عًا لَسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ إِنَّمَا أَمْرُهُمْ إِلَى اللَّهِ ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِمَا كَانُوا يَفْعَلُونَ «159» الانعام» در ايشان چهره می گشود تا آنكه نوبت به امام عسكری رسيد و بعد از وفات ايشان مختلف شدند جمعی گفتند كه او خلفی نگذاشت و امام بعد از جعفر بن علی برادر اوست و برخی گفتند او ولدی گذاشت كه محمد مهدی موعود است و خاتم الائمه است و ليكن مختفی شد بسبب خوف ازاعداء و آراء ايشان متفق شد بر انحصار دوازده امام و لهذا ملقب به اثناعشريه شدند و درين وقت باب دعاة مفتوح شد و هر كل و كور مدعی شد كه من سفارت ميكنم در ميان امام غايب و اماميه و كان ذلك في سنه ست و ستين و مائتين. و بعد از هر موت خليفه ميساختند و عهده سفارت را باو تفويض ميكردند تا آنكه نوبت سفارت در سنه سيصد و شانزده به علی بن محمد رسيد و او خاتم السفرا شد گويند كه وفات علی بن محمد در سنه سيصد و بيست و هشت است و از ان به بعد از طرف امام سفيری نيامد و غيبت كبری حاصل گشت و بعضی از دعاة ايشان اصحاب كتابت اند چنانچه سابقين اصحاب سفارت بودند دعوای مكاتبه با امام می نمايند و نزد شيعه رقعات مزور آوردند كه اينها به خط امام است كه در جواب عرايض ما نوشته است و  دعاة ايشان علماءايشان اند كه بتصنيف كتب در مذهب پرداخته اند و برای تعليم فقه و كلام متصدر شده اند و حال ايشان به تفضيل هر چه تمامتر درين رساله نوشته خواهد شد ان شاءالله تعالی و همچنین دعاة ايشان راويان اخبارند از ائمه و از اصحاب ائمه بواسطه و بغير واسطه در اصول و فروع و فضايل اعمال و حال ايشان نيز بقلم آيد ان شاء الله تعالی واز دعاة ايشان پادشاهان ايشانند كه مردم را به خوف سيف و سنان و ترغيب در انعام و احسان، درين مذهب آورده اند و علم تاريخ به بيان احوال ايشان كافل است. ناؤسيه و اسماعيليه كه منكر امامت امام موسی كاظم اند، باهم مختلف اند. ناؤسيه گويند كه امام جعفر مختفی شد و نه مرد و او را رجعت است بعد چندی ظاهر خواهد شد داعی ايشان عبدالله بن ناؤس است.

«و اسماعيليه» گويند كه امام جعفر مرد و امام بعد از او اسماعيل بن جعفر است حال آنكه به اجماع مؤرخين و اهل اخبار اسماعيل در حضور امام جعفر در مدينه وفات يافت و در بقيع الغرقد مدفون شد  لکن باز اسماعيل را طايفه زنده انگارند و او را منتظر و موعود شمارند داعی ايشان مبارك است باز خلفاء او درين منصب قايم مقام او شدند و جمهور اسماعيليه بعد از امام جعفر، محمد بن اسماعيل بن جعفر را امام دانند و نص امام صادق در حق او روايت كنند و داعی ايشان حمدان بن قرمط است و بعضی گويند كه اسماعيل بعد از امام جعفر وفات يافت و امامت در وی و اولاد وی است به نص سابق علی اللاحق وداعی ايشان عبدالله بن ميمون قداح اهوازی است و «مهدويه» كه حال ايشان سابق مفصل مذكور شد امامت را تا محمد بن عبدالله بن عبيدالله كه ملقب به مهدی است كشيده می آرند که در مغرب زمين او و اولاد او تسلط يافتند و دعاة خود را بمصر و شام و ديگر بلاد اسلام منتشر ساختند و اكثر دعاتشان امراء ذی شوكت بودند تا آنكه مصر در دست ايشان آمد و علماء سوء بطمع مال مصاحبت ايشان اختيار نمودند و بمذهب ايشان مايل شدند و دعاة علماء در خاندان ايشان نيز بهم رسيدند منهم نعمان بن محمد بن منصور و علی بن نعمان و محمد بن نعمان و عبدالعزيز و محمد بن المسيب و المقلد بن المسيب العصيلی و ابوالفتوح رجوان و محمد بن عمار الكتانی و اكثر اهل يمن به مذهب مهدويه متمذهب شدند و در سنه چهارصد و هفتاد و سه قصد حج نمود و با دو هزار سوار كه يكصد و شصت سوار از آن جمله از اقارب و اهل او بودند روان شد چون به ديهی رسيد كه او را بئرام معبد گويند پسران نجاح صاحب تهامه كه او را به زهر كشته بود سعيد نام و برادرش در شهر زبيد مختفی بودند ناگاه بر سر وقت او رسيدند و او بيخبر بود مردم قليل آن وقت نزد او بودند و اكثر فوج او متفرق شده بحوايج خود رفته بودند در اين حال او را كشتند و سراو را بريده بردند و برادر او را مع بقيه صالحين  نيز همراه او كشتند و فتنه او بالكليه منقلع شد و از اعاظم دعاة مهدويه صالح بن زريك ارمنی است كه وزير فائز بن ظافر عبيدی بود، هزاران را بزور مال و طمع مناصب در مذهب تشيع داخل نمود و از جمله دعاة ايشان فقيه عماره يمنی بود صاحب تاريخ يمن و شاعر مشهور خوشگو است و در اصل شافعی مذهب بود و به طمع مال مذهب ايشان را قبول كرده داعی شده بود با وصف اينهمه تا آخر دم در باطن شافعی بود و عجب آنست كه اين فقيه عماره در وقتی كه سلطان صلاح الدين ايوبی دولت عبيديه را بر هم زد و بر مصر متصرف شد و بقايای ايشان را قلع وقمع می نمود بنابر احسانی كه «فقیه عماره» از وزراء و خلفای دولت عبيديه يافته بود و نمك پرور آنها بود با آنكه در باطنيت از مذهب ايشان بيزاری داشت به تعصب برخاست و سعی ها و تلاش نمود كه باز دولت عبيديه از سر قايم شود چنانچه او و هفت كس ديگر را از اعيان آن دولت متفق الكلمه شده به فرنگيان سواحل مكاتبات و مراسلات نمودند و جهاز های ايشان را با اسباب جنگ طلبيدند كه پسر عاضد را بر  تخت بنشانند تا انكه سلطان صلاح الدين برين حال اطلاع يافت  و همه را بر دار كشيد از بعد مذهب مهدويه بالكليه منهدم و منقطع شد و از اهل آن مذهب هيچ كس در مصر و آن نواحی نماند زيرا كه سلاطين ايوبيه در قلع و قمع آنها افتادند و نام و نشاني از آنها نگذاشتند مگر آنكه جمعی از ايشان در سفن و مراكب نشسته به قصد بلاد هند و يمن و جزاير افتادند و چون از احوال دعاة قرامطه و نزاريه در كلام سابق بتفصيل فارغ شده ايم در اينجا اعاده آن رايگان داشته موقوف نموديم و آنچه درين باب گذشته است اگر چه بظاهر افسانه محض و قصه خواني  صرف مينمايد ليكن عاقل را بايد كه آن را لاطايل نشمارد و هر همه را در حافظه خود نگاه دارد كه در هر لفظ او نكته ايست بكار و در هر قصه او حكمتی است آشكار كه در ابواب آينده بران تنبيه كرده خواهد شد. 
***طعن اول آنكه او كساني را والي و امير ساخت بر مسلمانان كه از آنها ظلم و خيانت به وقوع آمد و مرتكب امور شنيعه شدند مثل وليد بن عقبه كه شراب خورد و در حالت مستي پيش نماز شد و نماز صبح را چهار ركعت خواند و بعد از آن گفت كه أازيدكم و معاويه را هر چهار صوبه شام داد و آن قدر زور داد كه در عهد خلافت حضرت امير آنچه به عمل آورد پوشيده نيست و عبدالله بن سعد بن ابي سرح را والي مصر ساخت ساخت و او بر مردم آنجا ظلم شديد كرد كه ناچار شده به مدينه امدند و بلوا كردند و مروان را وزير خود گردانيد و منشي ساخت كه در حق محمد بن ابي بكر عذر صريح نمود و به جاي اقبلوه اقتلوه نوشت و بعد از اطلاع بر عمال خود سكوت نمود و عجلت در عزل آنها نكرد تا انكه مردم از دستشان تنگ آمده تنفر شديد از عثمان پيدا كردند و باز عزل آنها فايده نكرد و نوبت به فساد و قتل او رسيد و تدارك اين نتوانست كرد و هر كه چنين سئ التدبير باشد و امين را از خاين و عادل را از ظالم تميز نكند و مردم شناس نبود قاي