ائي برود که قدرت بر اظهار دين و مذهب خود درانجا پيدا کند و هرگز اورا جايز نيست که طريقه خود را مخفي داشته متمسک بعذر استضعاف شود دليل نصوص قطعيه قران قوله تعالي «يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ آَمَنُوا إِنَّ أَرْضِي وَاسِعَةٌ فَإِيَّايَ فَاعْبُدُونِ «56»«العنکبوت» و قوله تعالي «إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ قَالُوا أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا فَأُولَئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءَتْ مَصِيرًا «97» «النساء» آري اگر عذر واقعي دارد در ترک هجرت مثل نساء و صبيان و عميان و اعرجان و مقعدان و محبوسان و اسيران وامثال ذلک و مخالفان اورا بقتل خودش يا قتل اولاد خودش يا والدين خودش تخويف کنند و ظن غالب بايقاع آن تخويف پيدا کند خواه اين قتل بحبس قوت يا اخراج يا بنوعي ديگر باشد اورا بقدر ضرورت موافقت با آنها درست است و سعي در حيله خروج واجب گردد واگر فوات منفعتي يا لحوق مشقتي که تحمل آن مي تواند کرد مثل حبس و ضرب قليل غير مهلک اورا مظنون باشد موافقت با آنها جايز نيست و در صورت جواز هم موافقت رخصت است و اظهار مذهب خود عزيمت که تلف جان هم بشود درينجا مساهلت شيعه را و افراط اينها را نظر بايد کرد که بادني طمعي در مال و منصب بلکه توقع اعزاز و اکرام در مجلس و گفتن صاحب و قبله در کلام دين و ايمان خود را ترک داده کلمه مخالف مي خوانند و هرگز هجرت را واجب نمي دانند از آيات قرآني که صريح بر ترک هجرت ميفرمايد که «إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ قَالُوا أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا فَأُولَئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءَتْ مَصِيرًا «97» «النساء» چشم پوشي و اغماض مي کنند و ليس هذا باول قاروره کسرت تمام قران را همين قسم جواب داده اند  و در کتب معتبره ايشان موجود است که من صلي خلف سني فکانما صلي خلف نبي بچه مرتبه سفاهت است که نماز خود را فاسد کردن براي آش و پلاو متوقع ثواب بران نماز زياده بر ثواب نمازهاي ديگر ماندن ازينجا معلوم ميشود که در حقيقت اين فرقه بغايت سست اعتقاداند درمذهب خود و بوي از تصلب و غيرت دين ندارند همگي تعصب ايشان در بدگوئي و طعن و تشنيع صحابه کرام صرف مي‌شود و مشقت ديني را هرگز گوارا نمي کنند و متاع قليل دنيا وراحت ولذت اين جهان به هزاران مراتب نزد ايشان عزيز و مهم تر است از منافع عظيمه دين و نعيم مقيم آخرت «أُولَئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الْحَيَاةَ الدُّنْيَا بِالْآَخِرَةِ فَلَا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذَابُ وَلَا هُمْ يُنْصَرُونَ «86»«البقره» و اجماع تمام عقلاء عالم است بر آنکه امتحان صادق از کاذب در دعواي محبت و بغض و تصديق و تکذيب واخلاص ونفاق بهمين است که در وقت نجربه و وقوع بلا و مصايب و فوت منافع و ترک لذايذ و تحمل مشقتها و رنجها در اصرار بر دعواي خود ثابت قدم باشد و راست برآيد والا در غير وقت امتحان خود هر کس موافق مصلحت وقت ادعاء چيزي براي خود ميکند اگر براي احتراز ازين امور تقيه لازم گردد صدق اواز کذب چه قسم متميز گردد هر چند علم الهي محيط بمکنونات ضماير و مخزونات صدور و قلوب است او تعالي را احتياج به امتحان نيست ليکن مدار تکليف و امر و نهي بر معاملات امتحان نما است و خصوصا درين جا خود مصرح است «وَهُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ وَكَانَ عَرْشُهُ عَلَى الْمَاءِ« لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا »وَلَئِنْ قُلْتَ إِنَّكُمْ مَبْعُوثُونَ مِنْ بَعْدِ الْمَوْتِ لَيَقُولَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلَّا سِحْرٌ مُبِينٌ «7»«هود»*« وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ حَتَّى نَعْلَمَ الْمُجَاهِدِينَ مِنْكُمْ وَالصَّابِرِينَ وَنَبْلُوَ أَخْبَارَكُمْ «31»«محمد»*« وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِنَ الْأَمْوَالِ وَالْأَنْفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ «155»«البقره:» الي غير ذلک من الايات.

واما قسم ثاني پس علما را اختلاف است در وجوب هجرت وعدم آن در آنصورت طايفه گويند که واجب است بدليل «وَأَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ «وَلَا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ» وَأَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ «195»«البقره» و بدليل نهي از اضاعه مال و جمعي گويند که واجب نيست زيراکه هجرت ازان مقام مصلحتي است از مصالح دنيوي و در ترک هجرت بسبب اتحاد ملت نقصاني بدين ضعيف عايد نمي‌شود زيراکه دشمن غالب او که مومن است باين حيثيت متعرض او نخواهد شد و محاکمه بين الفريقين آنست که در صورت خوف هلاک جان خود يا اقارب خود يا هتک حرمت باافراط درينجا هم هجرت واجب است اما عباده و قربت نيست که ثوابي بران مترتب باشد اين وجوب محض براي مصلحت دنياي اين کس است و تحقيق اينست که هر واجب عباده نميشود وواجبات بسياراند که ثوابي ندارند مثل خوردن در وقت شدت جوع و پرهيز کردن در مرض از مضرات يقينيه يا مظنونه و در حالت صحت ازتناول سموم  و غير ذلک اين هجرت هم از همين عالم است و آن هجرت نيست که الي الله والي رسوله باشد و مستوجب ثواب آخرت گردد چون مسئله تقيه معلوم شد باز بر اصل سخن رويم اهل سنت گويند که حضرت امير در زمان خلفاء ثلاثه هرگز تقيه نکرد و قدرت بر اظهار دين مرضي خود داشت و از هيچ کس خايف نبود نه در امر دين و نه در امر دنيا اما در امر دين پس ازان جهت که هجرت نفرمود و اگر خايف مي بود هجرت برو واجب مي شد بدليل آيه «إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ قَالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قَالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ قَالُوا أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُوا فِيهَا فَأُولَئِكَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءَتْ مَصِيرًا «97»«النساء» الي آخرها و اما در امر دنيا پس ازانجهت که اورا با هيچ کس بابت مال وجان محاربه و مقاتله بلکه منازعت و درشتگوئي نيز واقع نشده بلکه کمال تعظيم و توقير او مي نمودند و او هم با هر کس با قدر مرتبه او معامله ميفرمود چنانچه کتب تواريخ گواه اند و مذهب شيعه خود سابق معلوم شد که محققين اينها آنجناب را در زمان خلافت خودش نيز تقيه واجب مي کنند چه جاي زمان خلفاء ثلاثه درينجا از حضرت نورالله شوشتري طرفه ضرطه البعيري صادر شده که ميفرمايند عدم مقاتله حضرت امير همچو عدم مقاتله حضرت پيغمبر ما است صلي الله عليه وسلم قبل از هجرت و همچو عدم مقاتله اکثر انبياست درينجا خدام قاضي صاحب را از لفظ هجرت غفلتي عظيم رو داده اگر حال حضرت امير همچو حال پيغمبر ما است قبل از هجرت چرا حال او چون حال حضر