همين بود زيرا اگر امامت حق مرتضي مي بود و آن حضرت صلي الله عليه و سلم اورا وصيت به ترك منازعت مي كرد با شيخين با وجود كثرت اعوان و انصار كه از اين روايت صريح مستفاد مي‌شود لازم مي آيد كه پيغمبر وصيت كرده باشد به تعطيل امر الهي و محروم داشته باشد امت را از لطف و وصيت كرده باشد حضرت امير را به اتباع اهل باطل معاذ الله قال الله تعالي «يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنِينَ عَلَى الْقِتَالِ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ وَإِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مِئَةٌ يَغْلِبُوا أَلْفًا مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَا يَفْقَهُونَ «65»«الانفال» در زماني كه يك مسلمان و ده كافر با هم مقابل مي شدند جناب پيغمبر به اين تاكيدات تكليف جهاد مي داد و در زماني كه دين تمام شد و اكمال نعمت محتقق گشت هم چون شير خدا را امر بجبن و خوف و ترك تبليغ احكام و تجويز فتنه و فساد و تحريف كتاب الله وتبديل دين نمايد حاشا و كلا شان نبوت و رسالت كمال منافات دارد با اين وصيت قوله تعالي وَلَا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلَائِكَةَ وَالنَّبِيِّينَ أَرْبَابًا أَيَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ «80» «آل عمران» و گاهي مي گويند كه اين ترك منازعت و اظهار موافقت حضرت امير با خلفا را ابن طاؤس سبط ابوجعفر طوسي استخراج كرده و ديگران به غايت پسنديده و طرفه توجيهي است كه سر دين ندارد زيرا كه اقتدار به افعال الهي واجب بلكه جايز هم نيست امتثال اوامر الهي در كار است الله تعالي در بعضي اوقات كافران را نصرت مي دهد و مسلمان صالح را مي ميراند و هيچ كس را نصرت كافر و قتل مسلمان جايز نيست شان بندگي همين است كه فرمان خداوند خود را قبول نمايد و موافق آن كار كند نه آن كه اقتدا به افعال مالك خود نمايد كه در علاقه بندگي خداوندي دنيا كه سراسر مجاز در مجاز است نيز اين معني معيوب و مطعون است چه جاي علاقه بندگي و خداوندي حقيقي و ان چه گفت كه تاني و ترك عجلت محمود است پس در امور خير محمود نيست زيرا كه رسولان خود را و عباد خود را خداوند ايشان هر گاه بتعجيل امر فرمايد و ايشان تاني نمايند صريح داغ عصيان بر خود گيرند قوله تعالي «وَإِنَّ مِنْكُمْ لَمَنْ لَيُبَطِّئَنَّ فَإِنْ أَصَابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ قَالَ قَدْ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيَّ إِذْ لَمْ أَكُنْ مَعَهُمْ شَهِيدًا «72»«النساء» و قوله تعالي في مدح عباده المعجلين «أُولَئِكَ يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ وَهُمْ لَهَا سَابِقُونَ «61» «المومنون» و لهذا مثل مشهور است كه در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست و امام را كه منصب هدايت خلق و ارشاد گمراهان است چگونه تاني جايز باشد كه ازو در اين تاني واجبات كثير فوت مي‌شود و نيز تاني را هم حديست بيست و پنج سال كسي در تاني نمي گذارند اگر گويند تاني حضرت مرتضي به امر الهي بود پس ترك واجبات لازم نيامد گوئيد پس معلوم شد كه امامت حضرت امير دران وقت متحقق نبود و الا نصب امام و اورا امر كردن بتاني و ترك اداي لوازم امامت با هم مناقضت دارد و بدان مي ماند كه شخصي را پادشاه قاضي كند و بگويد كه تا بيست و پنج سال هرگز اظهار قضاء خود مكن و هيچ قضيه را به حضور خود آمدن مده و هرگز در ميان دو كس تكلم مكن صريح دلالت دارد بر آن كه بالفعل وعده قضاست هنوز قاضي نه كرده است بعد از بيست و پنج سال قاضي خواهد كرد و اگر حمل بر ظاهر نمائيم تناقص صريح و تقويت غرضي كه از نصب قاضي است لازم خواهد آمد و آن عين سفاهت و قبح آن پوشيده نيست تعالي الله عن ذلك علوا كبيرا ونيز چون حضرت امير از جانب خدا به تاني مامور شد و اصلا اظهار دعوي امامت نكرد مكلفين در ترك متابعت او معذور خواهند بود و اگر بنابر حفظ دين و دنيا خود كار روائي مهمات خود در اين مدت ديگري را نصب نمايند محل عتاب و عقاب نخواهند بود اذ «لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا لَهَ»الایه 

حديث يازدهم روايت ابوسعيد خدري ان النبي صلي الله عليه و سلم قال لعلي «انك تقاتل علي تاويل القرآن كما قاتلت علي تنزيله» و اين خبر با مدعا مساس ندارد زيرا كه مفاد حديث آن است كه تو در وقتي ازاوقات تاويل قرآن قتال خواهي كرد و همين است مذهب اهل سنت كه حضرت امير در مقاتلات خود بر حق بود و مصيب و مخالفان او بر غير حق و مخطي و در اين حديث به كدام وجه دلالت است بر آنكه حضرت امير امام بلافصل است زيرا كه ملازمتي نيست در مقابله بر تأويل قرآن و در امامت بلافصل بداهه به وجه من الوجوه پس اين حديث رادر مقابله اهل سنت آوردن كمال ناداني است بلكه اگر اين حديث را دليل بر مذهب اهل سنت گيرند تواند شد زيرا كه از اين حديث معلوم مي‌شود كه حضرت امير در زماني امام خواهد بود كه قتال بر تاويل قرآن خواهد بود وقت قتال ايشان معلوم است كه كي بود و در اين اصل حديث هم دليل اهل سنت است بر آن كه حق در جانب حضرت امير بود و مقابلان او بر خطا كه معني قرآن را نفهيمده بودند و خطا در اجتهاد كرده اين صاحبان از كمال وقاحت خود اين قسم احاديث رادر اين مقام وارد مي كنند و خود ضعيف مي شوند زيرا كه بر خلاف عقيده ايشان دلالت صريح دارند لان انكار تاويل القرآن ليس بكفر بالاجماع اگر معني اظهار قرآن را كسي انكار كند بنا بر غلط فهمي خود باز هم در كفر او حرف است چه جاي آنكه معني خفي را كه تأويل همان است انكار كند و عقيده ايشان اين است كه محاربوه كفره چنانچه در تجريد العقايد طوسي موجود است. حديث دوازدهم روايت زيد بن ارقم عن النبي صلي الله عليه و سلم «اني تارك فيكم الثقلين ما ان تمسكتم بهما لن تضلوا بعدي احدهما اعظم من الاخر كتاب الله و عترتي» و اين حديث هم به دستور احاديث سابقه با مدعي مساس ندارد زيرا كه لازم نيست كه متمسك بر صاحب زعامت كبري باشد سلمنا ليكن اين حديث هم صحيح است «عليكم بسنتي و سنه الخلفاء الراشدين المهديين من بعدي تمسكوا بها و عضوا عليها بالنواجذ» سلمنا ليكن عترت در لغت عربي به معني اقارب است پس اگر دلالت بر امامت كند لازم آيد كه جميع اقارب آن حضرت صلي الله عليه و سلم ائمه باشند واجب الاطاعت علي الخصوص مثل عبدالله بن عباس و محمد بن الحنفيه و زيد بن علي و حسن مثني و اسحاق ابن جعفر صادق وامثال ايشان از اهل بيت و نيزدر حديث صحيح وارد است «خذوا شطر دينكم عن هذه الحميراء» و اشاره بعائشه فرمود و «اهتدوا بهدي عمار» و «تمسكوا بعهد ابن ام عبد» و «رضيت لكم ما رضي لكم ابن ام عبد» و «اعلمكم بالحلال و الحرام معاذ بن جبل» و امثال ذلك كثيره خصوصا قوله «اقتدوا بالذين من بعدي ابي بكر و عمر» كه بدرجه شهرت و تواتر معنوي رسيده لازم آمد كه همه اين اشخاص امام باشند و اگر اين حديث دلالت بر امامت عترت نمايد حديث صحيح مروي از حضرت امير كه نزد شيعه متواتر است «انما الشوري للمهاجرين والانصار» چگونه درست شود و همين قسم حديث «مثل اهلا بيتي فيكم مثل سفينه نوح من ركبها نجي و م