ست بايد ديد و توجيهات او را بايد فهميد و حاصل آنچه در وی مذكور است چند توجيه است اول آنكه ايشان طلب ملك كذائی كردند تا معجزه باشد بر نبوت ايشان و شرط معجزه آنست كه ديگری بران قادر نشود دوم آنكه غرض ايشان از طلب ملك اقامت عدل و انصاف و ارشاد و هدايت خلق الله بود كه اين مدعا در صورت اقتدار پادشاهي باسهل وجوه ميسر مي آيد و هر قدر اقتدار زايد باشد ممد اين مطلب است سوم آنكه از كلمه «لا احد من بعدي» مراد امت اوست خاص و درخواست اين مطلب برای امتياز نبی از امت است و درين توجيه خدشه ظاهر است زيرا كه احاديث صحيحه شاهد عموم اند و لفظ هم نص است در استغراق و نيز اين توجيه در طلب ملك موصوف باين صفت بكار می آيد نه در طلب اصل ملك چه پر ظاهر است كه امتياز نبی از امت به چيزهای بسيار می تواند شد طلب پادشاهت چه ضرور بود چهارم آنكه حق تعالی ايشان را آگاه كرده باشد كه در صورت حصول ملك كذائی ايشان را اصلح در دين حاصل خواهد شد و استكثار طاعات و مبرات و خيرات خواهند نمود و ديگری را اگر اين قسم ملك حاصل خواهد شد در حق او اصلح نخواهد بود بلكه مانع از توجيه بحق و اشتغال به طاعات و خيرات خواهد گرديد و از همين قماش سخنان ديگر هم درآن كتاب مذكورند و بهر حال اين امر موجب مفضوليت حضرت سليمان و افضليت حضرت امير نمی تواند شد زيرا كه حضرت امير نيز با وجود طلاق دادن دنيا طلب خلافت فرمود و كوشش و سعی بسيار نمود تا آنكه قتل و قتال مسلمين واقع شد پس معلوم كرديم كه بعضی اشخاص را تطبيق دنيا منافی طلب ملك نمی افتد زيرا كه در طلب اين امور ايشان را حب مال و جاه مقصود نمی باشد بلكه قدرت بر جهاد اعداء الله و استيصال كفار و ترويج احكام شريعت غرا و حفظ بيت المال و صرف آن بمستحقان منظور می شود و حضرت سليمان و حضرت امير در طلب ملك و خلافت باين نيت نيك شريك اند اينقدر فرق است كه حضرت سليمان اين معنی را از خدا خواست تا بی اسباب ظاهر او را تسخير مخلوقات فرمايد چنانچه بوقوع آمد قوله تعالی «فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخَاءً حَيْثُ أَصَابَ «36»«ص» و قوله «وَالشَّيَاطِينَ كُلَّ بَنَّاءٍ وَغَوَّاصٍ «37»«ص» و حضرت امير در پرده اسباب ظاهر از جمع رجال و جنگ و قتال طلب فرمود اما ميسر نشد تا در نظر ايشان اسباب ظاهر را قدری و واقعی نماند و همين است سلوك خداوندی با خاصان خود كه ايشان را در هر دقيقه از دقايق معاملات تأديب و ارشاد ميفرمايد و انصاف آنست كه ترك دنيا مطلقا در دين محمدی مطلوب و مقصود نيست و اگر بترك دنيا تفضيل حاصل شود لازم آيد كه جوگيان هند و ريشيان كشمير و رهابين نصاری و لابنه هاء چين كه دنيا را طلاق بان داده اند زهد و خشك معاشي را شعار خود ساخته افضل باشند از حضرت سليمان و حضرت يوسف معاذ الله من ذلك يازدهم آنچه در تفضيل حضرت امير بر حضرت عيسی آورده ملخص اش دو چيز است يكی آنكه حضرت امير غاليان محبت خود را اجلا و تعزير فرمود و حضرت عيسی نفرمود دوم آنكه حضرت عيسی را بازپرس خواهد شد و ايشان محتاج بيان عذر خود خواهند گرديد و حضرت امير را نه بازپرس است و نه حاجت عذر و در هر دو چيز سخن است زيرا كه اين هر دو چيز موجب تفضيل امير بر حضرت عيسی نمی شوند اما تعزير و عدم تعزير پس بنابر آنكه غاليان محبت امير بحضور آنجناب اين كلمه كفر و هذيانات شايع و مشهور ساخته بودند و غاليان محبت حضرت عيسی بعد از رفتن ايشان از زمين بآسمان پس حضرت عيسي را تعزير آنها ممكن نبود و حضرت امير را ممكن بود بلكه اگر حضرت امير قتل مي فرمود نيز قدرت آن داشت و در صورت قتل غائله آنها بكلی منتفی می شد و چون مقدر نبود بسبب اجلا باز همان كلمات خبيثه و هذيانات قبيحه خود را در مداين و عراق و تبريز رايج كردند و اما آنكه بازپرس از حضرت عيسی واقع شود پس در قرآن مجيد ذكر آن فرمود بازپرس حضرت امير هيچ معلوم نيست و ندانستن چيزيست و نبودن چيز ديگر آری اگر بعد از حضرت امير پيغمبری مبعوث می ‌شد و قرآنی نازل ميگرديد و دران صريحا نفی بازپرس حضرت امير نزول ميی يافت البته تفرقه ثابت ميشد و درين قرآن خود عموم بعضی آيات دلالت ميكند كه از حضرت امير نيز بازپرس واقع شود قوله تعالی «وَيَوْمَ يَحْشُرُهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَقُولُ أَأَنْتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبَادِي هَؤُلَاءِ أَمْ هُمْ ضَلُّوا السَّبِيلَ «17»«الفرقان» و ايشان نيز عذر بيان كنند «قَالُوا سُبْحَانَكَ مَا كَانَ يَنْبَغِي لَنَا أَنْ نَتَّخِذَ مِنْ دُونِكَ مِنْ أَوْلِيَاءَ وَلَكِنْ مَتَّعْتَهُمْ وَآَبَاءَهُمْ حَتَّى نَسُوا الذِّكْرَ وَكَانُوا قَوْمًا بُورًا «18» «الفرقان» و در ين قسم بازپرس قصوری نيست زيرا كه درين قسم سؤالها منظور توبيخ و تنبيه پرستندگان ايشان است تا بطلان مذهب آنها از زبان معبود آنها ثابت شود بدليل آنكه از ملائكه نيز اين قسم بازپرس واقع شدنی است قوله تعالی «وَيَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَمِيعًا ثُمَّ يَقُولُ لِلْمَلَائِكَةِ أَهَؤُلَاءِ إِيَّاكُمْ كَانُوا يَعْبُدُونَ «40»«سب» و ملائكه بالاجماع معصوم و غير مكلف اند قابل عتاب و مواخذه نيستند و اگر از حضرت امير بازپرس نشود و از حضرت عيسی شود جای آن دارد زيرا كه حضرت عيسی پيغمبر بود و گفته پيغمبر حجت قاطع است كه بسبب تمسك بآن حجت عند الله عذری بهم ميرسد بخلاف حضرت امير كه ايشان سيد الأولياء بودند نه پيغمبر و گفته ولی حجت قاطعه نيست و نيز شهادت پيغمبر در حق امت به نيكی و بدی ضرور است قوله تعالي «وَيَوْمَ نَبْعَثُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيدًا ثُمَّ لَا يُؤْذَنُ لِلَّذِينَ كَفَرُوا وَلَا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ «84»«النحل» «فَكَيْفَ إِذَا جِئْنَا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَجِئْنَا بِكَ عَلَى هَؤُلَاءِ شَهِيدًا «41»«النساء» الی غير ذلك من الآيات و شهادت امام و ولی بر جميع امت ضرور نيست پس از آنجا معلوم شد كه وقوع سؤال از حضرت عيسی  و عدم وقوع آن از حضرت امير دليل صريح است بر افضليت حضرت عيسی از حضرت امير دوازدهم آنكه آنچه در قصه ولادت حضرت عيسی ذكر كرده واهی محض و مخالف تواريخ است زيرا كه در تولد حضرت عيسی اختلاف بسيار است مشهور آنست كه تولد ايشان در بيت اللحم است و بعضی گويند بفلسطين و بعضی گويند بمصر و بعضی گويند بدمشق و كسی از مورخين اين نگفته كه حضرت مريم را درد زه در مسجد بيت المقدس لاحق شده بود و اگر بفرض اين هم بوده باشد پس ازين كجا كه ايشان را از مسجد بيرون كردند بلكه نص قرآنی دلالت صريح ميكند كه ايشان را اضطرار درد بر آن آورد كه بر چيزی تكيه نمايند و بسبب آنكه علوق حضرت عيسی بی پدر شده بود از اظهار اين امر در مردم عار داشتند لاچار بصحرا زدند و ويرانه جستند و تنه درخت را تكيه گاه ساختند و چون درين حالت بصحرا رفتن و بی استعانت به كسی وضع حمل نمودن خيلی دشوار آمد بی اختيار آرزوی موت نمودند قوله تعالي «فَأَجَاءَهَا الْمَخَاضُ إِلَى جِذْعِ النَّخْلَةِ قَالَتْ يَا ل