 نمی بخشيد و قاعده شيعه اينست كه هرچه اصلح است در حق بندگان بر ذمه باری تعالی واجب و فرض است بجا آوردن آن پس باری تعالی اين فرض را ترك كرده و اهل سنت از اصل وجوب منكرند. و گويند «لَا يُسْأَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَهُمْ يُسْأَلُونَ «23»الأنبياء:» اگر چيزی بر ذمه او واجب و فرض باشد او هم مثل مخلوقات زير حكم و فرمان كسی باشد و او قاهر بر كل ماسوای خود خواه عقل و خواه صاحب عقل نباشد و نيز شيعه ميگويند كه باری تعالی محمد بن الحسن المهدی را كه صاحب الزمان است حكم فرمود كه از مردم پنهان شود و اختفا پذيرد و اين حكم در كتابی كه مختوم بخواتيم ذهب است نوشته فرستاده پس عامه بندگان را از لطف امام و فيض و ارشاد او محروم ساخت و اگر گويند كه اين همه بسبب خوف از اعداء او در حق اوست گوئيم اول اعدا چرا بايستی آفريد و اگر آفريده شدند آنها را قوت ايصال مكروه به امام چرا دادند و اگر دادند چرا امام را قوت مدافعه آنها ندادند. الغرض اين گروه عيوب خود را بر ديگران مي بندند و تحقيق اين مقام آنست كه اهل سنت از اول منكر وجوب بر باری تعالی شدند تا درين قسم شبهات دست و پا گم نكنند. و فرق ديگر آنکه شيعه و معتزله اول قايل بوجوب اصلح و لطف گشتند و چون در واقع خلاف آن ديدند بتكلفات وارده كه تشفی خاطر سايل نمی تواند شد دفع اين شبهات قصد كردند چون مقصد حاصل نشد بعد از خجالت بر اهل سنت طعن نمودند كه ايشان چيزی را كه ما واجب می ‌دانيم و عقل ما حكم بوجوب آن بر باری تعالی به قياس غايب بر شاهد می نمايد از باری تعالی واجب الصدور نمی دانند و ترك آنرا جايز ميگويند و اين مغلطه ايست در اكثر مسايل تنزيه در پيش آمده و جوابش بر ظاهر است كه آنچه شما او را واجب بر او ميدانيد در حقيقت واجب نيست پس ترك او ترك واجب نباشد و اين قصه بدان ماند كه مغلی جاهل پيش مفتی آمد و پرسيد كه مادر زن زن ميشود مفتی گفت: نه، گفت: من كردم، چه قسم شد و با وصف اين همه در دفع شبهات ملاحده دست و پا گم می ‌كنند و بعد از عجز و خجالت حكمت و مصلحت اين افعال را به علم او تعالی حواله می نمايند و در حق ايشان و اهل سنت مثل مشهور صادق می آيد كه:  

بيت:  

آنچه دانا كند نادان * ليك بعد از فضيحت بسيار 

كيد دوم: نيز ازين قبيل است گويند كه اهل سنت صدور قبايح از باری تعالی تجويز مي نمايند يعنی زنا و سرقه را به خلق و اراده او ميدانند و به شيطان و انسان حواله نمی كنند و درين تجويز كمال سوء ادب است نسبت بجناب كبريای او تعالی، و نمی فهمند كه مذهب اهل سنت آن است كه لا قبيح منه تعالی يعنی امور كه نسبت به انسان و شيطان قبيح است و بر آن مؤاخذه ميشود نسبت به باری تعالی قبحی ندارد و ظاهر است كه حسن و قبح امرین اضافيين اند مختلف ميشوند با اختلاف منسوب اليه، اصل قباحت اينست كه از باری تعالی بعض اشياء را قبيح و بعض را حسن دانيم و در ورطه اشكال افتيم زيرا كه بر اصول شيعه هر گاه حسن و قبح در افعال باری تعالی جاری شد هرچند نسبت خلق قبايح به او تعالی ننمايند ليكن قدرت و تمكين از فعل قبايح به بنده بخشيدن كار اوست نزد ايشان هم از آن گزير نيست پس صدور قبايح بواسطه لازم آمد و تمكين و قدرت بخشيدن بر قبيح نيز قبح است اگر شخصی را به يقين دانيم كه هرگاه كارد خواهد يافت شكم خود را چاك خواهد كرد و او را كارد داديم البته نزد عقلا مذموم خواهيم بود و كشنده او ما را خواهند گفت كه بدست خود شكمش چاك نكنيم و كارد نرانيم درين هر دو شكل فرقی نيست پس اين طعن هم منعكس بر ايشان است و اهل سنت قلع اصول اين مطاعن نموده به آسودگی تمام تنزيه او تعالی را از صدور قبايح با وصف اعتقاد توحيد فعلی بلا اشتراك بوجه من الوجوه معتقدند و ذلك من فضل الله عليهم و نيز باری تعالی باجماع گوشت حيوانات را برای انسان حلال كرده و انسان را بر حيوانات مسلط ساخته پس ميگيرند و ذبح و سلخ ميكنند و در افراد انسان اكثرا عصاة اند و در افراد حيوانات همه مطيع و منقاد و مسبح پس عاصی را بر مطيع باين مرتبه مسلط كردن و بقتل و سلخ او إذن دادن اگر قبيح نباشد چه خواهد بود و اگر گويند كه اين همه آلام كه به حيوانات ميرسد در مقابله آن اعواض كثيره در آخرت خواهند يافت چنانچه مذهب شيعه و معتزله است و المی كه موجب عوض كثير باشد رايگان نيست گوئيم كه رسانيدن الم باز عوض دادن چه ترجيح دارد بر آنكه از ابتدا الم هم ندهند و عوض هم ندهند بلكه نزد اكثر عقلا شق ثانی ارجح است و اين بمثابه آنست كه پدر شخصی را بكشند و او را ديه دهند و گويند كه منظور ما دفع افلاس اين شخص بود باين مبلغ كه او را رسيد وزن! اين حركت را نزد عقل بايد سنجيد و نيز باری تعالی رزق وافر به اكثر بندگان گنهكار خود می بخشد حال آنكه وفور رزق در حق آن بندگان مضرتر از سم مهلك می باشد كه به سبب آن در زمين فساد و تباه كاری و فسق و فجور و تكبر و بغی می ورزند و خونريزی و زنا و لواطه و شرب خمر بعمل می آرند بلكه بعضی از ايشان دعوای الوهيت ميكنند مثل نمرود و فرعون و مقنع و امثال اينها و بعضی قتل أنبياء و پيغمبر زاده‌ها مي نمايند مثل يزيد و اخوان او و اين امور در غايت قبح اند كه هر عاقل بقبح آن قايل است و قدرت دادن برين افعال قبيحتر از آن افعال است و اگر شيعه گويند مصيبت قتل و اسر و ذلت كه بر بعضی از پيغمبران و پيغمبر زاده‌ها واقع شد چون مستلزم ثواب جزيل است در عقبی سراسر حسن و صلاح دارد نه قبح و فساد گوئيم پيغمبران و پيغمبرزاده‌هاي ديگر كه باين مصايب گرفتار نشده اند از اين ثواب جزيل بدون چشيدن اين آلام يافتند يا نه اگر يافتند در حق حضرت يحيی و حضرت امام حسين ترك اصلح و فعل قبيح واقع شد زيرا كه ازين ثواب عظيم محروم ماندند.

و تحقيق حق درين هر دو مسئله آنست كه وجوب سه قسم است:  طبعی و شرعی و عقلی و علی هذا القياس حسن و قبح را بايد فهميد و به اجماع ثابت است كه وجوب طبعی و شرعی در حق بار تعالی ثابت نيست زيرا كه اول مستلزم بی اختياری و ناچارگی است و ثانی مستلزم محكوم و مكلف بودن. آمديم بر وجوب عقلی زيرا كه اگر معنی وجوب عقلی اينست كه آنچه عقل عقلا او را در هر واقعه بالخصوص تقاضا كند باري تعالی را ازآن خلاف كردن جايز نباشد پس اين خود منافی معنی الوهيت است و بحث هم در همين معنی است و شيعه و معتزله همين معنی را در دين يا دنيا جميعاً ثابت ميكنند و جناب باری تعالی را در اذهان خود مثل ارسطو و افلاطون يا سكندر و اورنگ زيب قرار ميدهند و پر ظاهر است كه چون عقلا و عقول عقلا همه حادث و مخلوق و مقهور او باشند او را زير فرمان مخلوقات و حوادث خود گردانيدن کاملا بی ‌عقلی است و اگر معنی وجوب عقلی اينست كه آنچه حكمت او تعالی نظر به مصالح كليه عالم تقاضا ميكند بر طبق آن ازو صادر ميشود پس اين معنی نزد اهل سنت نيز مسلم الثبوت است يراعي الحكمة فيما خلق و امر در عقايد عضديه و ديگر كتب كلاميه ايشان واقع است ليكن چون حكمت الهيه كه نظر بمصالح كليه عالم است احاطه بران غير او تعالی را كه علام الغيوب است ممكن نيست در هر فردی بالخصوص 