رِ خود را پي مي گرفتند و ماجراي سقيفه شكل ديگري مي يافت.  
(7) ج 2، ص 82، چاپ 1375 قمري.
(8) معناي آيات چنين است: "همانا شما و آنچه كه غير از خدا عبادت مي كنيد هيمة دوزخ اند كه شما به آن وارد مي شويد" (الانبياء/98)،  "و غير از خدا، آنچه را ايشان را زيان و سود نرساند عبادت مي كنند ومي گويند اينان شفيعان ما نزد پروردگارند" (يونس/18)، و  "اين معبودها را جز براي آنكه اندكي ما را به خداوند نزديك سازند، عبادت نمي كنيم" (الزمر/ 3).  آنچه مسلم است امير المؤمنين علي (ع) در اين هنگام مشغول تجهيز جنازة رسول خدا بود درِ خانة پيغمبر را بسته و اهل بيت رسول در ماتم نشسته و به تغسيل و كفن آن حضرت مشغول بودند اما و قتي كه در سقيفه قضية بيعت جريان داشت بنا بر قول اكثر تواريخ، بني هاشم در اطراف علي بودند و پسر عمة آن حضرت زبير بن العوام نيز در ميان ايشان بود چه او خود را از بني هاشم مي شمرد زيرا مادر او "صفيه" دختر عبد المطلب بن هاشم بود و علي (ع) فرمود: "مَا زَالَ الزُّبَيْرُ رَجُلاً مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتِ حَتَّى نَشَأَ ابْنُهُ الْمَشْئُومُ عَبْدُ الله = زبير همواره از ما اهل بيت بود تا اينكه پسر ناميمونش عبد الله رشد كرد(9)".
بني اميه در اين هنگام در پيرامون عثمان بودند و بني زهره گرد سعد بن ابي وقاص و عبد الرحمن بن عوف در مسجد اجتماع كرده بودند، همينكه ابو بكر و ابو عبيدة جراح بر ايشان عبور كردند در حالي كه مردم با ابي بكر بيعت كرده بودند عمر به آنها گفت چرا مي بينم شما را كه با حلقه هاي پراكنده جمع شده ايد؟ برخيزيد و با ابو بكر بيعت كنيد زيرا مردم با او بيعت كردند و انصار نيز با او بيعت نمودند. از اين رو عثمان و هركه از بني اميه با او بود برخاستند و با ابي بكر بيعت كردند. اما علي و عباس عموي رسول خدا و هركه از بني هاشم با ايشان بود به خانه هاي خود برگشتند زبير نيز همراهشان رفت. آنگاه عمر با گروهي از جمله اسيد بن حضير و سلمه بن اشيم به سوي ايشان رفته و گفتنه برخيزيد و با ابو بكر بيعت كنيد آنان ابا كردند و زبير بن العوام با شمشير بيرون آمد، عمر گفت اين مرد را بگيريد، او را گرفتند و سلمه بن اشيم برجست و شمشير را از دستش گرفت و به ديوار زد و او را با اصرار بردند تا بيعت كرد و بني هاشم نيز به تبعيت از او بيعت كردند.

الهوامش
 (9) نهج البلاغه، كلمات قصار، شمارة 453.آنچه اكثر تواريخ بر آن متفق اند آن است كه حضرت علي (ع) از بيعت كراهت داشت و تا مدتي متوقف ماند و پس از آن به شرحي كه خواهد آمد بيعت كرد و آن ظاهراً پس از وفات حضرت فاطمه (ع) بود، در تاريخ طبري(10) آمده كه مردي به زهري گفت مگر نه اينست كه علي تا شش ماه با ابو بكر بيعت نكرد زهري گفت نه او و نه احدي از بني هاشم بيعت نكردند تا علي (ع) بيعت نمود، زيرا علي همينكه ديد مردم به او روي نياوردند ناگزير با ابو بكر مصالحه كرد، لذا به نزد ابو بكر كسي فرستاد كه به نزد ما بيا اما كسي با تو نباشيد، چون دوست نداشت عمر با او بيايد زيرا شدت و غلظت عمر را مي دانست. عمر به ابو بكر گفت تو خود به تنهائي مرو، اما وي پاسخ داد به خدا سوگند تنها نزدشان مي روم، تصور مي كني كه آنان چه خواهد كرد؟ و بر علي وارد شد در حالي كه بني هاشم همگي در نزد آن حضرت بودند، پس علي (ع) بر پاخاست و خداي را به آنچه سزاوار اوست حمد و ثنا گفت آنگاه فرمود: اي ابو بكر ما را انكار فضل تو مانع بيعت نشد و نيز به چيزي كه خدا به سوي تو سوق داد رشك نبرديم و ليكن ما چنان مي بينيم كه در اين امر ما را نيز حقي است كه شما مستبدانه بدان دست برديد آنگاه آن حضرت قرابت خود را نسبت به رسول خدا و حقي كه از آن ايشان است، يادآور شد و پيوسته آنها را مي گفت تا ابو بكر به گريه در آمد و چون علي (ع) خاموش شد ابو بكر تشهد گفت و خدا را حمد وثنا كرد آنگاه گفت: سوگند به خدا قرابت رسول خدا در نزد من محبوبتر از آن است كه من خويشاوندان خود را صله كنم و من به خدا سوگند مي خورم كه اين اموالي را كه بين من و شما است آن را جز به خير حيازت نكردم زيرا از رسول خدا شنيدم مي فرمود: ما ارث نمي گذاريم و آنچه از ما باقي ماند، صدقه است و همانا آل محمد نيز از اين مال مي خورند و من به خدا پناه مي برم و يادآور امري نمي شوم كه محمد (ص) آن را انجام داده باشد جز اينكه من نيز آن را ان شاء الله انجام دهم، آنگاه علي (ع) فرمود و عده گاه تو براي بيعت بعد از ظهر است و چون ابو بكر نماز ظهر را خواند روي بر مردم كرد آنگاه عذر علي از بيعت را آن چنان كه خود آن حضرت فرموده بود براي مردم بيان كرد. سپس علي (ع) برخاست و حق ابو بكر را عظيم شمرد و فضليت او و سابقيت او را ذكر كرد و آنگاه سوي ابو بكر رفته با او بيعت كرد! پس از آن مردم روي به علي (ع) كرده و گفتند كاري صواب و نيكو كردي. اين روايت را طبري از عايشه نقل كرده است.
طبري سپس داستان تحريك ابو سفيان را آورده كه خدمت علي (ع) آمده و آن حضرت را عليه ابي بكر تحريك كرده و گفت اگر مي خواهي اكنون مدينه را براي تو از سواره و پياده پر مي كنم. اما امير المؤمنين (ع) او را رد كرده فرمود: "طال ما عاديت الله و رسوله = مدتي مديد با خدا و رسول خدا دشمن بوده اي" و چنانكه در "الأخبار الموفقيات" (ص 585) آمده آن حضرت پيشنهاد ابو سفيان را رد كرده و فرمود مرا با پيامبر (ص) عهدي است و ما همگي به آن پايبنديم، و ساير گفتگوها كه در تواريخ آمده است.
مسعودي شيعي نيز قضية سقيفة بني ساعده را به نحو خلاصه آورده و مي گويد: "در همان روزي كه رسول خدا وفات نمود يعني دوشنبه 12 ربيع الأول سنة 11 هجرت، با ابي بكر بيعت شد در حالي كه انصار سعد بن عباده را براي بيعت نامزد كرده بودند و بين او و افرادي از مهاجرين كه در سقيفه حضور داشتند منازعه اي طولاني و گفتگوهاي عظيمي رخ داد در حالي كه علي و عباس و ساير مهاجرين مشغول تجهيز جنازة پيغمبر بودند و اين اولين اختلاقي بود كه پس از پيغمبر در ميان مسلمين رخ داد و شمار بسياري از عرب پس از رحلت رسول خدا مرتد شدند و دسته اي از آنان كافر شده و عده اي از  پرداخت زكات امتناع كردند و امر مسيلمة كذاب حنفي از يمامه و طلحه ابن خويلد اسدي كه عيينه بن حصين الفزاري از قبيلة غطفان او را كمك و ياري مي كرد از همه مهتمر و عظيمتر و ترسناكتر بود، اين دو تن علاوه بر اسود عنسي و سجاح دختر حارث ادعاي پيغمبري مي كردند(11).
احمد بن ابي يعقوب بن جعفر بن وهب الكاتب شيعي معروف به يعقوبي ماجراي سقيفة بني ساعده را به همين صورت آورده و گفته: هنوز رسول خدا را غسل نداده بودند كه انصار در سقيفة بني ساعده اجتماع كردند و سعد بن عباده را نشانيدند در حالي كه عصابه اي بر سر بسته بوده و براي او فرشي گسترده بودند(12) آنگاه به كيفيتي كه ذكر شد، داستان احتجاج مهاجر و انصار را آورده، چيزي كه در اين تاريخ به چشم مي خورد آن است كه پس از آنكه عبد الرحمن بن عوف از فضائل مهاجرين سخن مي راند، مي گويد: هر چند شما انصار را فضل و فضيلتي است اما در ميان شما كسي مانند ابو بكر و عمر و علي نيست، در اينجا سخن از علي 