دنيا فياكلون و يشربون فاذا قدم عليهم القادم عرفوه بتلك الصوره التي كانت في الدنيا و عنه عن ابي عمير عن حماد عن ابي بصير قال سالت ابا عبدالله عن ارواح المومنين فقال في الجنه علي صور ابدانهم لو رايته لقلت فلان انتهي نقلا عن الطبرسي و از بس كه در عرف تعلق روح ببدن مطلق ازاين نوع باشد يا از آن نوع حيات مي گويند در بعضي ازآيات و احاديث اين تعلق رابه حيات تعبير كرده اند قطع اين تعلق رادر مدت ما بين النفختين موت گفته قوله تعالي «قَالُوا رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَأَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ إِلَى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ «11»«المومن» اين هم در صورتي است كه از موته اولي بكفر و موت مراد باشد محتمل است كه مراد از موته اولي جنس موت باشد كه سابق از زندگي بهشت است خواه يكبار باشد خواه دوبار پس در اين صورت تمسك ايشان از اصل باطل شد و في شواهد الربوبيه للصدر الشيرازي اعلم ان الارواح ما دامت ارواحا لايخلو من تدبير اجسام لها و الاجسام قسمان قسم تتصرف فيه النفوس تصرفا اوليا ذاتيا من غير واسطه و قسم تتصرف فيه تصرفا ثانويا بالعرض بواسطه جسم آخر قبله و القسم الاول ليس محسوسا بهذه الحواس الظاهره لانه غابت عنها لانها انما يحس بالاجسام التي هي من جنس ما يحملها من هذه الاجرام التي كالقشور و يوثر فيها سواء كانت بسيطه كالماء و الهواء او مركبه كالمواليد و سواء كانت لطيفه كارواح البخاريه او كثيفه كهذه الابدان اللحميه الحيوانيه و الاجساد النباتيه فان جميعها ما يستملها النفوس و يتصرف فيها الا بواسطه و امام القسم الاول المتصرف فيه النفوس فهو من الاجسام النوريه الاخرويه بحيوه ذاتيه غير قابله للموت و هي اجل رتبه من هذه الاجسام المشفه التي يوجد ههنا و من الروح التي تسمي بالروح الحيواني فانه من الدنيا و ان كان شريفا لطيفا بالاضافه التي غيره و لهذا يستحيل و يضمحل سريعا و لا يمكن حشره الي الاخره و الذي كلامنا فيه من اجسام الاخره و هي تحشر من النفوس و تتحد معها تبقي ببقائها انتهي و امام عقل پس گويند كه سؤال و جواب تكلم و لذت و الم و ادراك همه موقوف بر حيات اند و حيات با فساد بنيه و بطلان مزاج ممكن نيست پس اين امور ميت را ممكن نيست جوابش آن است كه ميت به اين معني بدنست نه روح و فساد بنيه و بطلان مزاج همه بر بدن واقع شده است نه بر روح آري روح را براي تألم و تلذذ جسماني و اعمال حواس تعلقي ببدن خودش يا ببدن ديگر مثالي و راي تعلق تدبير و تصرف و تغذيه و تنميه خواهند داد و حاصل آن كه چون روح از بدن جدا شود قواي نباتي ازو جدا مي شوند نه قواي نفساني و حيواني اگر وجود قواي نفساني و حيواني فيضانا يا بقاء مشروط باشد به وجود قوي نباتي و مزاج لازم آيد كه ملايكه را شعور و ادراك حسي و حركه و غضب و دفع منافر نباشد پس حال ارواح در عالم قبر مثل حال ملايكه است كه به توسط شكلي بدني كار مي كنند و مصدر افعالي حيواني نفساني مي كردند بي آن كه نفس نباتي همراه داشته باشد فرق همين است كه ملايكه را موافق اعمال تنعيم و تعذيب نيست و ارواح را برحسب اعمال مكسوبه تنعيم و تعذيب خواهد بود و نيز مدتي براي جذع مانده تا ان كه اعضا و اجزا او همه متلاشي شده و هرگز در وي حياتي و قيامي وقعودي و تحركي وكلامي سؤالي و جوابي و نه چيزي از آثار اين امور دريافته شده بلكه بر سينه او چند دانه خردل پاشيده ايم و آن دانها را به حال خود يافته ايم و نيز كافر را بعد از موت تجسس كرديم و دست رسانيديم اصلا اثر احراق در وي نمي يابيم جواب اين شبهه از تقرير سابق معلوم شد كه الله تعالي روح آن ميت را بعذري كه ادراك و تالم و تلذذ از و حاصل شود و بدني از ابدان عنصريه موجوده يا مثاليه مخترعه متعلق مي سازد و اين كار انجام مي فرمايد و محسوس نبودن اين حركات دلالت بر عدم وقوع آنها نمي كند زيرا كه ذوات و اشخاص ملايكه و جن را بحواس ادراك نمي كنيم چه جاي حركات ومع هذا واقع اند بلا شبهه عند المليين نيز نائم در جواب خود را مي بيند كه با زني خوش شكل جماع مي كند و معانقه و بوس و كنار بعمل مي آرد حتي انزال و احتلام هم مي‌شود و تلذذ هم بر مي دارد و اثر اين امور اصلا ديگران بربدن او ادراك نمي كنند و نيز حكما و فلاسفه باعانت روحانيات كواكب و حركات آنها قايل اند و هيچ كس را محسوس نمي‌شود چنان چه از ثابت ابن قره در باب ثاني نقل آن گذشت و خداي قادر است بر آن كه دانه‌هاي خردل را بر هيئه خودش باقي دارد و روح آن ميت را با وصف تعلقي كه ببدن خود پيدا كرده و منعم و معذب كرده اند نهايت كار استبعاد است و هو «لَا يُسْمِنُ وَلَا يُغْنِي مِنْ جُوعٍ «7»«الغاشیه» چون شي در حيز امكان عقلي آمد و صادق باو خبر داد واجب القبول گشت خواه مالوف و عادي باشد و خواه نباشد احوال ولايات سرد سير نزد سكان ولايات گرم سير در استبعاد و استعجاب همين مرتبه دارد مروي شده كه مجوسي نزد خليفه ثاني آمد و همراه خود سه كاسه سرآورد و گفت كه پيغمبر شما گفته است كه هر كه از دنيا بي ايمان رود او را به آتش مي سوزند خلفيه ثاني گفت بلي مجوسي گفت اينك سرهای پدر و برادر و مادر من است دست خود را برآن بنه و اثر سوزش از آن در يافت كن خليفه ثاني برخاست و قطعه آهن و سنگ نزد آن مجوسي آورد و گفت كه اي مجوسي دست بر اين هر دو بگذار هيچ اثر گرمي مي يابي گفت نه هر دو سردند باز گفت كه اين اهن را بر اين سنگ بزن همچنان كرد آتش بلند بر آمد گفت اين آتش از كجا بر آمد مجوسي گفت كه در اين سرها هم آتش كامن باشد بسبب سحق ظهور نمود گفت پس چرا انكار مي‌كني كه شايد در اين سرها هم آتش كامن باشد و دست ترا محسوس نمي‌شود مجوسي توبه كرد و باسلام مشرف شد فرق اين است كه سنگ و آهن را با هم سودن موجب ظهور آتش كامنه آنهاست و در بدن كافر بوجهي كمون آتش است كه اصلا دريافت نمي تواند شد يا ثقلين در حجاب غفلت محجوب باشند و چه مي تواند گفت كسي در حق مريض كه بخارات حاره يا ماده ملتهبه در قلب يا در ديگر اعضاء او سوزش مي كند چنانچه صاحب داحس وامثال اورا مي باشد و هرگز بر بدن او گرمي محسوس نمي‌شود و چون عالم قبر اول منازل مجازات است اظهار اسرار نمودن و كشف امر او كما ينبغي در اين عالم كردن ايمان بالغيب را منافي است و دار التكليف را كه مبنا او بر امتحان عقل است نه بر عيان حس مضاد و مناقص مع هذا براي تنبيه مكلفين احوال هم گاه گاه بر مردم منكشف مي‌شود و در منافات بلكه در يقظه نيز احوال بعضي موتي از خوبي وبدي ظاهر مي گردد لهذا اصل تنعيم و تعذيب بعد از موت نزد جماهير فرق عقلا متيقن و مقطوع به است و ازاين است كه از فرقه هندو و مسلمان و غيرهم در امداد اعانت مردگان خود بفاتحه و درود و صدقات مشغول اند اگر خوف و رجا از آن عالم ندارند اين همه براي چيست. 

عقيده چهارم آنكه انچه در قرآن و احاديث وارد شده است و حساب و وزن اعمال و دادن نامها حسنات و سيئات و صراط و حوض شفاعت همه بر ظاهر آن است ماول بمعاني ديگر نيست و هم چنين جنت و نار 