چ امري شنع از او بوقوع نيامد بلكه به حسن تدبير و خوبي نيت او تمام مغرب زمين مفتوح شد وم خزاين و افره به حضور خلافت فرستاد و بلاد دور دست را دار الاسلام ساخت تا آن كه در جزاير مغرب نيز غارتها كرد و غنايم آورد و اهل تاريخ نوشته ان كه از غنايم او بيست و پنج لكهه دينار زر سرخ نقد جمع شده بود و اثاث پوشاك و زيور و مواشي و ديگر اصناف مال خود شماري نبود و خمس اين همه را به حضور خلافت فرستاد و در ميان مسلمين مقسوم شد و چهار خمس باقي را در ميان لشكر خود بوجه مشروع تقسيم نمود و در لشكر او بسياري از صحابه و اولاد صحابه بودند همه از سيرت او خوش ماندند و به هيچ وجه بر اوضاع او انكار نكردند از جمله آنها عقبه بن عامر جهني و عبدالحمن بن ابي بكر و عبدالله بن عمرو العاص باز چون فتنه قتل عثمان رضي الله عنه بوقوع آمد خود را كنار كشيد و در هيچ طرف شريك نشد و گفت كه ما با خدا عهد بسته ام كه بعد از قتل كفار قتال مسلمين نكنم تا آخر عمر به انزوا گذارنيد و اما عمار بن ياسر پس عزل اورا نسبت به عثمان رضي الله عنه كردن خلاف واقع است اورا عمر بن الخطاب رضي الله عنه عزل كرد به جهت كثرت شكايت اهل كوفه از و بعد از عزل او عمر بن الخطاب اين كلمات گفت من يعذرني من اهل الكوفه ان استعملت عليهم تقيا استضعفوه و ان استعملت عليهم قو يا فجروه و به جاي او مغيره بن شعبه را والي كرد چون در عهد عثمان رضي الله عنه از مغيره بن شعبه نيز شكايات آوردند و اورا متهم بر شوت كردند حالا آن كه همه افترا بود ناچار بنابر پاس خاطر رعايا اورا معزول نمود و حال ابن مسعود ان شاء الله تعالي در طعن ديگر عن قريب معلوم شود كه باعث طلبيدن او از كوفه به مدينه چه بود و با قطع نظر از اين وجوه مذكوره والي امر را عزل و نصب عمال مي رسد جاي طعن نيست و عزل كردن صحابي بي تقصير و بي وجه و نصب كردن غير صحابي به جاي او از حضرت امير بارها بوقوع آمده از آن جمله عمر بن ابن سلمه كه پسر ام سلمه بود از جانب حضرت امير بر بحرين صوبه دار بود اورا بي تقصير و بي وجه چنان چه خود حضرت امير در عزلنامه براي او نوشته اند در باب مطاعن ابوبكر نص آن نامه از نهج البلاغه گذشت تغير فرمود و به جاي اونعمان بن عجلان دورقي را كه صحابي نبودو بعشر عشير مرتبه عمر بن ابي سلمه در علم تقوي و عدل وديانت نمي رسد منصوب فرمودو قيس بن سعد بن عباده را كه نشان بردار حضرت پيغمبر صلي الله عليه و سلم بود و صحابه عمده صحابي زاده حضرت امير از مصر عزل فرمود و مالك اشتر را كه نه صحابي بود و نه صحابي زاده و مصدر فتنه و فساد گرديده عثمان را شهيد كرده و طلحه و زبير را ترسانيده باعث بربغي گشته بود و بي قين معلوم بود كه چون او در مصر خواهد رسيد معاويه هرگز سكوت نخواهد كرد و بر مصر افواج خواهد فرستاد و كار دشوار خواهد شد به جاي او نصب فرمود و علي هذا القياس. طعن پنجم آن كه از عبدالله بن مسعود و ابي بن كعب ساليانه ايشان كه از عهد عمر الخطاب رضي الله عنه مقرربود بند فرمود و ابوذر را از مدينه منوره بسوي قصبه ربد اخراج نمود و عباده بن الصامت را بابت امر معروفي كه با معاويه كرده بود عتاب كرد و عبدالرحمن بن عوف را منافق گفت و عمار بن ياسر را آن قدر زد كه فتق پيدا كرد و كعب بن عبده بهزي را اهانت وتذليل نمود بنابر كلمه حقي كه از او صادر شده بود و انها اجله كباراند كه اهانت شان نزد اهل بيت موجب طعن در ديانت شخص مي‌شود و چون ديانت او نزد اهل سنت درست نباشد امامت او چه گونه صحيح خواهد بود تفصيل اين قصه ها آن كه ابوذر غفاري در شام بود چون اورا كردارهاي ناشايسته عثماني زباني قاصدان مدينه مكشوف شد عيوب عثمان را بر ملا گفتن آغاز نهاد و انكار بر افاعيل او شروع نمود معاويه به عثمان رضي الله عنه نوشته كه ابوذر ترا نزد مردم حقير مي كند ومردم را از اطاعت تو خارج مي نمايد تدارك اين واقعه زود فرما عثمان رضي الله عنه به معاويه نوشت كه اشخصه الي علي مركب و عر و سائق عنيف معاويه همين صفت اورا به مدينه روان كرد چون نزد عثمان رضي الله عنه رسيد عثمان رضي الله عنه اورا عتاب نمود كه چرا مردم را بر من خيره مي كني و از اطاعت من بيرون مي آوري ابوذر گفت كه از رسول صل الله عليه و سلم شنيده ام كه چون اولاد حكم بن ابي العاص مال خدا را دولت خود قرار دهند و ناداده گان خدا را غلام و كنيزك خود شمارند ودين خدا را بحيله و تزويردغل سازند و چون چنين كنند حق تعالي بر ايشان غضب فرمانيد و بندگان خود را از شر ايشان خلاص دهد عثمان رضي الله عنه به صحابه حاضرين گفت كه اياكسي از شما احاديث از پيغمبر شنيده است همه گفتند ني باز علي رضي الله عنه را طلبيد و از وي پرسيد علي رضي الله عنه گفت من اين احاديث خواز پيغمبر صلي الله عليه و سلم نشنيده ام ليكن ان حديث ديگر شنيده ام كه ما اظلت الخضرا ولا اقلت الغبرا اصدق لهجه من ابي ذر پس عثمان رضي الله عنه خشمناك شد و ابوذر را گفت كه از اين شهر بدر برو و ابوذر بدر رفت و تا آخر حيات خود همان جا بود و عباده بن الصامت نيز در شام بود در لشكر معاويه ديد كه قطاري از شتران مي گذرد و بر آن شتران شراب مسكر در تنگها بار كرده اند پرسيد كه چيست گفتند شرابي است كه معاويه براي فروختن فرستاده عباده كاردي گرفته و برخاست و تنگها و پخالها را بدريد تا شراب همه ريخت باز اهل شام را از سيرت عثمان و معاويه تحذير نمود و معاويه اين همه ماجرا به عثمان رضي الله عنه نوشت و در نامه درج كرده كه عباده را به حضور خود طلب فرما كه بودن او موجب فساد ملك و لشكر مي‌شود عثمان رضي الله عنه عباده را نزد خود طلبيد و برو عتاب كرد كه تو چرا بر من و بر معاويه انكار مي كني اطاعت اولي الامر را واجب نمي شناسي عباده گفت كه من از پيغمبر صلي الله عليه و سلم شنيده ام كه لا طاعه لمخلوق معصيه الخالق و عبدالله بن مسعود را چون قضا و خزانه داري كوفه معزول ساخت و ليد بن عقبه را والي ساخت ابن مسعود جور و ظلم وليد را ديده آشفته شد و نزد مردم معايب اورا ذكر كردن گرفت و مردم را در مسجد كوفه جمع نموده بدعتهاي عثمان پيش ايشان ياد كرد و گفت كه اي مردم اگر امر بالمعروف و نهي عن المنكر نخواهيد كرد خداي تعالي بر شما غضب خواهد فرمود و بدان را بر شما تسلط خواهد و دعا نيكان مستجاب نخواهدشد و چون خبر اخراج ابوذر به دو رسيد در محفل عام خطبه بر خواند و اين آيت به طريق تعريض بر عثمان تلاوت نمود «ثُمَّ أَنْتُمْ هَؤُلَاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَكُمْ وَتُخْرِجُونَ فَرِيقًا مِنْكُمْ مِنْ دِيَارِهِمْ تَظَاهَرُونَ عَلَيْهِمْ بِالْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَإِنْ يَأْتُوكُمْ أُسَارَى تُفَادُوهُمْ وَهُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْرَاجُهُمْ أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَتَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمَا جَزَاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذَلِكَ مِنْكُمْ إِلَّا خِزْيٌ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَيَوْمَ الْقِيَامَةِ يُرَدُّونَ إِلَى أَشَدِّ الْعَذَابِ وَمَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْ