زمان خلافت امير المؤمنين (ع) در "رحبة" كوفه واقع شده و هيچ ارتباطي به زمان ابو بكر نداشته است، بلكه امير المؤمنين در زمان تصدي خلافت و به هنگام جنگ با معاويه، به منظور اثبات حقانيت موضع خود، (ونه براي اثبات خلافت إلهي خويش) و ناحق بودن موضع معاويه و براي تشويق مردم به جنگ با فرزند ابو سفيان كه به ناحق به ستيز و دشمني با آن حضرت برخاسته بود، از مطّلعين ماجراي غدير خم خواست كه شهادت دهند و يادآور شوند كه پيامبر (ص) در آن روز در بارة كساني كه نسبت به علي (ع) محبت داشته و